روایت ناتمامی که به صداها باخت.

می‌لرزم. منتظرم یکی از آخرین قرص‌ها، که برای چنین لحظه‌هایی کنار گذاشته‌ام، اثر کند. فکرش هم نمی‌کردم خبر خوش، بختک اضطراب را بر سینه‌ام بنشاند. نفسم درنمی‌آید و دیگر سوزش چشم‌هایم بی‌اهمیت است.

جسد مورچه‌ها را از روی زمین می‌شویم. شاید یک‌سریشان هم زنده‌زنده غرق‌ کرده باشم. از کجا آمدید رفقای کوچک؟ ببخشید اگر کشتمتان‌. به‌هرحال باید یادبگیرید که نباید هرجایی زندگی کنید.

بعد موها را جمع می‌کنم. زمین تمیز می‌شود. بتادین بر پوستم می‌لغزد، با آب رقیق‌ می‌شود، سُر می‌خورد بر زمین تمیز و کم‌کم محو می‌شود.

کف‌ها می‌آیند؛ دیگر نه رد مورچه‌ای هست و نه بتادینی. آب گرم است، پوستم را به گِزگِز می‌اندازد. قرمزی مساوی‌ست با تمیزی.

مضطرب نیستم. از خودم بدم می‌آید که جای خوشحالی، نگران شدم.

حوله را آویزان می‌کنم. باز دارم با تنم غریبه می‌شوم. بهتر می‌شود، بهتر می‌شود. غریبی‌‌های عمیق‌تری داری.

عمیق‌تر؟ هیچ‌وقت فکر نمی‌کند مسئله‌ای آنقدر بزرگ شود که بتوانم بهش بگویم مشکل. غصه؟ نه، مسئلهٔ ارتباط اجتماعی‌ات «عمیق‌تر» است. نه نه، آن هم مشکل نیست. مشکل چیزی‌ست که مردم با آن دست‌وپنجه نرم می‌کنند، نه این مسخره‌بازی‌های تو.

بس است دیگر. آدم باید نوشته‌های واقعی داشته باشد؛ نه چرت‌وپرت محض.

نامه‌ای که احتمالاً هرگز نخواهی خواند.

فکر کنم دوستت دارم؛ برای همین خواستم فرار کنم. اگر درست حدس زده باشم، قرار بود زهری بچشم که برخلاف گفته‌های ادبیات کلاسیک، هیچ شباهتی به عسل نداشت.

خودخواهانه فرار کردم تا خودم را نجات دهم؛ چون ممکن بود دوستت داشته باشم و نباید این‌طور باشد. فرار کردم و دعا کردم ازم ناراحت نشوی.

اگر تو هم مثل من بودی، درکم می‌کردی. تو نمی‌دانی رقیب داشتن چه حسی دارد. نمی‌دانی چه بد است که طعم تنیدن توی تن معشوقت را یک‌بار هم نچشی.

فرار کردم چون نمی‌خواستم یکی از چندنفر باشم، معشوقم باشی و یک‌طرفه دوستت بدارم.

با دور شدنم آنقدری خوب کنار آمدی که نمی‌دانم از محبت زیادت است یا کم‌اهمیتی من.

این‌ها را این‌جا نوشتم، چون می‌دانم نمی‌خوانی. نباید بخوانی چون حرف‌هایم از سر بی‌معرفتی‌ست. ترسو بودنم را توجیه می‌کنم و می‌اندازم گردن تو.

من همه‌چیز را می‌دانستم. می‌دانستم که نمی‌توانم ببویمت، برعکس دیگر آدم‌های اطرافت. می‌دانستم و پذیرفتم. پذیرفتم و تا بوی دل باختن آمد، فرار کردم. فرار کردم و از دانسته‌هایم بهانه ساختم.

خوب است این‌جا را نمی‌خوانی؛ چون می‌خواهم بگویم خوشحالم که فرار کردم. هیچی نشده آن‌قدری ذهنم را درگیر کرده‌ای که درباره‌ت بنویسم. تصور کن اگر می‌ماندم چه می‌شد!

در نهایت خواستم بگویم که متأسفم؛ و ممنون بابت احساسی که بهم دادی.

Helpless, don't leave me alone

جیغ می‌کشم؛ بلند و ممتد. نفسم می‌گیرد، گلویم می‌سوزد و گوش‌هایم زنگ می‌زنند. بلندتر جیغ می‌کشم: دست از سرم بردار.

او هنوز هست. وانمود می‌کردم نیست، هرچند سایه‌اش را می‌دیدم. حالا دوباره حرف می‌زند. حرف می‌زند و جیغ می‌کشم و صدایی از گلویم درنمی‌آید. تمام جیغ‌هایم قطره‌های اشک می‌شوند و می‌لغزند روی بالش.

زخم‌هایم خوب شده‌اند. وسوسه‌ام می‌کند با تازه‌هایشان آشنا شوم. مقاومت می‌کنم، هرچند می‌دانم قوی‌تر از من است.

نه، الآن وقت مردن نیست. الآن نه.