روایت ناتمامی که به صداها باخت.
میلرزم. منتظرم یکی از آخرین قرصها، که برای چنین لحظههایی کنار گذاشتهام، اثر کند. فکرش هم نمیکردم خبر خوش، بختک اضطراب را بر سینهام بنشاند. نفسم درنمیآید و دیگر سوزش چشمهایم بیاهمیت است.
جسد مورچهها را از روی زمین میشویم. شاید یکسریشان هم زندهزنده غرق کرده باشم. از کجا آمدید رفقای کوچک؟ ببخشید اگر کشتمتان. بههرحال باید یادبگیرید که نباید هرجایی زندگی کنید.
بعد موها را جمع میکنم. زمین تمیز میشود. بتادین بر پوستم میلغزد، با آب رقیق میشود، سُر میخورد بر زمین تمیز و کمکم محو میشود.
کفها میآیند؛ دیگر نه رد مورچهای هست و نه بتادینی. آب گرم است، پوستم را به گِزگِز میاندازد. قرمزی مساویست با تمیزی.
مضطرب نیستم. از خودم بدم میآید که جای خوشحالی، نگران شدم.
حوله را آویزان میکنم. باز دارم با تنم غریبه میشوم. بهتر میشود، بهتر میشود. غریبیهای عمیقتری داری.
عمیقتر؟ هیچوقت فکر نمیکند مسئلهای آنقدر بزرگ شود که بتوانم بهش بگویم مشکل. غصه؟ نه، مسئلهٔ ارتباط اجتماعیات «عمیقتر» است. نه نه، آن هم مشکل نیست. مشکل چیزیست که مردم با آن دستوپنجه نرم میکنند، نه این مسخرهبازیهای تو.
بس است دیگر. آدم باید نوشتههای واقعی داشته باشد؛ نه چرتوپرت محض.
میان تکتک کلماتم ارتباط برقرار کردهام.