توده، سه از سه.

بلور شدن

عکس پنجم، کلاس دوازدهم.

لباس‌هایمان شبیه هم است. اکثراً خندهٔ دندان‌نما دارند و چندنفری لبخند زده‌اند. خنده احتمالاً بابت این است که شیرس قبل گرفتن عکس گفت: «همه بگید عرق سگیییی» و خب، لحنش بانمک بود و نمی‌شد نخندید.

لباس‌هایمان شبیه هم‌اند ولی آن‌قدرها هم شبیه به‌نظر نمی‌رسیم. مدل و رنگ کفش‌ها فرق می‌کند و هرکس برای خودش ژستی گرفته. مدل موها هم متفاوت است. کوتاهِ کوتاه، دم اسبی با دو گیره جلوی موها، بلند لخت، گوجه‌ای، مصری (احتمالاً)، بافته و کجکی. من نصفم پیداست. قرار بود همان هم نباشد ولی جلویی لحظهٔ آخر تکان خورد. ازم یک ماسک معلوم است مشتی موی وزوزی. من هم می‌خندم، هم به لحن شیرس و هم به سرخ شدنِ... _بگذار نامش را بگذاریم اوتاکو._ به سرخ شدن اوتاکو که بابت بانمک‌بازی بچه‌ها جلوی دبیر خجالت کشیده بود. البته او خوب خودش را پنهان کرد و توی عکس نیفتاد.

برایم تصویر امیدوارکننده‌ای است. می‌دانم زمان می‌برد تا بیشتر تفاوت‌های زیبایمان جایی ثبت شود و طول می‌کشد تا رسماً توده‌ای از زنان یک‌شکل نباشیم؛ ولی تصویر امیدوارکننده‌ای است، حتی اگر نوید پختگی فردی (و نه اجتماع مورد تایید کسانی که هیچ چیز از انسان نمی‌دانند) برای انسان‌های صدسال بعد را داشته باشد.

فکر کنم این جمله را توی سفر به شب خوانده بودم: چه مانده غیر آرزو؟

و نمی‌دانم چیزی غیر آرزو و چنگ‌زدن به همین‌چیزها هست یا نه.

بس است دیگر، پایان چرخیدن میان عکس‌ها.

توده، دو از سه.

تلاش برای نگه‌داشتن محلول

عکس چهارم، کلاس پنجم.

توی حیاطیم، زیر درخت توتی که توت‌های کمتری می‌آورد. آفتاب می‌زد توی چشمانمان و عکاس سر همین قهر کرد و معلم گفت باید برویم منت‌کشی. البته که از همین کلمات استفاده نکرد و تفسیر من است. خلاصه که مجبور شدیم عذرخواهی کنیم که آفتاب دارد چشم‌هایمان را از کاسه درمی‌آورد. آه آقای عکاس! از تو هم بدم می‌آید. درد و بلای عکاس کلاس اول توی سرت که او با آن همه وروجک کنار آمد و تو با این بچه‌های در آستانهٔ نوجوانی، نه.

باز شبیه همیم. مانتوهای خاکستری و صورتی، مقنعه‌های سفید با نام مدرسه و لبخند اجباری. معلم لباس قهوه‌ای تیره دارد. همیشه تیره می‌پوشید و می‌گفت آدم این‌طوری سنگین‌تر است و سنگین بودن خوب است. یک‌بار ستاره (که توی این عکس، به درخت تکیه داده) گفت معلم را بیرون با شلوار جین و مانتوی قرمز و شال سرخابی و کفش‌های پاشنه‌بلند، خیلی بلند دیده است. دلم می‌خواست من هم دیده باشمش چون نمی‌توانستم تصورش کنم. هنوز هم نمی‌توانم.

به‌طرز عجیبی چاقم. گویا این شکل سنگین بودن خوب نبود. معلم گفت ببین چی را بیشتر می‌خوری، همان را کم کن. همکلاسم گفت روزی دویست‌تا (!) پروانه برو. من چیزی نپرسیده بودم. ناراحت شدم، بیشتر خوردم.

مقنعه‌هایمان از کلاس سوم بلندتر است. ناظم بین صف‌ها راه می‌رفت و پایین مقنعه‌های کوتاه را می‌کشید و می‌گفت باید بلندتر باشد. بیشتر میان صف پنجم و ششم بود. مهم بود که خدایی نکرده برجستگی اندک سینه‌هایمان از زیر مانتوی گشاد و مقنعه پیدا نباشد. ظاهراً خدا سر این چیزها خیلی حساس بود و ناظم مامور بود که نگذارد از چشم خدا بیفتیم.

خیلی مهم بود که همهٔ بچه‌های مدرسهٔ فلان بتوانند رتبهٔ قبولی بهشت بیاورند. بله بله، به فکرمان بودند. کمکمان می‌کردند که یک وقتی خدای مهربان از مو آویزانمان نکند، یا به جبران آستین‌های بالا زده‌مان، مجبورمان نکند دست‌هایمان را گاز بزنیم. (به‌نظر می‌رسد مربوط به فیلمی کمدی باشد.) اصلاً وظیفه‌شان بود که مراقب باشند ما بچه‌های گمراه جوراب کوتاه نپوشیم تا مارها مچ پایمان را نیش نزنند.

توی عکس سوییشرت همیشگی تنم نیست. مانتو برایم تنگ شده بود و دلم نمی‌خواست آن دنیا سرب داغ اسپری کنند به سر و رویم. (این مجازات را همین الان خودم کشف کردم.) توی سرما و گرما یک سوییشرت قهوه‌ای و سبز کوتاه و گشاد می‌پوشیدم و خیالم راحت بود که دنیا و آخرتم را می‌سازم؛ نه کسی درباره‌م نظر می‌دهد و نه کسی می‌فرستدم جهنم.

برای عکس ولی آن لباس تنم نیست. یادم می‌آید که گفته بودند درش بیاورم. یادم نیست کی گفت، ولی مهم بود که یک‌دست باشیم. مثل هم، تودهٔ بی‌شکل دختران.

توده، یک از سه.

حل شدن

عکس اول، کلاس اول.

جز سه‌نفر، همه شبیه به همیم. دخترکانی با قیافهٔ بی‌احساس (و حتی غمگین و خسته شاید.) توی مانتوهای بلند سورمه‌ای و مقنعه‌های کج‌وکوله‌ای که تا آرنج‌هایمان را پوشانده‌است. معلم در مانتوی [احتمالاً] کرمی و مقنعهٔ قهوه‌ای تیره. دختری که اواسط سال به ما پیوست و مانتوی قرمز و سرمه‌ای دارد و نامش در خاطرم نیست. زهرا و مقنعهٔ صورتی‌ای که چندروزی بر سرش بود.

زمانی طولانی (حداقل در نگاه من هفت‌ساله، طولانی) صرف عکس گرفتن شد. از نیمکت‌ها استفاده کردیم تا چند ردیف شویم و همه‌مان توی عکس بیفتیم. با معلم شده‌ایم ۳۷ نفر. ریزه‌ترها روی جلوترین ردیف نشسته‌اند ما قدبلند‌ها روی آخرین ردیف نیمکت‌ها ایستاده‌ایم. باید بگویم چیدمان خوبی‌است.

بعد چندین عکس، قرار شد این ژست را بگیریم: ردیف اول، دست به سینه. ردیف دوم، معمولی. ردیف سوم، دست بر شانهٔ جلویی‌ها بگذارند. ردیف چهارم، معمولی.
من ردیف چهارمم. گوشهٔ گوشه. اولین (شاید هم آخرین) نفر. نمی‌دانم چرا، ولی دست به سینه‌ام. شاید اشتباهی فکر کردم که ما ردیف اولیم و باید این‌طور باشیم، شاید هم فکر کردم این‌طوری بهتر است. کمی از موهایم معلوم است و لبخند می‌زنم. فردای روزی که عکس‌ها را بهمان دادند، دو نفر از قول خانواده‌شان گفتند که خوب افتادم.

شبیه به همیم ولی نام اکثر بچه‌ها را می‌دانم و از هرکدام دو سه خاطره یا خصوصیت یادم می‌آید. توی ذهنم، هیچ‌کسی شبیه دیگری نیست. از چندنفر هیچ‌چیز به‌خاطر ندارم. همه‌شان را مثل هم می‌بینم، با آنکه با کمی دقت به تفاوت ظاهریشان _جدا از لباس فرم_ می‌شود پی برد.

پشت سرمان چیزی است که نمی‌دانم چه نامی دارد. یک‌سری گل کاغذی دارد و وسط هرکدام، یک عکس ۳×۴ ازمان چسبیده‌است. معلم روی گلبرگ‌ها ستاره‌های تشویقی می‌چسباند. برای یک‌سری ستاره‌ها به گلبرگ سوم رسیده‌اند و برای چندنفری هم نصف گلبرگ به‌زور پر شده است. عکس‌های وسط گل هم شبیه هم‌اند، ولی کمی دورتر، تفاوت بسیار است.

عکس دوم، کلاس اول.
نزدیک عید است. سال نهنگ، احتمالاً. چندنفری (براساس شکلی که توی کلاس می‌نشستیم) فرستادنمان جلوی دوربین.
شش‌نفریم. پشت سرمان پارچه‌ای‌است با طرح سنگ‌نگاره‌های تخت جمشید‌، که البته چپکی نصب شده‌‌است. جلویمان دو تپهٔ موزی چیده‌اند که احتمالاً نماد لاکچری بودن باشد. اینجا من هم نمی‌خندم. هیچکس دیگری هم نمی‌خندد و بیشتر از عکس قبلی، شبیه همیم. البته حاضران این عکس را بهتر می‌شناسم. آن‌موقع دونفرشان بهم نزدیک بودند. از یکی دیگر کوچک‌ترین خبری ندارم ولی با چیزهایی که یادم می‌آید، می‌توانم شرط ببندم که در مسیر معروف شدن توی تیک‌تاک است. یکی را هنوز می‌بینم (نه به عنوان دوست). با آخرین نفر ارتباط دارم. سالی سه‌بار به‌هم پیام می‌دهیم: تولدش، تولدم و سال نو.

عکس سوم، کلاس سوم.
پیش از رسیدن به قسمت مدنظرم، باید بگویم که بدترین عکسی و ادیتی‌است که توی عمرم دیدم. آن‌قدر بد که بهم توهین می‌شود. عکس برای شب یلداست ولی آن پشت عکس یک مشت برگ گذاشته‌اند و نوشته‌اند «Best fashion». نمی‌دانم کدام احمقی ایدهٔ این شکل از ویرایش را داده است ولی با تمام وجود دلم می‌خواهد کتکش بزنم و همین کدو و هندوانهٔ روی میز عکس را توی سرش خرد کنم. هان، دوتا جسم بی‌سر هم دوطرف تصویر معلوم است. سرها کجاست؟ آمده‌اند وسط عکس. یک‌طوری که شبیه دوقلوهای به‌هم چسبیده شده‌اند. ازت متنفرم کسی که این کار را کردی. فکر نکنم دیگر خوابم ببرد. اصلاً یادم رفت چه می‌خواستم بگویم.

آهان یادم آمد.

در دو یا سه سری عکس گرفتیم و همهٔ کلاس نیستیم. معلم مقنعهٔ مشکی دارد و ننه‌سرمایی که با بی‌سلیقگی به سر و ابروهایش پنبه چسبانده است‌، روسری طرح‌دار مشکی به سر دارد.

بقیه شبیه به همیم. مانتوهای سرمه‌ای و نارنجی، مقنعهٔ سفید با نوار سرمه‌ای و آرم مدرسه. این‌بار کمی متفاوتیم: بعضی‌هایمان هد زده‌ایم. برای من آبی است و نامرتب. تقریباً سه‌سالی می‌گذاشتم. موها را به‌هم می‌چسباند و گوش‌ها را اذیت می‌کرد. سفت‌ترهایش سر را هم می‌آزرد و شل‌ترها سر می‌خورد و تا چشم‌ها پایین می‌آمد. عذاب می‌کشیدیم و دلمان خوش بود که این‌طوری پیش خدا عزیزتریم. سعی می‌کردیم وقتی مدادنوکی بی‌کیفیت و گل‌سرهای زشت را بابت حجاب هدیه می‌گیریم، خودمان را خوشحال نشان ندهیم تا یک‌وقتی خدا فکر نکند به‌خاطر این چیزهای دنیوی با جای کش هد می‌رویم خانه و یک‌هو نزند زیر اجر اخرویمان.
چه می‌دانم، بدیهی بود که خدا باشد، آن هم این شکلی. این‌قدر بیکار که ببیند این بچه‌های نه‌ساله طاقت می‌آورند تا‌ پنج-شش ساعت این چیزها را تحمل کنند و آن‌قدر لجوج که بابت شادی باهامان قهر کند.

بدیهی بود، مثل گناهکاری بالقوه‌مان.

عزیزتر از جان بودن، زینتی نیست.

سرشب بامشی بهم گفت که خواهر خوبیم. حالا خیلی جدی بابتش گریه‌ام گرفته. عجیب است که آدم در نظر کسی خوب باشد. غیرقابل وصف. باشکوه.

کاش لایق کلماتش باشم. بامشی عزیزتر از جان.

روزمره

دومین لیوان قهوه را می‌نوشی، باید بیدار بمانی. بیدار بمانی و از پس این کارهای لعنتی کوچک و ساده بربیایی.

بوی قهوه اتاق را برداشته. باریکه‌های نور به تنت چسبیده‌اند و نسیم، با بوی سیگار همسایه داخل می‌خزد.

«فقط یک لحظه. فقط یک لحظه تا بهتر ببینم‌.» چشمانت را می‌بندی. نباید بگذاری زمانت فرار کند. «نیمهٔ باقی‌ماندهٔ کافئین را می‌ریزم توی معده‌ام. می‌خوانم و نمی‌خوابم.» نیازمند خواب نیستی، فقط میلش را داری. مثل وقتی میل به غذا داری و گرسنه نیستی. میل به نیستی داری و دلیلش را نه.

نیستی، گرسنگی، خستگی. ساعت را می‌بینی: یازده. تک‌تک سلول‌هایت از فرط نشستن گرفته‌اند و چیزی نمی‌خواهی جز دور شدن از این آدم‌ها. ساعت را می‌بینی: نُه. معده‌ات می‌سوزد. چندنفر غذا می‌خورند. خوش‌مزه به‌نظر نمی‌رسد ولی آب دهان قورت می‌دهی. رویت نمی‌شود بروی ازشان چیزی بگیری، چیزی هم نداری. ساعت را می‌بینی: هفت. باید بروی. دارد دیر می‌شود. نمی‌خواهی. از خانه دل بکنی. ساعت را می‌بینی: پنج. نه، نباید صبح بشود. نباید بیدار شوی. می‌خواهی آنقدر بخوابی تا دنیا تمام شود. (اگر بشود.)

از خواب می‌پری. تاریک است. یک لحظه؟ نه. دو ساعت. وقت کم است. جانت در می‌آید تا بلند شوی، دست‌ورو بشویی،چای را جایگزین قهوهٔ خشکیدهٔ ته لیوانت کنی و به کارهای کوچک و ساده برسی. نصفه‌ونیمه انجام می‌دهی و دوباره پخش می‌شوی روی تخت، مثل مایع. قلبت بیخودی تندتند می‌زند. نفس عمیق می‌کشی. نفس کشیدن هم کار سختی‌ است، نه؟

غُرچه

یک‌جاهایی از جسمم درد می‌کند که تا به حال حتی به وجودشان توجه نکرده بودم. جوری خسته‌ام که انگار کوه کنده‌ام. (بین خودمان بماند رها، هیچ کاری نکردم و رغبت کارهای همیشگی را هم ندارم.) از چیزهایی می‌رنجم که حتی بعد رنجیدن هم بی‌اهمیتند. زندگی است دیگر. می‌گذرد. می‌گذرد و سخت نیست انتظار مرگ را کشیدن.

آی.

احساس می‌کنم ذره‌ذرهٔ وجودم، طی این روند فرسایشی کنده خواهد شد و همراه باد می‌رود و می‌رود تا پخش شود و نابود که نه، ولی مردهٔ گمشده شوم.

صبح‌ها اندازهٔ صدسال می‌گذرد و بقیهٔ روز و شب اندازهٔ چندساعت. تا کمر توی منجلابم و هر صبح می‌گویم: «چه سالی بود، نه؟» و بعد تن‌تن میم‌شدهٔ وجودم می‌گوید: «هنوز فروردینه کاپیتان!» و دوباره خودم را چنگ می‌کشم. (نه به‌معنای واقعی کلمه.)

تک‌تک سلول‌هایم که نه، بخشیشان طالب مسکن‌اند و قسمم می‌دهند که نصف یکی از این ضعیف‌های همیشگی را بهشان برسانم ولی چه کنم که می‌ترسم با همان ضعیف نصفه هم از آن طرف خواب بمانم.

فعلاً دربرابر فرسودگی می‌ایستیم تا بعد ببینیم چه خاکی به سرمان کنیم، رها.

I try to keep this pain inside

از خودرویی صدای آهنگ می‌آید. از این آهنگ‌هایی که آدم بعد شنیدنشان می‌خواهد از گوش‌هایش عذرخواهی کند، آن هم با از این ضبط‌هایی که شیشهٔ خانه را می‌لرزاند.
جملهٔ کتاب را دوباره و دوباره خواندم ولی فقط آهنگ بود که روی مغزم راه می‌رفت. بستمش و سعی کردم به چیزی فکر کنم که گوش‌هایم را ببندد.
یک دردی دارم که نمی‌دانم کجاست. غصه‌ای دارم که نمی‌دانم چرا دارد می‌خوردم. اضطراب بهم می‌گوید که بالا بیاورم، این‌طوری بهتر می‌شوم. دروغ می‌گوید. گولم می‌زند، برای از بین بردن معده‌ام.
عملیات: مقاومت دربرابر تجزیه شدن. تجزیه شدن معده یا حل شدن توی تخت.
غلط می‌کنی که رغبت بلند شدن نداری. می‌خوابی و صبح بیدار می‌شوی. الان وقت این مسخره‌بازی‌های همیشگیت نیست. ضمناً، به جهنم که نمی‌خواهی آدم‌ها را ببینی. آن‌ها هم نمی‌خواهند تو را ببینند. منصفانه‌ست.
صدای آهنگ آن‌ها نمی‌آید. آهنگ‌های خودم توی سرم می‌چرخند.

شرح حال بی‌هدف و معنا.

تازه بیدار شده‌ام. در واقع تازه از جایم بلند شدم (و باز دراز کشیدم). بیدار شدنم برای حدود یک‌ساعت قبل بود. البته دقیق‌تر بخواهم بگویم، یک‌ساعت قبل چشمانم را باز کردم. قبلش، نیم‌ساعتی با چشم بسته پهلو به پهلو می‌شدم و سعی می‌کردم دوباره بخوابم. باران می‌بارد و در انتظار دم کشیدم چای، می‌نویسم.

(انتظار خیلی سخت است، رها.) سین هنوز خواب است و صدای بازی کردن بامشی می‌آید. او هم منتظر چای است. بهم گفت خیلی می‌خوابیم و بهتر است ساعت ده بیدار شویم، نه دو. بهش گفتم تمام شب بیدار بودیم و گفت باز خوب است همهٔ پفک‌ها را نخورده‌ایم.

خب، قرار بود ادامه داشته باشد ولی هنوز اتفاق دیگری نیفتاده‌است. امیدوارم چای دم کشیده باشد. احساس خوبی دارم. (حتی با آنکه منتظرم.)

چون طی دیدارها، لب‌هایم از خونْ تر می‌شود.

می‌دانی رها، خوب است که آدم یک بهانه‌ای برای دور شدن از جمع فامیل داشته باشد. مثلاً بخواهد درس بخواند یا سرما خورده باشد. البته ترکیب درس و سرماخوردگی (آنفولانزا؟ کرونا؟) چیز خوبی نیست. بدتر از آن؟ مقاومت بیشتر فامیل و همراهی هر سه.

وحشتناک بود، رها. در حصر آدم‌ها بودم، دستمال پوست بینیم را کنده بود (تازه دارد ترمیم می‌شود.) و از فرط سردرد می‌خواستم به خودم شلیک کنم. (breaking news: شلیک نکردم. هنوز دلم می‌خواهد ولی ابزار ندارم.) در فکر اقتصاد باقی‌مانده بودم. مجبور شدم خودم را کنترل کنم که در پاسخ «علاقه‌ت چیه؟» نگویم «تنهایی، خواب و احتمالاً قتل» و فقط سر تکان دهم و بگویم «هیچی.»

خلاصه... الان خوبم (چون پرسیدی مثلاً) ولی یک انبار درس نخوانده دارم و دست به دامن مقدسات و خدایان و دیگر دست‌اندرکارانم که امشب گیر فامیل نیفتم. تو بگو این‌قدر [انگشت اشاره و شستش را به‌هم می‌چسباند.] رغبت برای بلند شدن دارم. ندارم. به جان همین کیبورد قسم که ندارم.

آخرین‌ جایی که رفتم برای هفت پشتم بس بود و آخرین مهمانی که آمد، برای هفتاد پشت. ارتباط با فامیل به من نیامده رها. به‌امید قطع ارتباط و فراتر از آن. [الکی قیافهٔ امیدوار می‌گیرد.]