جست‌وجو، اعتیاد می‌آورد.

می‌گردم و می‌گردم و باز هم جای خالی چیزی هست. جانم دارد درمی‌آید و می‌دانم «کی می‌یابم؟» پرسش احمقانه‌ای است. هر یافته مسئلهٔ دیگری می‌آورد.

بله، رهای عزیزم! می‌دانم عاقبت انتخاب خودم است و این را هم می‌دانم که می‌شود همین حالا همه‌ش را کنار گذاشت. نه، این کار را نمی‌کنم. غر کوچکی بود برای درنیامدن جان.

جامانده.

گرم است. ناخوشم. مضطرب، غم‌زده.

پس‌فردا می‌روم پیش یاس‌ها. شاید توت چیدم؛ اگر هردویشان قربانی باد نشده باشند. باد و باران قشنگ است، خواب بودم و ندیدم. امروز به‌زور بیدار ماندم. بیدار و بیرون از تخت. باز هم هیچ‌چیز نفهمیدم. باد و باران نه، دیگر چیزها را هم نفهمیدم.

گرم است. خسته‌ام. Nina Simone می‌خواند:

Don't smoke in bed.

چای توی تخت چه؟ امشب نمی‌نوشم. بی‌دلیل. توی لیوان آب دارم؛ برای مسکن، اگر لازم شد.

Remember, Darling

Don't smoke in bed.

جدی جدی می‌روی؟ تنهای تنها می‌مانم؟ باید بیشتر درد بکشم؟ چقدر بیشتر؟ تا کجا؟ تا کجا؟

I want to break free.  

مجموعهٔ غیرمنسجمی از آنچه نمی‌خواهم انجام بدهم. حتی نوشتن این یادداشت. وقتی تازه بیدار شده‌ام و نمی‌دانم عینکم را کجا گذاشته‌ام. حروف را درست نمی‌بینم. درد مزخرف سر و چشم‌ها.

.Die, die my darling

انسان‌ها، انسان‌های نفرت‌انگیز. هر تلاشی برای تغییر نظر دائمی، بیهودگی محض است.
امروز فکر می‌کنی که بهتر شده‌ای، فردا می‌خواهی کسی را محکم هل بدی؛ بیندازیش زمین و با تمام قدرت بهش لگد بزنی. آن‌قدری که جمجمه‌اش خرد شود و مغزش له.

جیغ می‌کشی: ببند دهانت را. مزخرف می‌بافی. فقط دهانت را ببند و حرف‌های مفتت را جایی بگو که خریدار داشته باشد. ساکت باش و سعی کن بی‌صدا بمیری. بی‌هیچ نشانی، جوری که انگار هرگز نبودی.
لبخند می‌زنی.
+خوش به‌حالت، بی‌غمی. مشکلی نداری. خوش به‌حالت.
خوش به‌حالم، کاش فقط حرف‌های کمتری بشنوم. جیغ‌های کمتر.
هنوز داد می‌زنی: بمیر، همین حالا! تمامش کن.
نه، چیزی برای تمام کردن نیست. خسته‌ام. خودت خفه شو، خودت بمیر. تنها، بی‌من.

چگونه آدم‌فضایی به حالت جنینی زیر پتو مرتبط می‌شود؟

کسی از روی ماه برایم دست تکان می‌دهد.

+سلام! سلااام! منو می‌بینی؟ اینجا اینجا!

نه، با کس دیگری است. شخص روی ماه با من چه کار دارد اصلاً؟ او که نمی‌بیندم.
نامرئی بودن این معایب را هم دارد. معشوق بالقوهٔ فضاییت را به‌دست نیاورده، از دست می‌دهی و هرچقدر فریاد بزنی برای کمک، به اعضای داخلی و خارجی هیچ‌کس نیستی.

گاهی هم اشتباهی مرئی می‌شوی؛ نه وقت کمک خواستن و نه دست تکان دادن به خوشتیپِ ماه‌نشین. وقتی همکلاست می‌خواهد زل بزند توی چشمانت و بگوید ازت بدش می‌آید، درحالی که تو حتی نمی‌دانی چرا، یا خانم ع می‌خواهد بعد دو دقیقه خیره شدن به بدنت بگوید «چاق شدیا!» و تو بعد کلی فکر کردن بگوی: «یک‌جانشینیه دیگه.» و او بگوید بعد کنکور لاغر شو.

نه، یک‌جا نشستن نیست. کنکور هم نیست. بی‌تقصیرم، بهار و تابستان کرخت می‌شوم. شاید هم مدلم این است و پاییز و زمستان الکی فعال می‌شوم. چه می‌دانم، به‌هرحال الان اینم. تو حرفی می‌زنی به یکی از چندصد آدمی که در روز می‌بینی و همین حرف می‌شود سوهان روحم و سه‌روز به جان خودم غر می‌زنم که چرا محض رضای خدا از رختخواب بلند نمی‌شوی و چقدر منزجرکننده‌ای.

احساس ‌می‌کنم مرده‌ام. مردگی نه، واقعاً می‌گویم که نکند مرده باشم. احساس می‌کنم خون دیگر جریان ندارد و کم‌کم کبود می‌شوم و بوی گند جسد همه‌جا را برمی‌دارد. با گوشه و کنار ناخن، یک‌جوری یک‌جایی را می‌شکافم تا خون بیرون بجهد و خیالم راحت شود که هنوز وقت دارم. (البته شاید از لحاظ علمی روش خطاداری باشد.) خیالم راحت می‌شود. هم باز احساس فرسودگی می‌کنم و هم خوشحالم که می‌توانم زندگی بعد کرختی را ببینم، هرچند بدم نمی‌آمد که نبینم.

حوصلهٔ بیشتر نوشتن ندارم. پایان چرت‌وپرت‌های مکتوب.

دو ساعت پیش بیدار شدم. هنوز دراز کشیده‌ام و به این فکر می‌کنم که چقدر خسته‌ام. چه روز مفیدی، رها!

مهمل

موقع عوض کردن لباس‌ها به این فکر کردم که چه روز مزخرفی بود. بعد ساعت را دیدم که هنوز ده‌ونیم هم نشده.

پاهایم درد می‌کند. دلم کفش نو نمی‌خواهد.

زمزمه: از آدم‌ها متنفرم.

پ‌ن: هیچی، هیچی. با خودم بودم. نفرت‌انگیز.

واگویه: به‌درد نخوری و زشتی و نچسب.

پاسخ: منفور را جا انداختی. بی‌نمک و بدصدا و خنگ را هم. اصلاً نمی‌دانم معنی خنگ چیست. بهم می‌گفت، وقتی که بچه بودم. حتماً هستم دیگر، نه؟

پ‌ن: پرحرف هم هستی.

عنوانی ندارم.

شب‌هایی هست، پر از سبکی. مهم نیست که می‌دانی فردا چه مزخرف‌های خسته‌کننده‌ای به انتظارت نشسته‌اند؛ تو آرامی.

دلم می‌خواهد امشب تا ابد کش بیاید. حتی با وجود صدای آهنگ مسخره‌ای که از ناکجا می‌آید.