تکه‌ای از چیزی به‌نام زندگی

باران می‌بارد. بامشی حرف می‌زند. وانمود می‌کنم گوش می‌دهم. باران شدیدتر می‌شود، بامشی برق‌ را روشن می‌کند. هنوز حرف می‌زند. مامان می‌پرسد برای شب لباس دارم یا نه و با خودم فکر می‌کنم عجب غلطی کرده‌ام که گفتم می‌آیم. من را چه به مهمانی فامیل؟ آرام باش الف. کیک دارند، ارزشش را دارد. نفس می‌کشم، فرو رفتن رطوبت باران را احساس می‌کنم. بامشی هنوز هم دارد حرف می‌زند.

.I cannot explain this, dear

زیر پتو جمع می‌شوم و حاضر نیستم پنجره را ببندم. جمع‌تر می‌شوم و نمی‌خواهم لباس گرم بپوشم. خمیازه می‌کشم و نمی‌خواهم بخوابم، با اینکه خوابم بدترین کیفیت این چندوقت را داشت.

درسِ خوانده و نخوانده مانده و من این‌طرف‌تر دراز کشیده‌ام، از پنجره پشت‌بام همسایه را دید می‌زنم و زیرلب با Nick Cave می‌خوانم.

آسمان و ساختمان‌ها قشنگند و احساس بدی ندارم. عیبی ندارد اگر بمیرم. می‌گویند خوب رفته‌است، آن‌طور که می‌خواست. البته نمی‌دانم بقیه می‌دانند چطور می‌خواهم بمیرم یا نه، ولی بالاخره کسی پیدا می‌شود که بداند باران و پتو را دوست داشتم.

البته الان که بعید است بمیرم، به‌نظر می‌رسد باید زیبایی‌ها و بدبختی‌های بیشتری ببینم تا دنیا رضایت بدهد به رفتنم.

دلم می‌خواهد چای تمام‌نشدنی داشته باشم و زمان بایستد و همین‌طور بمانم. در زیبایی و دور از آدم‌ها.

می‌دانی رها، فعلاً جایی برای دیدن آسیب تازه ندارم و می‌خواهم مدتی را صرف نفرت‌پراکنی علیه تک‌تک آدم‌ها کنم. باشد، اکثرشان. عجیب است که می‌شود یک روز برای آدم‌ها آغوش باز کرد و روزی دیگر، ازشان متنفر شد. باشد، همه‌شان نه. اکثرشان. چه کسی که همیشه ته دلت می‌خواستی سر به تنش نباشد و چه کسی که فکر می‌کردی این یکی دیگر یک تفاوت خوبی با بقیه دارد. Spoiler: یک روزی مثل امروز می‌آید که دلت می‌خواهد جلوی هردو بایستی، هرچه می‌توانی بارشان کنی و بعد بروی توی غار و تا آرام گرفتن، آنجا بمانی.

دیدی چه شد رها؟ می‌خواستم از زیبایی بنویسم، این‌طور شد. انسان‌ها، انسان‌های آسیب‌زا. کاش روزی به‌اندازهٔ گذشتن بزرگ‌ شوم. بزرگ بزرگ، آن‌قدر که به آسمان برسم؛ بخشنده.

درون این یادداشت، می‌گریم. (و پرتقال می‌خورم.)

رهای عزیزم!

می‌گویند که اگر کاری را با ممارست انجام بدهی، روزی چنان یادش می‌گیری و به انجامش عادت می‌کنی که روزهای قبل عادت را به‌یاد نمی‌آوری.

آن‌قدر ننوشته‌ام که یادگرفتمش. چندباری صفحه را باز کردم، چندکلمه‌ای نوشتم، بعد دیدم که نه، نمی‌شود و صفحه را بستم. اینکه عاقبت این کلمات چه خواهد شد را نمی‌دانم. همان‌طور که عاقبت هیچ‌چیز دیگری را نمی‌دانم. به قماری می‌ماند که تو طراحش نباشی. می‌آیی، بازی می‌کنی، به‌ازای هر دو برد کوچک، ده‌بار با مغز می‌خوری زمین و از اول. آن‌قدر گیر برد و باخت می‌افتی که آخرش یک‌جایی جانت را می‌بازی و برد و باخت‌های بعدی را می‌گذاری برای بقیهٔ گیرافتاده‌ها.

گلایه‌ای نیست، می‌دانم که می‌شود قبل سقوط‌های بیشتر جانت را بدهی و از این بازی لعنتی بیرون بیایی، ولی راستش گاهی خیلی خوش می‌گذرد. بازی است دیگر، هیجان دارد؛ حتی اگر خرد شدنت مثل روز روشن باشد.

دروغ چرا رها، این روزها خودم هم نمی‌دانم دارم چه غلطی می‌کنم. یعنی حتی یک تاکتیک احتمالی هم برای بازی در نظر نگرفته‌ام و صرفاً هستم که باشم. ترجیح می‌دادم زندگی جای قمار‌، روبیک باشد مثلاً. جای اینکه هی کارت‌ها را زیر و رو کنم و ژتون بشمارم، طبق الگوریتم دوبار سمت راست را در جهت عقربه‌های ساعت بچرخانم و تمام آبی‌ها را کنار هم بگذارم. نشد دیگر، نشد. به‌درک.

آن‌قدر از غلطی که دارم می‌کنم بی‌خبرم، حتی نمی‌دانم باید با بقیهٔ آدم‌ها چگونه رفتار کنم. قبلاً گیر یک ترن در ارتباط خودم و دیگران افتاده بودم که گاهی احساس می‌کردم به شدت از بقیه کمترم و گاهی هم احساس می‌کردم گه خاصیم (بین خودمان، بیشتر هردو را باهم داشتم.) ولی الان فقط هستم و هستند و زندگی می‌کنیم، بی‌نقطهٔ مشترک یا حتی حوصله‌ای برای یکدیگر. همین چندروز پیش بود که پیام‌های پاسخ نداده بر شانه‌ام سنگینی می‌کرد چون حوصلهٔ جواب دادن نداشتم و هرچه هم بیشتر می‌گذشت، به‌نظرم کار سخت‌تری می‌آمد. آخر هم چون می‌خواستم عکس پروفایلم را عوض کنم، مجبور شدم جواب پیام‌ها را بدهم تا فکر نکنند دارم نادیده‌شان می‌گیرم (البته که فکر درستی بود) و راستش آن‌قدرها هم کار سختی نبود ولی چیزی از بی‌حوصلگیم کم نشد. شاید فکر کنی که من همیشه همین بودم، که خب درست است؛ ولی این آزارم می‌دهد [پوست پرتقال را ریز ریز می‌کند] که این همه سعی کردم و انرژی گذاشتم برای بهتر کردن روابطم با آدم‌ها و آخرش هم هیچی که هیچی. [پرتقال دوم را پوست می‌گیرد.] اصلاً نه‌تنها بهتر نشد، که بدتر هم شد. اگر توی ترن هوایی بودم احتمالاً لحظه‌ای می‌گفتم که مشکل از من است و لحظه‌ای دیگر می‌گفتم تمام دنیا مشکل دارند و من خوبم. الان؟ نمی‌دانم. فکر کنم همین است دیگر. این مدلیش هم وجود دارد. هست که باشد، مثل خودم. احتمالاً بعضی‌ها آمده‌اند که هی طرد شوند و دست‌وپا زدن بیش از حد هم فقط بیشتر آدم را توی لجن فرو می‌برد. حداقل تا وقتی فرو نرفته‌ای، از دور به بقیه دست تکان می‌دهی و لبخند می‌زنی. تو را نمی‌دانم رها، ولی من که بعید می‌دانم آدم شوم و آن‌قدر به کارم ادامه می‌دهم تا جایی که غرق شوم. تا خرخره توی کثافت فرو بروم و فکر کنم که دارم باعث می‌شوم توی چشم بقیه کمتر یک تکه آشغال غیرقابل بازیافت باشم. آره خلاصه. این دست کارت‌های بدی دارم. به‌درک. اه.

گفت: یادت می‌آید آخرین‌بار برایت شکلات فرستاد؟

دهانم تلخ شد.

لبخند عکس‌هایش

گفت: ما آمده‌ایم خانهٔ باجی. البته باجی که دیگر نیست ولی اینجاییم.

گلویم سفت شد. گفت: دیگر نیست که ازش عکس بگیری.

چقدر اشک داشتم و نمی‌دانستم، رها!