صدای شنهایی که زیر چرخ ماشین میروند.
برف میبارد و افسون میشوم. من خسته و بیحوصله، مسحور سقوط دانهها.
برف میبارد و افسون میشوم. من خسته و بیحوصله، مسحور سقوط دانهها.
قدم میزنم. ماشینها تندتند از کنارم میگذرند و آن پایین، در امتداد زیرگذر ترافیک است. ماشینی سنگین میگذرد و آسفالت زیر پایم میلرزد. کلاه را میکشم پایینتر، تا روی ابروهایم، چون حوصله ندارم تمام شب با سردردی که هدیهٔ سرماست همراه باشم.
کولهام سنگین است. به این فکر میکنم که تازه این دفعه بار کمتری دارم، بعد را چه میکنم؟ ولی بعد به خودم دلداری میدهم که الان نه از سنگینی، بلکه از تاریکی و شلوغی چهارشنبه خسته شدهام.
از شلوغی سرگیجه میگیرم. نمیدانم کجایم. توی گوگلمپ دنبال نشانم. بهم مسیر نشان میدهد و اسم یکمشت خیابان را میگوید، ولی هنوز نمیدانم کجایم. من فقط وقتی میتوانم بگویم کجایم که بدانم اینجا خیابان آن مغازهای است که همیشه بندساعت را ازش میگیرم یا اینکه اگر ده قدم بروم میرسم به کوچهٔ گربهها. یکبار میخواستم برای خودم از کوچهٔ گربهها بنویسم تا یادگاری بماند ولی هرچه فکر کردم اسم واقعیش یادم نیامد. میدانستم کلی گربه دارد، یک سطل زباله سر کوچه هست و خانههایش بالکنهای قشنگی دارد. یکنفر چند کاکتوس توی یکی از باغچهها کاشته است و روی دیوارهایش شعارهایی با تلاش ناموفق برای پاککردنشان دارد. البته این مورد آخر دیگر بهدردم نمیخورد چون تمام محله همینطور شدهاست.
نه، خیلی مانده تا برسم به کوچهٔ گربهها و اگر بخواهم صادق باشم، اصلاً نمیدانم ساعتسازی همیشگی کجاست. آخرینبار هم آنقدر توی بازار راه رفتم تا اینکه کاملاً اتفاقی به آن رسیدم. رسیدم و یادم آمد: «عه! قرار بود از اول اینجا بیایم.»
موقعیت توی ذهنم میگذرد: اینجایم، میان کلی ماشین. در ارتفاع، سرما و تاریکی. با خستگی جان و تن و دردی که سنگینیْ بر شانهام گذاشتهاست. خودم را کشانکشان از این لبه میبرم و به این فکر میکنم که چقدر این چند دقیقهٔ واقعیِ زندگی برایم نمادین است. به نمادینتر شدنش فکر میکنم. اینکه بپرم پایین، تمام شوم و هرگز کسی نفهمد اینکار را کردم تا به صحنهٔ بینقصی که انتظارش را میکشیدم برسم.
پایین را نگاه میکنم. تقریباً وسط پلم. پایین پر ماشین است؛ توجیهی برای نپریدن. اگر جسمی سنگین از ارتفاع پرت شود، قطعاً به ماشین و سرنشینان آسیب میزند.
بند کوله را میکشم، کوتاهتر میشود و شانههایم کمی آسوده میشوند. قدمهایم را تند میکنم تا زودتر این قسمت مسیر تمام شود.
تمام میشود. قسمتهای دیگر هم. هرچند جاهایی شلوغتر شد و چندجا نهتنها احساس کردم نمیدانم کجایم، بلکه گوگل هم بهم گفت اشتباه رفتهام و از مسیر دور شدهام. بالاخره رسیدم به زیرگذری که میشناسمش و دیگر مهم نبود چقدر متنفرم از رانندههایی که برای آدم بوق میزنند؛ نه تاکسیهایی که تو را مسافر بالقوه میبینند، بل آن موجوداتی که برایشان مادهای، نه چیزی بیش از آن. کل روند قدمزدنت را همراه تهوع میکنند و آرزوی زودتر رسیدن به خانه، یا شاید هم پریدن.
نه، دیگر رسیدهام به اینجا. جایی که میشناسمش. میتوانم با خیال راحت دل از گوگل بکنم و بروم سمت فروشگاه، فروشگاهی که میدانم کجاست. میدانم نانها را کجا میگذارند و کیکهای موردعلاقهٔ بامشی دقیقاً توی کدام قفسه است.
کولهام پر میشود و سنگینتر. خستهترم، ولی میدانم کجایم. میدانم از کی باید دور بمانم. میدانم رو در رو شدن با کی حالم را بههم میزند.
اسمم را میشنوم، کسی صدایم میزند. دوستی است که از آخرینبار دیدنش مدتی میگذرد. قشنگتر شدهاست. از دیدنش خوشحال میشوم. یادم نبود لیستی هم دارم از کسانی که میتوانم بهشان نزدیک شوم.
میرسم. شانههایم آزاد میشوند.
لیست مکانهایی که نمیخواهم ازشان جدا شوم: خانه.
مکانهایی که نباید بروم: هیچکجا. میخواهم هرجایی قدم بگذارم، حتی وقتی وجودم را میآزارد. بههرحال کسی را دارم که وقتی آزردهام، به بودنش فکر کنم. تو، رها. کسی که همیشه هست. پابهپایم توی خیابان و کلمه به کلمه توی بلاگفا. توی خیال و خیال و خیال و واقعیت آمیخته با خیال.