...So I packed my bags

جنگ شده است. به معنای واقعی واقعی کلمه جنگ شده است. هیچ‌جوره نمی‌شود کمتر دیدش.
اولین حمله، همان شبی بود که با نردی از وطن‌دوستیمان گفته بودیم. همان شبی که گفتم هروقت زندگی‌ام روال است، منتظر بدبختی‌ام. قطعاً منظورم این نبود که جنگ می‌شود.
جنگ. لفظی که هیچ‌وقت نمی‌گفتمش، چون می‌ترسیدم. حالا سعی می‌کنم آن‌قدر بگویمش تا بی‌معنا شود. جنگ، جنگ، جنگ.
هنوز می‌ترسم. می‌ترسم دیگر‌ خانه‌مان را نبینم. می‌ترسم عزیزانم را نبینم؛ من تازه نردی را پیدا کرده‌ام. تا یک‌جایی از مطهره و حسن و متینه خبر گرفتم. چرا سروناز جواب نداده است؟ خواب است؟ نارمک را بدجور‌ زده‌اند. لابد خوابش سنگین است.
کاش این‌قدر‌ دل‌بستهٔ آن شهر لعنتی نبودم. کاش تمام فکرم آن‌جا نبود. تهران لعنتی‌. کی فکرش را می‌کرد من هم به نفرینت دچار شوم؟ از اینکه دوستت دارم، متنفرم. بهم زندگی دادی؛ برای همین هم می‌توانی ازم بگیریش. لطفاً نسوز. لطفاً باز هم پناهم بده.
می‌ترسم و امیدی ندارم. جنگ بین شرّ و شرّ است. فقط می‌توانم گریه کنم. همین.

I will choose to immerse in your eyes

لاکی زده‌ام که معمولاً نمی‌زنم؛ آبی و مشکی را ترکیب کردم و رنگ تازه‌ای شده‌است. دوستش دارم. پنجشنبه زدمش، چون می‌خواستم به لباس و آرایشم بیاید. می‌خواستم همه‌چیز به‌هم بیاید، چون مهمان بودم. مهمان بودم، چون دوست نردی گفت می‌توانم بروم. دوست نردی گفت می‌توانم بروم، چون من و نردی از هم خوشمان می‌آید.

قبل دیدار اولمان از حسن پرسیدم که اگر ازش خوشم نیامد، چه کنم؛ گفت که بگویم مناسب هم نیستیم. گفتم اگر خوشم آمد چه و گفت که آن موقع به لفظی شنیع رفته‌ام. وقتی برگشتم خانه، پیام دادم که به همان لفظ شنیع رفته‌ام.

دقایقی بعد از دیدنش فهمیدم دیوار امن دورم کاذب بود. عجیب است که همچنان ناامنی ندیده‌ام. البته که می‌ترسم آخر من بمانم و قلبی خردشده؛ ولی‌ طی این روزها بابت او ناآرام نشدم. می‌گوید چه در سرش می‌گذرد؛ من هم می‌گویم. راستش آن‌قدر با خواسته‌هایم جور درمی‌آید که قطعاً اشتباهی می‌کنم و یا توهم زده‌ام. توی مهمانی، نردی به من اشاره کرد و از دوستش پرسید: «تو هم می‌بینیش؟» و به این فکر کردم که شاید کل امشب خواب و خیال باشد.

عکس‌هایمان را دوست دارم. خوب افتاده‌ام؛ او هم. پیشش احساس زیبایی می‌کنم. فکر می‌کنم آدم جالبی‌ام. دوست دارم حرف بزنم.

دوست دارم دربارهٔ او حرف بزنم. راهی وجود ندارد که از رابطه‌ات بگویی، بی‌آنکه چندش باشد. حالا شاید اگر شاعر یا نویسندهٔ ماهری باشی بتوانی، ولی من نمی‌توانم.

تمام جزئیات را توی‌ دفترم نوشته‌ام. یا بعداً هم قند در دلم آب می‌کند، یا زجرم می‌دهد. پیش‌بینی‌ای ندارم. توی قلبم جا گرفته است و من مثل سگ ترسیده‌ام.

نوشته‌ای که کل دیروز همراهم بود.

۸:۴۳
کلاس را ترک کردم و از فرط معده‌درد روی زمین نشسته‌ام. هشت صبح حمیدرضا، اگر اسمش را اشتباه نگویم، خفتم کرد. فکر می‌کردم مسئولیتِ محول‌نشده‌ام را فراموش کرده است ولی گویا که این‌طور نیست.
دختر آشنایی را دیدم. مطمئن بودم می‌شناسمش؛ گرم سلام کردیم. دقیقاً هفت‌دقیقه طول کشید تا به یاد بیاورم کیست. بله، اسمش را نمی‌دانم. دوست شیماست.
بهتر است بروم سر کلاس.

۹:۲۳
معده‌درد، معده‌درد.
نردی صبح به‌خیر می‌گوید. این به‌خیر گفتن‌هایش لبخندی به لبم نمی‌آورد. من! منی که بندهٔ این توجه‌ها بودم.
عیبی ندارد. کمتر بوی شکستگی زودهنگام دل می‌آید. لابد او هم ادا درمی‌آورد. می‌دانم که ادا درمی‌آورد. واقعی‌ترین عاشقانی که داشتم، دو مرد مثال استاد بودند که یکی همسرم شد و دیگری ازم متنفر شد. تنفر برآمده از عشق!
«آنچه از انسان می‌فهمم، تحت تأثیر تلقی من از خداست.»
«من آنم که هستم.»
«أنا الله.»
جز درد جسمی، احساس دیگری ندارم. احتمالاً اثر بی‌خوابی‌ست.
کاش غیبت کلاس آخر را هدر نمی‌دادم.
استاد پایش را تندتند تکان می‌دهد. شاید نمودی از بحران چهل‌سالگی‌ست.

۹:۴۸
اکستازی: ازخودبرون‌شدگی. وحدت بی‌تمایز؟ «عشق حاصل احساسات مادون عقل نیست. عشق یعنی فراروی از عقل. یکی شدن عقل با مبدأ وحدت بی‌تمایز.»
اکستازیس، اروس، عقل.
«تجسد همین اتحاده.»
آن یکی استاد، جلوی‌ بندی که دربارهٔ تجسد بود نوشت: «درست».
«همه پسران خداییم.» چرا خود خدا نه؟


۹:۵۹
کلاس تمام شد. آمادهٔ روبه‌رویی بیشتر با انسان‌ها هستی؟


۱۰:۴۵
بلندبلند می‌خندم. استاد بامزه است. موبایلش زنگ می‌خورد و راجع‌به پایان‌نامهٔ کسی حرف می‌زند.
حرف سیاسی می‌زند. می‌گوید این سیاسی نیست، انسانی‌ست. راست می‌گوید. قلبم در معنای استعاری درد می‌کند و معده‌ام به معنای واقعی.


۱۱:۴۳
غذای امروز خوب است. سبحان الله!
دوغ انتخاب خوبی نیست. به دانشجوجماعت قهوه و هایپ ارزان بدهید.


۱۲:۰۹
این معده دیگر معده نمی‌شود. منتظر متینه‌ام. حوصلهٔ آدم دارم. باورم نمی‌شود.


۱۲:۳۰
متینه با دوستش است و طبق انتظارم، حوصلهٔ آدم جدید ندارم. می‌گویم که جلوی دوستش نمی‌شود غیبت کنیم و فردا همدیگر را ببینیم. می‌پذیرد.
درد تقریباً به همه‌جایم سرایت کرده است. حتی نمی‌دانم تا کی باید دانشگاه باشم.


۱۴:۳۴
کل. نامتناهی. جزئی از این «کل» که درد دارد و خسته است و فکر می‌کند دنیا به پایان رسیده است؛ دنیای ازلی و ابدی.
من جزئی از جهانم. جهان درحال انبساط. کی منبسط می‌شوم؟ شاید بعد مرگ. اتم‌های لعنتی پخش می‌شوند. اتم‌ها «من» نیستند. اگر روح داشته باشم؟ احتمالاً روح، خودِ جهان باشد.


۱۵:۳۵
استاد یک‌جوری پرانرژی شده است که شادی نزدیک شدن به پایان ترم را در چشم‌هایش می‌بینم. نازنینْ‌مردی است که خیلی حال و حوصلهٔ آدم‌ها را ندارد. قطعاً دلم برایش تنگ خواهد شد. البته که دیگر در دل و ذهنم جا خوش کرده است: توی سرم تمام متن‌های عربی را با صدای او می‌خوانم. حتی یک‌بار در دعوای بین دو تلفظ با خودم گفتم که اگر آقای فلانی بود، چطور می‌خواند. یک‌طوری خواندم و بعد که دست‌به‌دامن گوگل شدم، درست بود.
نتیجهٔ دوسال این است که عربی من بهتر نشد ولی فارسی او چرا.


۱۵:۰۴
حمیدرضا دو قدم آن‌طرف‌تر گرم صحبت است. دفتونز گوش می‌دهم. این آهنگ انگار داستان من و احساساتم است. دوری می‌کنی تا آسیب نبینی. در چاله‌ای که کنده‌ای مانده‌ای. تنهایی تا از خودت محافظت کنی.
هوا خنک شده است.
باز اشکم دم مشکم است.


۱۸:۱۱
گیر جمع افتاده‌ام.


۱۸:۲۵
گیر جمع دیگری افتاده‌ام. بدجور ضعف دارم. لحظه‌شماری می‌کنم برسم خانه.


۲۲:۰۰
حوصله نداشتم چیزی بخورم. فقط می‌خواهم بخوابم. روز بدی نبود. نردی فهمید بی‌حوصله‌ام. امیدوارم بتوانم دوستش داشته باشم.

.Mama, help, I've been cursed

نشد که بخوابم.

غذای هفته را پختم. گاز را تمیز کردم. ظرف‌ها را شستم. سطل زباله را خالی کردم. رفتم حمام؛ یکی از لامپ‌ها سوخته بود. لباس چین‌دار پوشیدم. سعی کردم بخوابم. مگسی توی اتاق می‌چرخید. اینستاگرام را شخم زدم. سعی کردم بخوابم. آهنگی توی سرم می‌چرخید؛ گوش دادم. آهنگ بعدی و بعدی و بعدی را هم.

یک‌ساعت وقت داشتم بخوابم. گوشی را گذاشتم زیر بالش. چشمانم را بستم و گریستم. زنگ ساعت قبل تمام شدن گریه‌ام خورد. صبحانه‌ای را خوردم که حاصل بی‌خوابی دیشب بود. آخرین سیگار توی پاکت را کشیدم و به مدیریتم بالیدم.

مطمئن شدم دیگر اشکی نمی‌آید. سرمه کشیدم. قرار است قبل رسیدن به دانشگاه همه‌اش بریزد. فعلاً زیبایم.

چشمم آب نمی‌خورد امروز خوب باشد. حوصلهٔ آدم‌ها را ندارم. تا این‌جا فقط آزرده شدم؛ از دست زنی که پیاده شدنم از اتوبوس را به تعویق انداخت، مردی که پایم را لگد کرد و بهم تنه زد و مرد دیگری که از من دیرتر آمد و زودتر پرید جلوی دکه.

شارژ کارتم ته کشیده است. معده‌ام درد می‌کند. شیما می‌گفت دختران زیبا زیاد سردرد و معده‌درد می‌گیرند و گفتم نمی‌خواهم این‌قدرها هم زیبا باشم.

امیدوارم توی دانشگاه حوصله‌ام برگردد و از نوشتن این غرها پشیمان شوم. ناراحت‌کننده است که احساسم به نردی خاکستری‌ست. آدم خوبی به‌‌نظر می‌رسد و اشتیاق خاصی ندارم. راستش بیشتر می‌ترسم. می‌ترسم دوباره آسیب ببینم. می‌ترسم دوباره آسیب بزنم.

من موجود آسیب‌زننده‌ای‌ام؛ حالا به خودم یا دیگری.

آخ

کاش می‌خوابیدم.