زیر پتو جمع میشوم و حاضر نیستم پنجره را ببندم. جمعتر میشوم و نمیخواهم لباس گرم بپوشم. خمیازه میکشم و نمیخواهم بخوابم، با اینکه خوابم بدترین کیفیت این چندوقت را داشت.
درسِ خوانده و نخوانده مانده و من اینطرفتر دراز کشیدهام، از پنجره پشتبام همسایه را دید میزنم و زیرلب با Nick Cave میخوانم.
آسمان و ساختمانها قشنگند و احساس بدی ندارم. عیبی ندارد اگر بمیرم. میگویند خوب رفتهاست، آنطور که میخواست. البته نمیدانم بقیه میدانند چطور میخواهم بمیرم یا نه، ولی بالاخره کسی پیدا میشود که بداند باران و پتو را دوست داشتم.
البته الان که بعید است بمیرم، بهنظر میرسد باید زیباییها و بدبختیهای بیشتری ببینم تا دنیا رضایت بدهد به رفتنم.
دلم میخواهد چای تمامنشدنی داشته باشم و زمان بایستد و همینطور بمانم. در زیبایی و دور از آدمها.
میدانی رها، فعلاً جایی برای دیدن آسیب تازه ندارم و میخواهم مدتی را صرف نفرتپراکنی علیه تکتک آدمها کنم. باشد، اکثرشان. عجیب است که میشود یک روز برای آدمها آغوش باز کرد و روزی دیگر، ازشان متنفر شد. باشد، همهشان نه. اکثرشان. چه کسی که همیشه ته دلت میخواستی سر به تنش نباشد و چه کسی که فکر میکردی این یکی دیگر یک تفاوت خوبی با بقیه دارد. Spoiler: یک روزی مثل امروز میآید که دلت میخواهد جلوی هردو بایستی، هرچه میتوانی بارشان کنی و بعد بروی توی غار و تا آرام گرفتن، آنجا بمانی.
دیدی چه شد رها؟ میخواستم از زیبایی بنویسم، اینطور شد. انسانها، انسانهای آسیبزا. کاش روزی بهاندازهٔ گذشتن بزرگ شوم. بزرگ بزرگ، آنقدر که به آسمان برسم؛ بخشنده.