پیربچه

شیرس گفت که بنویسم چون دلش برایم تنگ شده. از خودم درنمی‌آورم، مدرک دارم. کم پیش می‌آید دل کسی برایم تنگ شود؛ همین شد که از همان روز وجدانم می‌گوید یک چیزی بگو و بی‌لیاقت نباش.

شیرس آدم خوبی است. این را نمی‌گویم چون ناراحت بود، یا اینکه اینجا را می‌خواند. می‌گویم چون واقعیت است و باید واقعیت را گفت. البته که خودش نمی‌پذیرد و شِفت‌بازی درمی‌آورد، ولی این هم واقعیت را عوض نمی‌کند. اگر پذیرفت که پذیرفت و اگر هم نپذیرفت، به تخمکم.

حالا قرار نیست این یادداشتی در ستایش شیرس باشد. اگر بخواهم ستایشش کنم، می‌روم تنها به خودش می‌گویم؛ چون رویم نمی‌شود بخش اعظمی از ستایشم را جلوی جمع بگویم. این چندبند برای بیان دلیل نوشتن امروز بود.

در موقعیتیم که عجیب است و نمی‌دانم چه احساسی دارم. همین الان الان قشنگ است. باران می‌بارد، روی بالکنم، چای دارم و هوا کم‌کم روشن می‌شود. سگ‌ها و خروس‌ها چیزهایی می‌گویند که معنیشان را نمی‌دانم و خنک است. البته قصد گوگولی نشان دادن زندگی در محیط پر از حشره (طی این چند دقیقه گاز‌گازی شده‌‌ام.) و جان کندن توی باغ را ندارم؛ ولی خب نمی‌شود همه چیز را زشت دید.

البته برای دیدن زیبایی هم محدود شده‌ام. دوباره گردن‌درد گرفته‌ام و جز روبه‌رو و پایین و سی‌درجه سمت راست، جایی را نمی‌بینم.

کوچک که بودم فکر می‌کردم بدن‌درد بعد از خواب زیاد یا آزار باد پنکه برای آدم‌ بزرگ‌هاست و فکر نمی‌کردم این‌قدر زود سر خودم بیاید. همان‌طور که فکر می‌کردم دوست نداشتن سروصدا و مصرف مداوم دارو و دادن جواب‌های پنهان‌کارانه برای آن‌هاست. نمی‌دانم. شاید هم بزرگ شده‌ام و خبر ندارم؛ چون دیگر از تاریکی هم نمی‌ترسم، می‌توانم کتاب‌های مامان و بابا را بخوانم و تنهایی می‌روم بیرون. شاید هم بزرگ نشده‌ام چون هنوز از حشرات می‌ترسم، کارهای عادی را پنهانی انجام می‌دهم و بلد نیستم درست احوال‌پرسی کنم.

خلاصه که چه بزرگ باشم و چه کوچک، هوای خوب، هوای خوب است. چای هیچ نظیری ندارد و شیرس آدم خوبی است. پشه‌ها پوستم را می‌کنند و همیشه احساس می‌کنم برای نصف کارها زیادی بچه‌ام و برای نصف دیگر، زیادی پیر.

هوا روشن روشن شده‌است. باران تمام شد. برگردم داخل.

ننویس. ننویس. این‌ها را هم ننویس.

نمی‌دانم چه بگویم. می‌دانستم، الان دیگر نمی‌دانم. مثلاً دو روز پیش کیلو کیلو حرف داشتم و بغض، ولی وقتی نبود كه بنویسم. دیروز هم حرف داشتم و کمی درد، حوصله نداشتم. امروز حرفی ندارم. وقت دارم. حوصله هم هرچند کم، ولی هست.

دیشب تصویری از یک دیوارنوشته دیدم: «عیبی ندارد که غمگینی؛ فقط نمیر.» دلیلی نیاورده بود که چرا نباید مرد. فقط کلماتش را با حروف بزرگ نوشته بود و قانع شدم که نباید بمیرم. قبول کردم که دوباره تمام آدم‌های توی سرم را نادیده بگیرم. نمی‌دانم شدنی است یا نه. آن‌ها زیادند و من یک نفر. آن‌ها بیشتر می‌شوند و من ضعیف‌تر. بلندتر می‌گویند: «بمیر! بمیر! با همین بلندی، با همین تیزی، با همین آب بمیر!» و دیگر صدایم به‌زور درمی‌آید که بگویم: «نه!»

راستش رها، دلم می‌خواهد زنده بمانم. از روش‌های دردناک مردن هم می‌ترسم. می‌دانم که اگر بر فرض یکی از عقاید زندگی بعد از مرگ درست باشد، هرکدامشان هم که باشد، بدبخت شده‌ام. با همهٔ این‌ها، خستهٔ خستهٔ خسته‌ام. خیلی سعی می‌کنم حداقل چندنفر را ساکت کنم ولی نمی‌شود. تمام نیرویم را گذاشته‌ام پای مقاومت و نمی‌دانم چقدر دیگر تاب می‌آورم.

تازگی‌ها فهمیدم که اگر حرف‌هایشان را بلند برای کسی تکرار کنم، کمتر زحمت حملشان را می‌کشم. چندباری سعی کردم، شنیدم که «این حرف‌ها جالب/قشنگ/بانمک نیست» و به این فکر کردم که مگر حرف‌ها حتماً باید جالب و قشنگ و بانمک باشند؟

نمی‌دانم. شاید قانونی دارند که باید این‌طوری باشند. قانونی که می‌گوید آدم‌ها نباید در جواب «چه خبر؟» بگویند: «خبر... قصد دارم خودم را بکشم.» ولی مثلاً خبر دیدار سران دو کشور یکی از یکی دیگر عقب‌افتاده‌تر جالب است؛ یا مثلاً چهرهٔ کریه خبرنگار قلدر، در واقع قشنگ است و من زیبایی‌شناسی سرم نمی‌شود. اصلاً شاید توی اخبار جوک‌های بانمکی می‌گویند که من درک نمی‌کم برای همین آن همه شنونده دارد و منِ نوعی باید خفه شوم.

رها، می‌دانم که تو نمی‌زنی توی دهانم. حرف‌هایم را می‌خوانی و باید بگویم که به ذهن من خوش‌‌آمدی! اینجا هیچ‌چیزی جالب و قشنگ و بانمک نیست. تو چندخط ازش می‌خوانی و من باهاش زندگی می‌کنم. تو می‌گذری و من سخت‌تر نفس می‌کشم. صداها داد می‌کشند: «بمیر!» و من خسته‌تر می‌گویم که نه.

نمی‌دانم. شاید فقط نیازمند استراحتم. استراحت بی‌صدا.

یادواره‌ای اعتراف‌گون در ارتباط با الف پیشابلاگفا

نمی‌دانستم این آهنگ را دارم. دلم نمی‌خواست بشنومش، ولی شنیدم. راستش نمی‌دانم چرا مقاومت می‌کردم. هنوز هم دارد تکرار می‌شود. همین یکی از میان بقیهٔ آهنگ‌های هم‌عصرش.

گرمای طاقت‌فرسای اتاق و صدای پنکه‌ای که بی‌وقفه می‌چرخد. روی تخت اتاق بالای خانهٔ پدری و مادری دراز کشیده‌ام و محو آلبوم جدید یکی از خواننده‌های محبوبم شده‌ام. فِی، از گروه تازه از هم‌پاشیده‌ای که مطمئن نیستم نامش درست در خاطرم باشد. میس‌ای شاید.

می‌فهمیدم چه می‌خواند؟ نمی‌دانم. می‌دانم ترجمهٔ بعضی آهنگ‌ها را آن‌قدری خوانده بودم که می‌دانستم چه می‌گویند. بعضی‌ها را در حد چند کلمه می‌فهمیدم. دربارهٔ این ولی نمی‌دانم. الان هیچ ازش نمی‌فهمم. شاید آن موقع هم نفهمیدم، نمی‌دانم. می‌توانم الان ازش ترجمه‌ای بخوانم ولی نمی‌خواهم. می‌ترسم ارتباطش با الفی که تنها می‌توانست ترجمه‌های فارسی را بخواند قطع شود.

توی اتاق بالا نشسته‌ام. غرق ویدیوهای قدیمی گروه شده‌ام. زنانی زیبارو (هنوز چهره‌هایشان را دوست دارم.)، خوش‌صدا (حالا تا حدی می‌پذیرمش) لاغراندام و خندان که می‌رقصند. شیفتهٔ این آدم‌ها شده‌ام. تمام آنچه را دارند که من ندارم و نخواهم داشت.

فکر کنم از همان موقع بود که آهنگ‌ها را پناه دانستم. ترجیح دادم برای داستان عاشقانهٔ آبکی نمی‌دانم کدام آهنگِ کدام یکی از این زن‌ها غصه بخورم تا اینکه با واقعیت روبه‌رو شوم: اینکه آدم تنهای تنهاست و این تابستان وقتش رسیده که به بدترین شکل ممکن باهاش روبه‌رو شوم. اینکه اتفاق بد برای آدم‌های بیرون نیست و بخت بد روزی گریبان ما را هم می‌گیرد.

آهنگی که حتی دیگر موردعلاقهٔ خودم هم به شمار نمی‌رود، معمولی نیست. گرما دارد. مزهٔ بستنی کیم می‌دهد. پر از نگرانی و تنهایی است. الفی را دارد که داستان می‌نوشت و رویای نویسنده شدن داشت. مایه‌ای از داستان‌های آر.ال.استاین دارد و چند رمان از نودهشتیا. ساعت‌ها صحبت تلفنی با فلفل دارد. دلتنگی و بازماندن از مرحلهٔ دوم مسابقهٔ کتاب‌خوانی دارد و باز هم دلتنگی. حتی صدای «کوهو می‌ذارم رو دوشم...» داریوش را هم می‌دهد؛ یا «بزن باران» حبیب را. بی‌ربط به‌نظر می‌آید، ولی حتی جاستینا را هم به‌یادم می‌آورد. همهٔ این‌ها؛ همهٔ این‌ها به‌علاوهٔ دلتنگی، در یک آهنگ. شگفت‌انگیز است.

پ‌ن۱: نمی‌دانستم این‌قدر غیرمنسجم می‌شود. عیبی ندارد.

پ‌ن۲: فکر نمی‌کردم روزی دربارهٔ سلیقهٔ صدوهشتاد درجه عوض شده‌ام بنویسم.

پ‌ن۳: عدد فرد.