۴۰۳۲
از تلاش برای حفظ کیفیت نوشته، به آنجایی رسیدهام که کلمه میشمارم. بالأخره دارم امتحانهای این ترم لعنتی را میدهم. نمیدانم چرا میگویم لعنتی، چون ترم بدی نبود. هیجان داشت؛ و نه، منظورم چیزی مثل اتفاقهای مزخرف ترم پیشش نیست. یک چیزی بود که بهش میگویم هیجان آکادمیک. شب بیدار بمان، بخوان، نقد کن، بنویس، دقیقهٔ نود تغییر نظر بده، از اول بنویس، بیشتر بخوان، سرکلاس صحبت کن، دو روز نخواب، بنویس. از این چیزها که میخواهد گریهات را دربیاورد ولی باعث میشود که فکر کنی «خوب ایدهای دادم» و استاد تشویقت کند و این چیزها. بهقول نردی، اولین مازوخیسم پذیرفتهشده در اجتماع. دومیاش علاقه به تندی است.
(راستی، فکر میکردم دیگر کسی اینجا را نمیخواند؛ گویا که اشتباه کرده بودم. سلام مطهره! سلام نردی!) (این بخش نوشتهها و کمی بعد از این پرانتز و سلامها، نوشتهٔ هفتهٔ پیش بود. امروز نردی دوباره گفت که اینجا را میخواند. لذا دوباره سلام.)
میگفتم
ترم خوب بود و خوب بود و خوب بود تا اینکه به محض تمام شدن کلاسهایش جنگ شد و امتحانها افتادند برای این روزها. هرروز که گذشت انگار پاس کردن سختتر بهنظر میآمد. کل تابستانم سر فکر کردن به پایانِ ترم گذشته و فکر میکنم برای همین است که بهش میگویم «لعنتی».
حالا هر امتحان، یک بار از روی دوشم برمیدارد.
(اینجا نوشتههای هفتهٔ پیش تمام میشود.)
نمیدانم راستش. خانم پرمدعا از امتحانهایش راضی نیست. امیدوارم نارضایتی همیشگیام باشد، نه واقعیت.
(شاید باور نکنید، باز هم چندروز در نوشتنم وقفه افتاد. تبریک به نردی بابت اتمام پایاننامه. آزادی قسمت همه.)
دو امتحان و یک پروژه مانده تا نفس راحتی بکشم. آزادی از ترمِ نفرینشدهٔ هفتماهه. امیدوارم نای ادامهٔ تحصیل داشته باشم. منظورم ترم پنج است.
آه دیگر حوصله ندارم بنویسم.
همین را میگذارم تا پستی گذاشته باشم.
میان تکتک کلماتم ارتباط برقرار کردهام.