Batman: Arkham Asylum (باز هم.)

Sometimes... Sometimes I think the asylum* is a head. We're inside a huge head that dreams us all into being.


*نه، نیازی نیست جای «تیمارستان» بگذارم «دنیا» (یا چیزی از این جنس الفاظ) تا تعمیمش بدهم به جهان خارج از دنیای بتمن. همین کلمه به اندازهٔ کافی به زندگی می‌خورد. تیمارستان، تیمارستان آرکهام حتی. جنون بی‌حد و مرزی که آدم نمی‌داند رویایش دارد توی کدام سری می‌گذرد. همه دیوانه‌ایم یا همه _هرکس در دنیای خودش_ عاقل؟ نمی‌دانم. سکه را بینداز رها، اگر شیر آمد بیمار این سر رویاپردازم، اگر خط، نیستم.

پ‌ن: بعد مدت‌ها کمیکی بر جانم نشست. تا اطلاع بعدی خودم هم نمی‌دانم چه می‌گویم.

Batman: Arkham Asylum

.Sometimes it's only madness that makes us what we are

سلوک ۲

«مغزم در تمام وجودم جاری است، و تمام وجودم بی‌اندازه خسته است. خستگی مرگ. چقدر مرگ انباشت شده است در این شیارهای مغز؛ چقدر! و من چگونه بتوانم همه‌شان، جزء به جزءشان را توضیح بدهم؟» 

 

محمود دولت‌آبادی

سلوک

«به این درک رسیده بود که کلمه _ کلمات ظرف‌های بسیار کوچکی هستند برای بیان آن وجد یا مهابتی که در ذهن و در روح گذر دارند. و دانسته بود کلمات و زبان کمترین امکانی است که آدمیزاد برای بیان بی‌نهایت خود در اختیار دارد.» 

 

محمود دولت‌آبادی 

تنهای منظره

آرزو دور بود

مثل مرغی که روی درخت حکایت بخواند.

 

+سهراب سپهری 

شاسوسا

صدای زنگ قافله را می‌شنوی؟

با مشتی کابوس هم‌سفر شده‌ام. 

 

+سهراب سپهری 

بوف کور

تنها چیزی که از من دلجویی می‌کرد امید نیستی پس از مرگ بود؛ فکر زندگی دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد؛ من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی می‌کردم انس نگرفته بودم، دنیای دیگر به چه درد من می‌خورد؟

 

+صادق هدایت 


کلمات بعضی کتاب‌ها توی بازخوانی، در عین آشنایی نو می‌شوند انگار. واژه‌ها همانند؛ تویی که امیدهای جدید داری رها.  

در میان گمشدگان

گاهی با خودم فکر می‌کردم او آن‌قدر خودش را سرکوب کرده است که کم و بیش از درون تهی شده، یا در بهترین حالت تبدیل به موجودی تک‌بعدی شده است، انگار ضمیر خودآگاهش جایی شده باشد برای صدور و اجرای دستورات ساده: «بخور، بخواب، غذا بپز، دوباره بخواب.»

 

+دن شاون

ترجمهٔ امیرمهدی حقیقت 

دربارهٔ عکاسی ۲

«عکاس همان خیابان‌گرد تنها و مسلح به دوربین است که در جهنم شهر گشت می‌زند، می‌بیند و به خاطر می‌سپارد؛ پرسه‌زن نظربازی که شهر برایش عرصهٔ بی‌پایان شهوت و لذت‌جویی است.»

 

سوزان سونتاگ

دربارهٔ عکاسی

محدودیت شناخت جهان از راه عکس‌ها این است که اگرچه شعور ما را تحریک می‌کند، اما در نهایت منجر به شناخت اخلاقی یا سیاسی نمی‌شود. دانشی که از راه عکس‌ها به‌دست می‌آید، همواره در حد نوعی احساساتی‌گری باقی می‌ماند، خواه از نوع بدبینانه یا انسان‌دوستانه.

 

+سوزان سونتاگ

ترجمهٔ نگین شیدوش و فرشید آذرنگ 

غریبانه

اگر طالب گنجید به ویرانه بگردید 

+ه.ا.سایه 

فریدون سه پسر داشت

سیاست موج‌سواری است، اما ادبیات یعنی غواصی. 

 

+عباس معروفی 

بخشای که از زمین نمی‌روید دل

+مهستی گنجوی

باز هم مهستی گنجوی

شب را چه خبر که عاشقان می چه کشند

وز جام بلا چگونه می زهر چشند

ار راز نهان کنند غمشان بکشد

وز فاش کنند مردمانش بکشند 

ز آه

جانانه هر آن کس که دلی خوش دارد

جان همه بی‌دلان مشوش دارد

زنهار ز آه من بیندیش که آن

دودی‌ست که زیر دامن آتش دارد

+مهستی گنجوی 

 

پ‌ن: درگیری ذهن نیمه‌خواب امشبم پیدا شد؛ چطور چنین غصه‌ای توی دو بیت می‌نشیند و چرا هیچ‌چیز از زندگی مهستی نمی‌دانم؟  

مهستی گنجوی

در عالم عشق تا دلم سلطان گشت

آزاد ز کفر و فارغ از ایمان گشت

اندر ره خود مشکل خود خود دیدم

از خود چو برون شدم رهم آسان گشت 

 

 

+نمی‌دانم برداشتم چقدر ایراد دارد. فقط در این زمان، برای منِ الآن، بیت دوم طلایی است. 

زندگی، جنگ و دیگر‌ هیچ

می‌دانی؟ گاهی هنگامی که خوابیده‌ای، خواب می‌بینی. خواب می‌بینی که در خانه‌ای هستی پر از شعله‌های آتش یا داری از دست قاتلی فرار می‌کنی؛ ناراحتی‌هایی که تو در آن موقع حس می‌کنی، حقیقت دارند، تو رنج می‌بری، می‌لرزی، و پاهایت را محکم تکان می‌دهی. ولی بالاخره از خواب بیدار می‌شوی و می‌بینی که در اتاقت، در میان اشیای متعلق‌ به خودت و در رخت‌خوابت هستی، در کمال امنیت. خانه نمی‌سوزد و قاتلی هم دنبالت نمی‌کند و تمام آن مناظر را در تخیلت می‌دیدی و از تمام آن ماجرا فقط چند دانه عرق روی پیشانی‌ات باقی مانده. 

 

+اوریانا فالاچی

ترجمه لیلی گلستان 

آواز بلند

تا در قفس بال و پر خویش اسیر است

بیگانهٔ پرواز بود مرغ هوایی

...

ای وای بر آن گوش که بس نغمهٔ این نای

بشنید و نشد آگه از اندیشهٔ نایی 

 

+ ه.ا.سایه 

رحیل

از پیش و پس قافله عمر میندیش

گه پیشروی پی شد و گه بازپسی رفت 

+ ه.ا.سایه

درآمیختن

برهنه

بگو برهنه خاکم کنند

سراپا برهنه 

بدان گونه که عشق را نماز می‌بریم، _

که بی‌شایبه‌ی حجابی

با خاک

عاشقانه 

درآمیختن می‌خوام.

+احمد شاملو

 

‌‌پ‌ن: چطور می‌شود چنین عمقی به کلمات داد رها؟ به این‌گونه که نقطه‌ای در بی‌نهایت ذهن، به کار بیفتد و سعی کند سایه شاعر را ببلعد و جذب کند... 

رنگ، رنگ، آخ رنگ!

هنر به صورت طبیعی حاصل تجربه و دقت در چیزهای مختلف است: تدوین، ساعات روز، انتشار، حزن، خاطره، معما‌، سفر، شعر، رنگ. 

+مقدمه تجو کول بر کتاب «درباب عکاسی خیابانی و تصویر شاعرانه» 

 

 

پ‌ن: گفتم تغییر دید را امتحان کنم، شاید از این درجا زدن خلاص شوم. این شد که آمدم سراغ خانم و آقای وب. البته باید همینطور درجا می‌زدم و می‌نشستم پای دینی. متاسفانه معما و سفر و شعر، نمره نمی‌شود. (شاید صدبرابر بهتر از نمره شد! چه می‌دانیم؟) 

ویرانه

یان: چرا باید بهت سیگار بدم؟

سرباز: واسه اینکه من اسلحه دارم و تو نداری. 

 

+سارا کین

راز فال ورق

یک ژوکر، شخصیتی مسخره و متفاوت با دیگران دارد. نه خاج است و نه خشت، نه دل است و نه پیک. نه هشت است و نه نه، نه شاه است و نه سرباز. ژوکر شخصیتی است خارج از یک گروه؛ بین بقیه ورق‌هاست، ولی از آن‌ها نیست. 

 

+یاستین گوردر

ترجمه مهرداد بازیاری 

هوای تازه

روزی ما دوباره کبوترهای‌مان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.

.

.

.

و من آن روز را انتظار می‌کشم

حتا روزی

که دیگر

نباشم.

 

 

_احمد شاملو 

می‌خواند و با بغض به دوربین خیره می‌شود.

حالا چندان طرفدار کتاب‌هایی که دو سه سال پیش دوست داشتم، نیستم. بابت معرفی‌شان توبه!:) 

هیچ دوستی به‌جز کوهستان

انسان درد را می‌شناسد، انسان هر آن‌چه به درد مربوط می‌شود می‌فهمد. 

+بهروز بوچانی

کوهستان و بی‌خوابی

قرار بود زود بخوابم، تا اینکه رسیدم به دست‌خط بچگانه‌ی روی دیوار زندان مانوس: «خدایا، خودت یه جای خوب ببرمون، بوس بوس.»

بعید می‌دانم خوابم ببرد. 

 

+جمعه هفت آبان... قرار بود چیزی شود یا کاری کنم. مناسبتی بود یا با خودم قراری داشتم. یادم نمی‌آید. هیچ جایی، چیزی یادداشت نکرده‌ام؛ ولی چیزی توی مغزم سعی می‌کند درباره‌ی امروز حرفی بزند. 

دنیای سایه‌ها

زندگی آیا درون سایه‌هامان رنگ می‌گیرد؟

یا که ما خود سایه‌های سایه‌های خویشتن هستیم؟ 

 

+فروغ فرخزاد 

دانوب خاکستری

این «مواظب* حرف‌هایت باش» هم لطیفه‌ی خوبی بود: مواظبت! این تنها راه حل آن‌ها برای پوشاندن همه‌ی واقعیت‌هاست.

 

غادةالسمان

مترجم: نرگس قندیل‌زاده

 

*توضیح مترجم: «مراقبه» یعنی نظارت، مراقبت، بازرسی، کنترل، ممیزی و سانسور.

تنها تو می‌مانی

هفتاد پشت ما از نسل غم بودند

ارث پدر ما را، اندوه مادرزاد 

+قیصر امین‌پور

فال نیک (!)

گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

+ قیصر امین‌پور

الفبای درد

ز دین ریا بی‌نیازم، بنازم

به کفری که از مذهبم می‌تراود

 

+قیصر امین‌پور

با خویشن نشستن در خود شکستن

آیا جهان به وسعت دلتنگی ست؟ 

 

+حمید مصدق

جلاد لاغر

«ازش متنفرم استاد بوش و هیچ منطقی هم احساسم را عوض نمی‌کند.»

بوش گفت: «پس بیا منطقی نباشیم.»

 

+دارن شان

ترجمه‌ی فرزانه کریمی

 

پ‌ن: مکالمه‌ی من با خودم هر صبح، ظهر، عصر‌، شب و هر زمان دیگری! 

زبان دیگر

یک عمو داشتم، عموی پدرم بود. او آدم حسابی بود. سی سال بی‎خود و بی‎جهت یاغیگری کرده بود. وقتی دستگیرش کردند توی محکمه ازش پرسیدند که چرا یاغیگری می‎کرده و جواب داده بود: «اینطوری زندگی را دوست داشتم.» ازش پرسیدند دلیل قوی تر ندارد؟ و او جواب داده بود: «مگر برای یاغی نبودن دلیل قوی‎تری وجود دارد؟»

 

مکان‎های عمومی

نادر ابراهیمی

نشر روزبهان

 

 

رباعی 11

ای آمده از عالم روحانی تفت

حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت

می نوش ندانی ز کجا آمده‎ای

خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت

 

_ خیام

تکه‌ای از یک شعر

ویرانگری اساس نبرد است

ویرانگری 

             نوید آبادی 

هر آنچه ساختند

از خشت خشت

                     ویران باد...

این لاله‌های میهن من

گلگونه‌های فسرده،

گو بی‌شما

تاریخ را هر آنچه بسازند

                                 ویران باد

آبادی ضحاک ویران باد...

 

_ خسرو گلسرخی

 

 

پ‌ن: امید دارم به این ویرانی‌ها. ایمان دارم به آبادی بی‌ضحاک.

گرسنگی- سرگذشت بدن (من)

نمی‎دانم قرار است دقیقا هر آنچه می‎خواهم را بنویسم یا نه. جرئت و اراده به پایان رساندنش را دارم یا خیر. سعی می‎کنم از این کتاب قدرت بگیرم:

گرسنگی؛ نوشته خانم رکسان گی و ترجمه خوب خانم نیوشا صدر...

اگر اراده‎اش را داشتم، همین معرفی می‎شود مقدمه _البته اگر بشود بهش گفت مقدمه_ پستهای بلند بالایم. اگر هم به هر دلیلی حرفهایم را نزدم، عنوان این کتاب در کتابخانه‎ام می‎ماند.

بودن با دوربین

هرکس می‎خواهد باور کند و هرکس می‎خواهد باور نکند. عقیده‎ی خودمان برای خودمان است؛ برای نمره گرفتن که نیست!

_لیلی گلستان

پدرخوانده

اگر نیازش پیش بیاید یک دینامیت را هم می‎توان بدون خطر منفجر کرد.

 

_ ماریو پوزو

اسیر

در این فکرم من و دانم که هرگز

مرا یارای رفتن زین قفس نیست

اگر هم مرد زندان‌بان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نیست

 

_ فروغ فرخزاد

عرفی شیرازی

 

مردم اگرچه نقل ز فیض خرد کنند

ما دشمنیم با خرد، اندیشه حاکم است

هر نکته‌ای هست به وجهی توان شناخت

تاوان جهل بی‌خردان بر معلم است

 

در کشتن عاشقان از این بیش مکوش

زنهار مبادا که گزندی رسدت

 

-مهستی گنجوی

تلخ کامی

داغ حسرت سوخت جان آرزومند مرا

آسمان با اشک غم آمیخت لبخند مرا

در هوای دوستداران دشمن خویشم رهی

در همه عالم نخواهی یافت مانند مرا

 

_رهی معیری

حضرت حافظ

دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش
وز شما پنهان نشاید کرد سر می فروش

گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع
سخت می‌گردد جهان بر مردمان سخت‌کوش

وان گهم درداد جامی کز فروغش بر فلک
زهره در رقص آمد و بربط زنان می‌گفت نوش

با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام
نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش

تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی
گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش

گوش کن پند ای پسر وز بهر دنیا غم مخور
گفتمت چون در حدیثی گر توانی داشت هوش

در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید
زان که آنجا جمله اعضا چشم باید بود و گوش

بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست
یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش

ساقیا می ده که رندی‌های حافظ فهم کرد
آصف صاحب قران جرم بخش عیب پوش

هفته خاکستری

هفته‌هایش خاکستری می‌گذشت. نه غم مطلق داشت و نه شادی؛ مرزی بود بین تمام حس‌ها و در عین حال، هیچ حسی نداشت.

 

شنبه روز بدی بود
روز بی‌حوصلگی
وقت خوبی که می‌شد
غزلی تازه بگی
صبح اولین روز هفته‌اش با وحشت شروع شد. اولین چیزی که حس کرد، ترس بود و ضربان قلبش. نفسی از سر آسودگی کشید و زیر لب گفت:«حالا بیدارم.» و درحالی که همچنان نفس نفس می‌زد از جایش بلند شد.
دوست داشت باز هم بخوابد؛ مگر‌ چند شنبه می‌توانست بیکار باشد؟ اما فکر‌ کابوس رهایش نمی‌کرد.
 دراز کشید و شروع به خواندن کتاب کرد. همچنان خوابش جلوی چشمش بود. تصمیم گرفت ترسش را بنویسد، شاید که از‌ سرش برود. نوشت و نوشت و نوشت... کم‌کم موضوعش از ترس دور شد و تبدیل به هرچیز که در سرش می‌گذشت شد. برایش مهم نبود که چه می‌نویسد؛ فقط نوشتن برایش مهم بود...

 

ظه‍ر یکشنبه من
جدول نیمه‌تموم
همه خونه‌هاش سیاه
روی خونه جغد شوم
سرش را از روی دفتر براشت. کی خوابش برده بود؟ ساعت را نگاه کرد و فهمید که دارد دیر می‌شود. با عجله بلند شد و حاضر شد.
...
وقتی به خانه برگشت، همچنان دفترش روی میز بود. نگاهی به آن انداخت و جمله نیمه تمامش را دید. دیگر به نظرش ارزش کامل کردن نداشت.
درد معده آزارش می‌داد. دراز کشید و چشمانش را بست. نفهمید چقدر شد که دوباره با دیدن صحنه‌ای هولناک از خواب پرید...

 

صفحه کهنه یادداشتای من
گفت دوشنبه روز میلاد منه
اما شعر تو می‌گه که چشم من
تو نخ ابر که بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه!
کبریت را روی کیک کوچکش گذاشت. زمزمه‌وار برای خودش شعر تولد خواند و کبریت را روشن کرد. چشمانش را بست و چند ثانیه بعد شمع را فوت کرد. قطره اشکی از گوشه چشمش چکید. همچنان چشمانش بسته بود، گویی افکارش او را بلعیده‌اند.
باصدای رعد و برق به خودش آمد. بیرون را نگاه کرد؛ باران می‌بارید. ناخوآگاه لبخند زد...


غروب سه شنبه خاکستری بود
همه انگار نوک کوه رفته بودن
به خودم هی زدم از اینجا‌ برو
ولی موش خورده شناسنامه من
هنوز نصف هفته مانده بود. روزهای خاکستری تمام نشدنی بودند. در بی‌حسی گم می‌شد و کاری ازش برنمی‌آمد. آدم‌ها ازش دور بودند. «او» ازش دور بود. خودش از خودش دور بود. گم شده بود اما تقلایی نمی‌کرد و جایی ساکن بود...

 

عصر چهارشنبه من
عصر خوشبختی ما
فصل گندیدن من
فصل جون سختی ما
«او» را دید. بالاخره کسی پیدایش می‌کرد؟ هلش می‌داد به سمت رنگ‌ها؟ جانش نو می‌شد؟ اما... نه! «او» آمد که همه چیز را تمام کند. بخشی از کابوس‌ها به واقعیت تبدیل شده بود و... همچنان حسی نداشت؛ شاید کمی غم اما مطمئن نبود...

 

روز پنجشنبه اومد
مثل سقائک پیر
رو نوکش یه چیکه آب
گفت به من: بگیر بگیر
وقتی بعد از کار به خانه برگشت، نامه‌ای دید. از یک دوست؛ دوستی خیلی قدیمی. دوست، چند خاطره شیرین نوشته بود و احوالش را جویا شده بود.
حسش؟... شاید کمی شادی؛ مطمئن نبود...

 

جمعه حرف تازه‌‌ای برام نداشت
هر چی بود، بیشتر از اینها گفته بود...
از پنجره غروب را می‌دید. هفته‌ دیگری گذشته بود. نیاز به تغییر داشت. از کی؟ بهترین موقع شنبه بود. با خود گفت:«کاش فردا بدون کابوس بیدار شم.» دیگر‌ خورشید رفته بود.

 

 

پ‎ن: متن زرد رنگ، شعری است از جناب شهیار قنبری.

پ‎ن2: هفته خاکستری را با صدای فرهاد بشنوید و لذت ببرید.

پ‎ن3: اولش به نظرم جالب آمد که کمی با آهنگها بازی کنم؛ حالا دوباره متن را خواندم و... نمی‎دانم. به آهنگ خیانت کردم؟

 

Batman Damned

همه‌ش تلاش می‌کنیم خودمونو زنده نگه داریم. مثل اون مثلی که می‌گه هرچی ما رو نکشه، قوی‌ترمون می‌کنه؛ یه جوک!
هرچی که ما رو نکشه‌، زنده زنده می‌خوره.

 

پ‎ن: امید موج می‎زند!

لیلی مرده بود

حریفی نبود. لیلی تنها می‎باخت. زیرا که قصه، قصه باختن بود.

 

لیلی نام تمام دختران زمین است

عرفان نظرآهاری

لیلی، نام دیگر آزادی

یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند.

مجنون اما نه دیوانه بود نه زنجیری. این نام را شیطان بر او گذاشت.

 

 

لیلی نام تمام دختران زمین است

عرفان نظرآهاری

بیروت 75- 2

تخیل لزوما وارونه‎ی حقیقت نیست، بلکه روی دیگر آن است.

 

_غادة السّـمّان

 

پ‎ن: تابه حال اینطور به تخیل فکر کرده بودید؟ من که نه.

بیروت 75

زندگی ما همین است: دزدکی زندگی می‎کنیم، دزدکی یادمی‎گیریم، دزدکی کتاب می‎خوانیم، دزدکی دل می‎بازیم، دزدکی شعر می‎نویسیم و دزدکی می‎میریم.

 

 

_غادة السّـمّان

مترجم: سمیه آقاجانی

 

فریادهای سوخته

در تنگنای دلهره، اینک
خاموش و خشمگین به چه کاریم؟
فریادهای سوخته‌مان را
در غربت کدام بیابان
از سینه‌های خسته برآریم؟

 

_فریدون مشیری

 

پ‎ن: می‎بینی رها جان؛ چهل و چند سال می‎گذرد و همچنان این اشعار تازه‎اند. همچنان با پوست و استخوان درکشان می‎کنیم. همچنان حرف دلمانند. همچنان... تو بگو؟

خانه‎ی متروک

دانم اکنون از آن خانه‎ی دور
شادی زندگی پر گرفته
دانم اکنون طفلی به زاری
ماتم از هجر مادر گرفته

 

_فروغ فرخزاد

 

پ ن: شنیدن این شعر با صدای خانم «دریا دادور» خالی از لطف نیست.

جغدی یاور شاعر

 

آرزو داشتی
درختی می‌بودی با پوستی ستبر
که نگاهبانت باشد
و هیچکس نتواند بر او زخم زند 
مگر عاشقی
که در میان قلبی تیر خورده
حرف اول نام خودش و دلدارش را 
در آن بکند.

آرزو داشتی کرگدن می‌بودی یا فیل
با پوستی ستبر
 
حتی آرزو می‌کردی چون من جغدی باشی
جغدی که می‌داند
چگونه دشمنانش را بترساند
در حالی که خودش بیشتر از آن‌ها می‌هراسد

آرزو می‌کردی... آرزو می‌کردی...
اما اگر تو چیزی جز خود بودی
شاعر نمی‌بودی!

_غادة السّـمّان
مترجم: دکتر عبدالحسین فرزاد

انسان، جنایت و احتمال

«عدالت، همه جا هست»؛ بی‌رنگ‌ترین شوخی روزگار ما.

_نادر ابراهیمی

جغد واقعی=)))


شاعر من!
تمامی آن چه تمنای من ست،
تنها لحظه‌ای پیوندی انسانی است،
چنان که برایم از باغچه گلی بچینی
یا فنجانی قهوه، در اتاق نشیمن
برایم بیاوری،
و بگویی صبح بخیر! درست در لحظه‌ای که خورشید
در دریای بیروت با زیبایی‌های افسانه‌ای‌اش 
پنهان می شود...

آری، پگاه روز جغدی چون من،
با غروب خورشید آغاز می‌شود...

 

_غادة السّـمّان

مترجم: دکتر عبدالحسین فرزاد

آوازهای پیکار

«باید تیر دیگری برداشت
باید با گلوله در آمد
این که اینک قطره
قطره
قطره
جاری است
بر بام‌های ناشناس،
در معابر بی‌نام
این خون متلاشی و جوان رفقاست

ای گرم‌ترین آفتاب! 
بر شانه‌هامان بتاب
ای صمیمی‌‌ترین آغاز!
ای تفنگ، ای یار وفادار! 
یار باش
برویم فتح کنیم فردا را...»

_خسرو گلسرخی_

 

آپلود عکس

Daddy's going back_1941 لندن

تفنگت را زمین بگذار

تو از آیین انسانی چه می‌دانی؟
اگر جان را خدا داده ست، چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را 
به خاک و خون بغلتانی؟
 

_فریدون مشیری
 

ای کاش شوکران شهامت من کو؟

با سروهای سبز جوان در شهر
 از روز پیش وعده دیدار داشتم
 دیوانگی ست
 نیست ؟
 

_حمید مصدق

مزایای منزوی بودن

«من عاشق‌ نون‌خامه‌ایم. این رو می‌گم چون همه‌ی ما باید به دلیلی که برای زندگی کردن داریم فکر کنیم.»

 

مزایای منزوی بودن
استیون چباسکی

پ‌ن: اگر خواستید این کتاب را بخوانید، به هیچ عنوان سراغ ترجمه‌ی معصومه تاجمیری و نشر آثار امین نروید و اگر رفتید انتظار جمله بندی افتضاح و غلط‌های املایی بی‌شمار را داشته باشید!

بال‌های شکسته 2

آیا سکوت خاموش‎تر از مرگ نیست؟!

 

-جبران خلیل جبران

بال‌های شکسته

... او گفت:« در بیروت هیچ مرد دیگری را نمی‌شناسم که چون او دارایی‌اش مایه‌ی مهربانی و مهربانی مایه‌ی توانگری‌اش باشد. او از انگشت شمارانی است که به این جهان پا می‌گذارند و بی‌آنکه به کسی آسیب برسانند‌، می‌گذرند. این گونه انسان‌ها بیشتر بیچاره‌اند و دیگران بر ایشان ستم می‌کنند؛ چه، نمی‌توانند خود را از پلشتی رفتار شیادان دور نگاه دارند...»


بال‌های شکسته
جبران خلیل جبران
مترجم: لاله صفدرخان
نشر شیوه

فریدون مشیری

گفته می‌شد:«هر که با ما نیست با ما دشمن است.» 

گفتم: آری این سخن فرمودهٔ اهریمن است!

اهل معنا، اهل دل، با دشمنان هم دوستند،

ای شما، با خلق دشمن؟ قلبتان از آهن است؟!

جامعه، قربانی خشونت

[آقای مجید احمدی نیا:] آقای دکتر دانشور، جامعه، به عنوان یک کلیت، می‌تواند قربانی خشونت باشد؟

[دکتر مزدک دانشور:] خشونت از منظری جمعی نیز می‌تواند نگریسته شود. یعنی به جای اینکه صرفا فرد محور ادراک محل برخورد باشد، یک قوم، جنس یا طبقه محمل آن باشد و عضویت فرد در آن قوم، طبقه یا جنس موجب طرد اجتماعی، تحقیر و برخورد یا بالعکس عاملیت آن شود. به بیان دیگر، مرزه‍ای اعمال یا پذیرش خشونت به جای آن که در سر حد بدن تعریف شود، می‌تواند در یک گروه اجتماعی فهمیده شود...

 

دو ماه نامه‌ی «مروارید»

شماره هشتم (فروردین و اردیبهشت ۹۷_ «ترس» و بازتاب آن در جامعه و هنر)

فروغی بسطامی

مستی ما چه بود؟ مایهٔ هوشیاری ما


دوش در خواب لب نوش ترا بوسیدم

خواب ما به بود از عالم بیداری ما


بار محبت از همه‌ باری گران‌تر است

وانکس کشد که از همه ناتوان‌تر است


دل و دین، تاب و توانم رفت و برفتم از دست

سر کوی وفا کیست به پا داری ما؟


سرمایهٔ جان باختم، تن را ز جان پرداختم

آخر به مردن ساختم تدبیر هجران ترا


گر بخت در عشقت به من فرمان سلطانی دهد

سالار هر لشگر کنم برگشته مژگان ترا


باده خور باده به بانگ نی و فتوای حکیم

زانکه دل‌ درد ترا چاره شراب است شراب

James Ensor

آپلود عکس

شاعری که خود را میان آدمیان ماسکدار منزوی و تنها احساس می کند.

جیمز انسور

 

کتاب هنر و دیوانگی

سوفی دوسیوری و فیلیپ مه یر _ترجمه محمد مجلسی

نشر دنیای نو

استاد حسین علیزاده

خواننده‌ای با صدای شفاف خواند:
ای عاشقان ای عاشقان، پیمانه‌ها پر خون کنید
از خون دل چون لاله ها، رخساره ها گلگون کنید

اشک توی چشم زندانیان حلقه زد. این قطعه چند بار از رادیو پخش شد. سایه مدیر موسیقی رادیو بود و بعد از ساخته شدن این قطعه آن را چند بار پخش کرد. فردا که علیزاده برای ملاقات با همسرش به زندان رفت همه زندانیان  آن بخش پشت شیشه جمع شدند و در حالی که اشک در چشم داشتند برای او دست تکان دادند و به یک‌باره کف زدند.
آن روز علیزاده مزد زحمتش را گرفت. او فهمید که مردم خیلی زود با موسیقی خوب ارتباط براقرار می‌‌کنند؛ موسیقی‌ای که با روحشان سازگاری دارد.

سرگذشت موسیقی در ایران
عزت‌اله الوندی
نشر افق

 

پ‌ن: می‌دونستم که قراره یه خلاصه‌ای از تاریخ موسیقی بخونم، اما انتظار نداشتم یه بخش‌های مهمی از تاریخ رو رسما قیچی کرده باشن!

آپلود عکس

آقا علی‌اکبر فراهانی

آقا علی‌اکبر مرد درویش سیرتی بود.عمرش طولانی نبود اما تاثیرش بر موسیقی زیاد بود. 

آن شب که با همسایه‌هایش بر سر صدای ساز دعوایش شد، دلش گرفت و به پشت‌بام رفت و شروع کرد به نواختن. آن‌ قدر نواخت و آن قلندر را گرم در آغوشش فشرد که صبح دیگر نفس نمی‌کشید. آقا علی‌اکبر با صدای سازش، قلندر جاودانه شده بود...

آپلود عکس

سرگذشت موسیقی در ایران

عزت‌الله الوندی

نشر افق

مردی که هیچ بود...

«... بایدم هوای همدیگه رو داشته باشین. چون از جنس همین و نمدتونو تو یه آفتاب خشک می‌کنین؛ دُرُسه که منم شکل و شمایلم به شماها می‌خوره اما از شما نیسم، چون این شما هستین که منو از خودتون نمی‌دونین. نیگاتون که به من می‌افته جا خالی می‌کنین و دور می‌شین. بایدم منو پس بزنین، بایدم منو دور بندازین و زیر پاتون پیدام کنین، حق دارین، یعنی همه حق دارن؛ آخه هرکی چشش تو چش من میوفته یا بوی من به دماغش می‌رسه حالش بهم می‌خوره و می‌زنه زیر دلش، عقش می‌گیره، می‌افته به بالا اوردن. قسیون کردن...»


مردی که هیچ بود
نویسنده: آقای مرتضی احمدی
انتشارات هیلا

پ‌ن: نوشتار این کتاب، محاوره‌ایه.

مغازه خودکشی

مغازه خودکشی

ژان تولی

احسان کرم ویسی

نشر چشمه(جهان نو)

 

 

وقتی بهش فکر می کنم احساس می کنم کتاب عجیبی بود.

وقتی می خوندمش (به خصوص آخراش) یینگ یانگ می اومد تو ذهنم:)

آخرش هم یه جوری بود که فکرش رو نمی کردم!

خلاصه این که دوستش داشتم!

 

یه چیزی بگو

«یه چیزی بگو» یک روایته؛ روایت کسی که تا مدت‌ها بعد از تجاوز، همچنان تاثیراتش رو توی زندگیش احساس می‌کنه!

این کتاب نوشته‌ی «لاوری هالس اندرسن» هست و با ترجمه‌ی عالی آقای «حمیدرضا صدر» از نشر چشمه منتشر شده.

کتاب تایپ و طراحی جلد خوبی داره.

و...

همین دیگه!

 

در قلمرو پادشاهان

بعد از ماجرای ۱۱ سپتامبر، «کارمن بن‌لادن» (عروس خانواده بن‌لادن_نویسنده کتاب) تصمیم می‌گیره تا جهانیان رو متوجه حقایقی درباره «بن‌لادن‌ها» و آنچه که در «عربستان سعودی» می‌گذره‌، بکنه؛ خانم بن‌لادن در این کتاب، خاطرات خودشون، از زمان آشنایی با همسرشون تا وقایع ۱۱ سپتامبر نوشته‌اند. 

توی این کتاب به مسائلی از جمله زنان در عربستان، سیاست عربستان‌، بخشی از تاریخ معاصر عربستان و... پرداخته شده.

کتابی که من خوندم با عنوان «در قلمرو پادشاهان» توسط «نشر ثالث» و با ترجمه آقای «علیرضا میراسدلله» منتشر شده؛ کتاب ترجمه، صحافی، تایپ و ویرایش خوبی داشت.

#توصیه_می‌شود