Restless Gypsy

استاد صدایش را کودکانه می‌کند و بامزه‌ترین مثال‌های دنیا را می‌زند. هربار به اوج می‌رسد اینترنتش قطع می‌شود و ما می‌مانیم رشتۀ ازدست‌رفتۀ بحث. کلۀ پدر همانی که می‌دانیم!

میان بیرون پریدن‌ها می‌آیم تا بنویسم. دو نوشتۀ نیمه‌تمام قبلی را ادامه نمی‌دهم. نه خشم اولی را دارم و نه غم دومی را. می‌روم در دل ترس‌ها و این‌طور خوشحال‌ترم.

اگر یک‌دم بیاسایم روان من نیاساید

من آن لحظه بیاسایم که یک لحظه نیاسایم

همکلاس‌ها می‌گویند در سیر کلاس گم شده‌اند. در گمگشتگی‌ها راه زندگی را پیدا می‌کنم. خوشی بی‌حد دیروز پیوند می‌خورد به ذره‌ذره پیدا شدن‌ها و فکر می‌کنم چقدر همه‌چیز سرجایش است. ته دلم می‌ترسم؛ از فروریختن می‌ترسم.

ترس می‌گوید که زنده‌ام. درد می‌گوید که زنده‌ام. نه، نباید یک‌جا بنشینم و خودم را به نگرانی ببازم. لیاقتت را نشان بده، الف! نشان بده که لایق حس زنده بودنی. کار کن، مفید باش، برای خودت، برای دیگران. نقاب نزن؛ دست دیگران را می‌گیری چون خوشحال می‌شوی. آدم بدی نیستی؛ ولی آدم خوبی هم نیستی. معمولی معمولی معمولی هستی و چه فضیلتی از این بالاتر؟

قدر بدان. لایق باش. بد نشو، بد نشو، بد نشو. یک‌جا ننشین؛ تا حس زنده بودن داری، بدو. بدو تا به باتلاق برنگردی.

یک‌جا ننشین. برقص و پرواز کن.

رها! مخاطب بودی و حالا می‌خواهم تو باشم. «رها».

رها! کولی بی‌قرارم بخوان. کولی بی‌قرارم بخوان.

باد رقیب موهایم می‌شود؛ رقابت‌کننده و مراقب. موهایم را دوست دارم، رها بودنش را بیشترترتر.

از پراکندگی نفهمیدم چی گفتم. شیرین است؛ اندازۀ دیشب که آمدم خانه و بیسکوییت و انرژی‌زا و دوغ تحلیل کردم.

کولی می‌خواهد مهربان باشد. کولی می‌خواهد محبت کند. کولی می‌خواهد بی‌قرار باشد. کولی فروتنی را دوست دارد. کولی می‌خواهد به کلاس بعد برسد. کولی می‌گوید: «تا بعد، رها!»

ن.ن. ۹/۲

بی‌دلیل هوای پیدا کردن آدم‌های دور زندگی می‌زند به سرم. از فضولی‌ست یا دل‌تنگی، نمی‌دانم. می‌خواهم بگردم دنبال صمیمیت‌های ازدست‌رفته و ببینم آخرش چه می‌شود.

امروز چرا تو به ذهنم آمدی؟ نه آن‌قدر صمیمی بودیم که دلم برایت تنگ شود و نه آن‌قدر زندگی عجیبی داشتی که بخواهم بدانم عاقبتت چه شد. اصلاً فکرش را نمی‌کردم بخواهی آن‌قدر پررنگ شوی که درباره‌ات بنویسم. نوشتن، آن هم این‌جا!

شاید باید بنویسم، چون به موقع درباره‌ات ننوشتم. شاید باید بنویسم، چون زندگیِ نکرده را این‌طور جبران می‌کنم. شاید باید بنویسم، فقط برای اینکه فکرم آزاد شود.

پانزده، شاید هم شانزده‌سالگی.

اعتراف شمارهٔ یک: داشتم بهت دل می‌باختم. صادقانه، نه آن‌قدری بود که بگویم دلباخته‌ات بودم و نه آن‌قدری که نادیده‌اش بگیرم.

اعتراف شمارهٔ دو: با تمام وجود تحسینت می‌کردم؛ همه‌چیزت را.

امروز دنبالت گشتم. تمام املاهای ممکن نامت را در هرجا که می‌توانستم، جستم. هم‌نام زیاد داری. عکس‌هایشان را می‌بینم. حافظه‌ام در چهره‌ها بد است؛ باید ببینم تا دقیق به‌یاد آورم. می‌بینم و می‌دانم تو از این‌ها زیباتری.

گشتم. یک پیام پیدا کردم از همان سال. آن هم به هیچ دردی نمی‌خورد.

چرا بیشتر ازت نمی‌گفتم؟

اعتراف شمارهٔ سه: می‌گفتم آدم نباید جلوی‌ احساسش سر خم کند.

توی دفترم هم درباره‌ات ننوشته‌ام. آن‌قدر عشق‌ بچگانه نورزیدم که الآن باید بیایم پی عقده‌گشایی‌هایم.

چرا حداقل دوستت نبودم؟

اعتراف شمارهٔ چهار: ازت می‌ترسیدم! تو خوب‌ بودی و شجاع و همه‌چیز تمام. چه داشتم بهت بگویم؟

اعتراف شمارهٔ پنج: با آگاهی به اینکه دلداده‌ای داری،‌ بهت نزدیک نشدم.

اعتراف شمارهٔ شش: فکر می‌کردم هیچ ازم خوشت نمی‌آید و هنوز هم همین فکر را می‌کنم. خوب رفتار می‌کردی، چون خودت خوب بودی. به ظاهرت نمی‌آمد ولی مهربان بودی.

کمی بگذرد، هوای تو هم از سرم می‌پرد. نوشتن برای تسریع است. باز یادم می‌رود چه آدم خوبی را از دست دادم. (نه یارِ نداشته؛ تو از دور هم بزرگوار بودی.)

بامزه می‌خندیدی و شیطنت از چشم‌هایت می‌بارید. صدایت زیبا بود. حتی وقتی ادای دیگری را درمی‌آوردی هم صدایت دوست‌داشتنی بود.

در این مدت، یک‌بار دیگر هم یادت افتادم. بدموقعی بود. ۰۱، یکی از کشته‌ها مثل تو بود. به این فکر کردم که تو هم اندازهٔ او شجاعی و کاش سلامت باشی. یاد نوشته‌ات دربارهٔ ۹۸ افتادم و روزی که ادای گوینده‌های خبر را در آوردی. می‌گفتی در خبرْ آدم شریف کم داریم و من می‌خواستم روزنامه‌نگار شوم. برایت خبر نوشتم؛ خبرِ شیرین خیالی. خواندی و چه زیبا خواندی.

۰۱ یاد توی آزادی‌خواه افتادم، نه یاد علاقهٔ ته قلبم. آن روزها وقت این چیزها نبود. به صد دلیل گفتنی و ناگفتنی وقتش نبود و ذهنم هم نرفت سمت اینکه روزی چنان با دیدنت دستپاچه شدم که دوستت پرسید: «پیش ما معذبی؟»

اعتراف شمارهٔ هفت: نمی‌دانم دقیقاً دلتنگ چه هستم. تو یا آن روزها یا آرزوهای خودم.

فرقی نمی‌کند؛ هیچ‌کدام را ندارم. تو گم شده‌ای. بتوانم هم به آن روزهای سردرگمی برنمی‌گردم. واقع‌بینانه‌تر آرزو می‌کنم.

البته واقع‌بینانه نیست که آرزو کنم روزی این یادداشت را بخوانی. می‌خواستم پیدایت کنم و بهت بگویم که چقدر در چشمم بزرگ بودی، بدون آن قسمت شیفتگی کوچک. (دیهیمی معادل خوبی برای کراش نوشته بود که هرچه فکر کردم، یادم نیامد.)

خلاصه، بر فرض بعضی محال‌ها ممکن می‌شوند و تو این را می‌خوانی و از همه‌چیز خبردار می‌شوی. باید برای آخرین کلام بگویم: مراقب خودت باش. حواست باشد دیگر گوش‌هایت را به بخیه نبازی و همیشه خودت بمان.

ارادتمند: هوادار نامرئی تو.