۸:۴۳
کلاس را ترک کردم و از فرط معدهدرد روی زمین نشستهام. هشت صبح حمیدرضا، اگر اسمش را اشتباه نگویم، خفتم کرد. فکر میکردم مسئولیتِ محولنشدهام را فراموش کرده است ولی گویا که اینطور نیست.
دختر آشنایی را دیدم. مطمئن بودم میشناسمش؛ گرم سلام کردیم. دقیقاً هفتدقیقه طول کشید تا به یاد بیاورم کیست. بله، اسمش را نمیدانم. دوست شیماست.
بهتر است بروم سر کلاس.
۹:۲۳
معدهدرد، معدهدرد.
نردی صبح بهخیر میگوید. این بهخیر گفتنهایش لبخندی به لبم نمیآورد. من! منی که بندهٔ این توجهها بودم.
عیبی ندارد. کمتر بوی شکستگی زودهنگام دل میآید. لابد او هم ادا درمیآورد. میدانم که ادا درمیآورد. واقعیترین عاشقانی که داشتم، دو مرد مثال استاد بودند که یکی همسرم شد و دیگری ازم متنفر شد. تنفر برآمده از عشق!
«آنچه از انسان میفهمم، تحت تأثیر تلقی من از خداست.»
«من آنم که هستم.»
«أنا الله.»
جز درد جسمی، احساس دیگری ندارم. احتمالاً اثر بیخوابیست.
کاش غیبت کلاس آخر را هدر نمیدادم.
استاد پایش را تندتند تکان میدهد. شاید نمودی از بحران چهلسالگیست.
۹:۴۸
اکستازی: ازخودبرونشدگی. وحدت بیتمایز؟ «عشق حاصل احساسات مادون عقل نیست. عشق یعنی فراروی از عقل. یکی شدن عقل با مبدأ وحدت بیتمایز.»
اکستازیس، اروس، عقل.
«تجسد همین اتحاده.»
آن یکی استاد، جلوی بندی که دربارهٔ تجسد بود نوشت: «درست».
«همه پسران خداییم.» چرا خود خدا نه؟
۹:۵۹
کلاس تمام شد. آمادهٔ روبهرویی بیشتر با انسانها هستی؟
۱۰:۴۵
بلندبلند میخندم. استاد بامزه است. موبایلش زنگ میخورد و راجعبه پایاننامهٔ کسی حرف میزند.
حرف سیاسی میزند. میگوید این سیاسی نیست، انسانیست. راست میگوید. قلبم در معنای استعاری درد میکند و معدهام به معنای واقعی.
۱۱:۴۳
غذای امروز خوب است. سبحان الله!
دوغ انتخاب خوبی نیست. به دانشجوجماعت قهوه و هایپ ارزان بدهید.
۱۲:۰۹
این معده دیگر معده نمیشود. منتظر متینهام. حوصلهٔ آدم دارم. باورم نمیشود.
۱۲:۳۰
متینه با دوستش است و طبق انتظارم، حوصلهٔ آدم جدید ندارم. میگویم که جلوی دوستش نمیشود غیبت کنیم و فردا همدیگر را ببینیم. میپذیرد.
درد تقریباً به همهجایم سرایت کرده است. حتی نمیدانم تا کی باید دانشگاه باشم.
۱۴:۳۴
کل. نامتناهی. جزئی از این «کل» که درد دارد و خسته است و فکر میکند دنیا به پایان رسیده است؛ دنیای ازلی و ابدی.
من جزئی از جهانم. جهان درحال انبساط. کی منبسط میشوم؟ شاید بعد مرگ. اتمهای لعنتی پخش میشوند. اتمها «من» نیستند. اگر روح داشته باشم؟ احتمالاً روح، خودِ جهان باشد.
۱۵:۳۵
استاد یکجوری پرانرژی شده است که شادی نزدیک شدن به پایان ترم را در چشمهایش میبینم. نازنینْمردی است که خیلی حال و حوصلهٔ آدمها را ندارد. قطعاً دلم برایش تنگ خواهد شد. البته که دیگر در دل و ذهنم جا خوش کرده است: توی سرم تمام متنهای عربی را با صدای او میخوانم. حتی یکبار در دعوای بین دو تلفظ با خودم گفتم که اگر آقای فلانی بود، چطور میخواند. یکطوری خواندم و بعد که دستبهدامن گوگل شدم، درست بود.
نتیجهٔ دوسال این است که عربی من بهتر نشد ولی فارسی او چرا.
۱۵:۰۴
حمیدرضا دو قدم آنطرفتر گرم صحبت است. دفتونز گوش میدهم. این آهنگ انگار داستان من و احساساتم است. دوری میکنی تا آسیب نبینی. در چالهای که کندهای ماندهای. تنهایی تا از خودت محافظت کنی.
هوا خنک شده است.
باز اشکم دم مشکم است.
۱۸:۱۱
گیر جمع افتادهام.
۱۸:۲۵
گیر جمع دیگری افتادهام. بدجور ضعف دارم. لحظهشماری میکنم برسم خانه.
۲۲:۰۰
حوصله نداشتم چیزی بخورم. فقط میخواهم بخوابم. روز بدی نبود. نردی فهمید بیحوصلهام. امیدوارم بتوانم دوستش داشته باشم.