ثانیه به ثانیه
گاهی آنقدر خاطره به مغزم هجوم میآورد که دیگر غلط میکنم بگویم حافظهام ضعیف است. یکییکی بین اتفاقات عقب میروم. یک اشتراک توی نقطهنقطهٔ زندگیم هست: همیشه ناکافیم؛ مهم نیست کجا و چطور.
گاهی آنقدر خاطره به مغزم هجوم میآورد که دیگر غلط میکنم بگویم حافظهام ضعیف است. یکییکی بین اتفاقات عقب میروم. یک اشتراک توی نقطهنقطهٔ زندگیم هست: همیشه ناکافیم؛ مهم نیست کجا و چطور.
باران میبارد و منتظرم. منتظرم مسکّن اثر کند، ماشین برسد، آن نتیجهٔ لعنتی بیاید. قبلتر منتظر بودم برسیم خانه و حالا منتظرم رادیاتور تعمیر شود؛ چون آب گرم نداریم و بدون آب گرم نمیتوانم بروم حمام و تا نروم حمام، احساس نمیکنم نمیکنم رسیدهام خانه.
منتظرم ماشین برسد، چون بین بچههای توی پارکینگ معذبم. پشت آسانسور قایم شدهام و چرتوپرت مینویسم و تابلوی اعلانات را میخوانم و تازه فهمیدهام که طبقهٔ بالایمان پنج نفر مینشینند (و تمام صداها طبیعیست) و دو واحد هم تنها یک ساکن دارند و خوش به حالشان.
ماشین رسید و این یادداشت به نتیجهٔ خاصی نمیرسد. راننده دارد حین رانندگی موبایلش را چک میکند و سرفه میکند. یک نگاه کوچک انداختم، دارد آگهی ماشین میبیند. خیلی هم تند میراند. کمک. کمک. ک
خوشم میآید گاهی بروم ببینم پارسال اینموقع چه نوشتم. امشب هم دیدم. چندجمله خواندم و آب شدم. یادداشتی بود دربارهٔ دوری. بله، گول خودم را خوردم و فکر کردم برای کسی نوشتم که فکر میکردم دوستم دارد و دوستش دارم. (البته بهنظرم فکر درستی بود. هنوز هم فکر درستیست، با افعال گذشته. حداقل دربارهٔ یکیمان.)
چند جملهٔ دیگر خواندم و دیگر آب نبودم. لپتاپ خراب شده بود و در غم دوریش نوشته بودم. قولهای الکی دادم و آخرش هم با تو صحبت کردم، رها.
فکر میکنم مدتی میشود که توی بلاگفا برایت ننوشتهام. نمیدانم، از آنجایی میگویم که «چرا» تو را به خاطر نیاورد. البته بعد یادش آمد. شاید هم تازگیها برایت نوشتهام، صرفاً دقت نکرد به نامت؛ یا اینکه اصلاً دیگر اینجا را نمیخواند و چیزهای دیگر.
نمیخواهم بلندبالا بنویسم. گاهی دلم تنگ میشود برای بعضی روزها و شبها. زمان میگذرد و هیچچیز نمیماند. هیچچیز. (و اینطور به خودم دلداری میدهم که رنجها میگذرند.)
دهانم تهمزهٔ خون میدهد و اینجا بودن عجیب است.
پریشب جسد دو پروانه را از کف اتاق جمع کردم. این اتفاق نه بابت پروانه بودنشان زیبا بود و نه بابت مرده بودنشان، غمانگیز. فقط چندشآور بود. دو حشرهٔ مرده را گرفتم میان دستمال و درست نمیدانم، صدای خرد شدن بالهای ظریفشان را شنیدم یا جمع شدن دستمال کاغذی را. اگر خودم کشته بودمشان میتوانستم مطمئن باشم که صدای بالهایشان نیست، چون قبلتر بر اثر ضربه خرد میشدند؛ ولی اینها خودشان مرده بودند. به دنبال نور مهتابی آمدند داخل و همینجا عمر یکی-دو روزهشان تمام شد و نعشکشی ماند برای من کماقبال.
دیشب مارمولکی گم شد و هنوز هم پیدا نشده است. چندروزی توی بوفه زندانی شده بود و هیچکسی حاضر نشد بهش بگوید برو. البته من از اول اول خبر نداشتم که آنجاست و قرار هم نبود بفهمم؛ از دهانشان پرید. گویا قبلش هم مدتها روی ایوان قایم شده بود و من خبر نداشتم. بله، همان ایوانی که برای طلوع و غروب و چای و ستارهها و لاس زدن با زندگی میرفتم. خلاصه که مارمولک گم شد. با توسل به مقدساتِ افسانه شده و نشده، گوشه و کنار اتاق و حتی تکتک لباسهایم را چک کردم و پیدا نشد.
ساعت چهار صبح درحالی که خواب میخواست بخوردم، سیونه پله را نیمهبرهنه رفتم پایین چون (گلاب به رویتان) موقع دستشویی قبل خواب فهمیدم باز پمپ آب از کار افتاده است. بعد باز سیونه پله را آمدم بالا و دیگر خوابم نمیآمد، ولی چشمانم سیاهی میرفت.
بعد جستوجویی طاقتفرسا قندان را پیدا کردم. قند بزرگ بود، پس آب هم خوردم. احساس خراشیدگی خفیفی که همیشه بعد قند خوردن ایجاد میشود را احساس کردم و به این فکر کردم که چقدر اینها عجیباند. نه چون توی این عالم فقط بر سر من میآیند و این خودمرکزجهانپنداریها، چون عجیباند.
پروانهها بیمجلس سوگ. مارمولک بدون پروندهٔ مفقودی. پایین رفتن، روشن کردن پمپ آب، بالا آمدن، خاموش شدن، پایین رفتن، روشن کردن، بالا آمدن، خاموش شدن، پایین رفتن، روشن کردن، بالا آمدن...
از گرما رغبت زنده ماندن هم ندارم، چه برسد به نوشتن. دلم میخواهد هرلحظه خواب باشم، ولی نمیشود. گرمم میشود و بیدار میشوم. سروصدا میشنوم و از عالم خواب پرت میشوم بیرون. کابوس میبینم و خستهتر از خواب میپرم.
آنقدر خواب بد میبینم که دیگر وقت نمیکنم بنویسمشان. قبلاً مینوشتم تا بفهمم چه توی روانم میگذرد؛ الان فقط میخواهم فراموششان کنم. البته فراموش کردن ناخواستهٔ چیزها برایم راحت است. مثل حالا که یادم نمیآید به قصد گفتن چه چیزی نوشتن را شروع کردهام. خوابها را فراموش میکنم و آنهایی هم که به یادمیآورم، در بیداری نگرانکننده و ترسناک نیستند. به یاد نمیآورم ولی از خواب میترسم و از بیداری بیشتر.
آدمهایی که سعی کردهام نزدیک نگه دارم زیاد شدهاند و دیگر نمیرسم برای همهشان نگران باشم. به هرکدام که فکر میکنم، آن دیگری را جا میاندازم و وجدانم درد میگیرد بابت فراموشیها.
داییزادهها هی طول و عرض اتاق را میپیمودند و سرخ و سفید میشدند. نمیدانم چه شد که آخرش گفتند بهعنوان یک «بزرگتر» ازم کمک میخواهند و اینجا دیگر جدی جدی باورم شد آدم بزرگ محسوب میشوم. عجیبتر آنکه واقعاً حرفی برای گفتن داشتم و آنها هم دیگر اتاق را متر نکردند و خوابیدند.
نمیدانم چه شد بین این همه آدم به منی اعتماد کردند که آخرینبار نمیدانم کی دیده بودمشان و اصلاً چرا آدم باید به دخترعمهاش اعتماد کند؛ ولی هرطور که بود آنها هم به لیست آدمهایی اضافه شدند که نگرانشانم و هیچ غلطی هم نمیتوانم برایشان بکنم.
نمیدانم واقعاً نگران آدمهایم یا اینکه میخواهم خودم را پشت احساسم برای دیگران قایم کنم. از کثافتی که تویش غرق شدهام (و کسی را جز خودم مقصرش نمیدانم) فرار میکنم به نقاب مردمدوستی و از فشار نقاب پناه میبرم به خواب و آخر هم کابوس خِرم را میچسبد و میگوید که یادت نرود توی چه جهنمی دستوپا میزنی.
البته جای امیدواری هست که دستوپا میزنم، هرچند شنا بلد نیستم. قبلاً هم از نفس افتادم و آرامآرام غرق شدم و قبل خفگی، بهزور یا شانسی، آمدم روی آب.
حالا باز این منم؛ در آستانهٔ دست کشیدن از روی آب ماندن. اینبار هم میتوانم خودم را بکشم بالا؟ نمیدانم. میشود چندمینبار که به حد مردگی میرسم؟ باز هم نمیدانم.
اصلاً مردگی یا مردن؟ باز هم نمیدانم. یکبار واقعاً خواستم بمیرم؛ تکانشی و بیبرنامه. آنقدر احمقانه که روشی بیخطر را پیاده کردم و منتظر ماندم که بمیرم. (اگر اینها را میخوانید با خیال راحت بخندید. من هم میخندم.) چشمانم را بستم و وقتی بازشان کردم هنوز زنده بودم و فقط چندساعت گذشته بود. به خودم تشر زدم که عرضهٔ مردن هم نداری؛ مردن بخورد توی سرت، هیچیت هم نشدهاست.
آنموقع هنوز حتی نمیدانستم مردگی چیست و بیشتر از غم بود که خواستم مردن را انتخاب کنم. بعد وضع بدتر و بدتر و بدتر شد و دیگر حتی حوصلهٔ مردن هم نبود. وقتی هم بود، ترسیدم باز روش احمقانهای بهکار ببرم و نشود و فلان و چنان. بعد وضع بهتر شد و دیگر نخواستم بمیرم و خوشحال بودم که عرضهٔ مردن نداشتم. باز همهچیز بد شد و خوب شد و بد شد و این ماجرا ادامه پیدا کرد، تا امروز. دیگر دقیقاً میدانم کجای چرخهام و میدانم بدتر میشود و بعد آنقدر خوب میشود که باور نمیکنم؛ ولی چه تضمینی هست که اینبار هم زنده شوم؟ از کجا معلوم بِکِشم؟
توی تمام روزهای خوب از بازگشت به مردگی میترسم. توی روزهای بد از بدتر شدن میترسم. توی بدترین روزها آنقدر از زندگی جدا شدهام که دیگر ترسیدن و نترسیدنم بیمعناست. روزها میگذرند و نمیدانم میشود به این وضعیت گفت «زندگی» یا نه. شبها میگذرند و من از کسی که هستم بیزارم.
زمان میگذرد. از تابآوریم بیخبرم. ترسیدهام و کسی را جز تو ندارم، رها. مراقب خودت باش. نگرانم نکن.