کسی از روی ماه برایم دست تکان میدهد.
+سلام! سلااام! منو میبینی؟ اینجا اینجا!
نه، با کس دیگری است. شخص روی ماه با من چه کار دارد اصلاً؟ او که نمیبیندم.
نامرئی بودن این معایب را هم دارد. معشوق بالقوهٔ فضاییت را بهدست نیاورده، از دست میدهی و هرچقدر فریاد بزنی برای کمک، به اعضای داخلی و خارجی هیچکس نیستی.
گاهی هم اشتباهی مرئی میشوی؛ نه وقت کمک خواستن و نه دست تکان دادن به خوشتیپِ ماهنشین. وقتی همکلاست میخواهد زل بزند توی چشمانت و بگوید ازت بدش میآید، درحالی که تو حتی نمیدانی چرا، یا خانم ع میخواهد بعد دو دقیقه خیره شدن به بدنت بگوید «چاق شدیا!» و تو بعد کلی فکر کردن بگوی: «یکجانشینیه دیگه.» و او بگوید بعد کنکور لاغر شو.
نه، یکجا نشستن نیست. کنکور هم نیست. بیتقصیرم، بهار و تابستان کرخت میشوم. شاید هم مدلم این است و پاییز و زمستان الکی فعال میشوم. چه میدانم، بههرحال الان اینم. تو حرفی میزنی به یکی از چندصد آدمی که در روز میبینی و همین حرف میشود سوهان روحم و سهروز به جان خودم غر میزنم که چرا محض رضای خدا از رختخواب بلند نمیشوی و چقدر منزجرکنندهای.
احساس میکنم مردهام. مردگی نه، واقعاً میگویم که نکند مرده باشم. احساس میکنم خون دیگر جریان ندارد و کمکم کبود میشوم و بوی گند جسد همهجا را برمیدارد. با گوشه و کنار ناخن، یکجوری یکجایی را میشکافم تا خون بیرون بجهد و خیالم راحت شود که هنوز وقت دارم. (البته شاید از لحاظ علمی روش خطاداری باشد.) خیالم راحت میشود. هم باز احساس فرسودگی میکنم و هم خوشحالم که میتوانم زندگی بعد کرختی را ببینم، هرچند بدم نمیآمد که نبینم.
حوصلهٔ بیشتر نوشتن ندارم. پایان چرتوپرتهای مکتوب.