به شغل دوم و سوم فکر میکنم. وقتهای پارهپاره. دانشجوی فقیر طفلکی.
خداوندا، چه میدانم چه کردم؟
نوشتههای آخرم را دوست ندارم. زندگی آنقدرها هم بد نبود که اینطور بنویسم. این مدت که ننوشتم هم بهتر شد، احتمالاً.
کارهایی کردم. جاهایی رفتم. چیزهایی نوشتم.
سارا دو جلسهٔ آخر گفت که طرح درس احتمالی چندجلسهٔ آینده را بدهم. رویم نشد که بگویم شب قبل تصمیم میگیرم فردا چه کنم و هدفی هم جز لذت ندارم. فکر کنم باید گلچین راهنمایی که بهم داده بودند را توی ورد پیاده کنم و در آخر صادقانه بنویسم که انتخاب داستانها روند پیشبینیناپذیری دارد.
دستهایم هنوز از خرید دو روز پیش درد میکند. ابتدایی که بودم، هی میگفتند باید به آدمهای پیر کمک کنیم تا خریدهایشان را حمل کنند. جدا از اینکه بیشتر موافق رویکرد تربیتیِ «به غریبهها نزدیک نشو، حتی اگه یه پیرزن گوگولیه» ام، نمیدانم چرا کسی نمیگفت به آدم تنهایی که معلوم است خسته است و بار زیادی دارد کمک کن. البته احتمالاً من هم کمکی نمیپذیرم ولی پرسیدن عیب نیست.
خیلی خوابم میآید. ناراحتم که نتوانستم امشب کار تایپ را تمام کنم. هنگام کار به این فکر کردم که چقدر در نوشتن کمکاری کردهام. هزار موقعیت برای زاییدن فکر داشتم که توی اکثرشان حتی روزنوشتم را هم ول کردم. یکبار دبیر عربیمان بعد امتحان خطاب به کلاس گفت «بیمصرفها» و بعداً برای دلجویی گفت که منظور بدی نداشته و بیمصرف را به کسی یا چیزی میگویند که وظیفهاش را درست انجام نمیدهد و یخچال گرانی که خاموش است یخچال بدی نیست، فقط آن مصرفی که باید داشته باشد را ندارد و اگر خودش هم معلم بدی باشد، بیمصرف است. آن روز من از معدود دانشآموزانی بودم که مخاطب ناسزایش نبود ولی امروز مصداق بارزی از بیمصرفیام. الآن فهمیدم که فامیلی معلم هم در خاطرم نیست.
برای پیدا کردن فامیلیاش، کانتکتها را گشتم و پیدایش کردم و ولله که اگر تا صبح هم فکر میکردم یادم نمیآمد. نام بقیهٔ دبیرها را هم دیدم. چندتایشان هی میگفتند که من چیزی میشوم. چندشب پیش به مامان گفتم که فکر کنم از بیرون آدم جالبیام. خندید. دو-سهتا از مؤلفههای جالبی آدمها را ردیف کردم. سرسری تأیید کرد. گفتم تو هم چندتا بگو؛ نگفت. من هیچوقت توی چشم مامان و بابا آدم جالب و موفقی نبودم. حتی در آن مسابقهای که عنوانش یادم نمیآید و در زمان دلار سههزار تومانی بود و نفری پنجاههزار تومان برنده شدیم هم نمونهٔ یک شکست بودم چون گروهمان دوم شد.
پروفایل دبیر جامعهشناسی را هم دیدم. او بیشتر از همه میگفت یکچیزی میشوم. عکسهای پروفایلش بیروسریست و چندتا هم کنار شوهرش است. ابتدایی که بودم نمیدانستم زن میتواند بیحجاب هم باشد و راهنمایی نمیدانستم آدم میتواند کنار شوهر و پدرش بیحجاب باشد. چقدر از آن موقعها متنفرم. چقدر طفلکی بودم. چقدر گناه داشتم.
«گناه داشتن» چه اصطلاح جگرسوزیست. «گناه» چه لفظ مرموزیست. آن موقعها گناه داشتم چون میترسیدم گناهکار باشم. حالا یکییکی گناههای کبیره و صغیره را از لیستم خط میزنم و الف دهساله را دق میدهم. گناه لفظ عظیمیست. بار دلیل کل رنج انسان را به دوش میکشد. یکی بود، یکی نبود. گناه نخستینی بود، بعد میخهایی بود که در دستها کوبیده میشد. بعد جنگ بود و قحطی و بیماری. همه و همه بهخاطر یک گناه. گناه نخستینی بود که حالا تو هم مرتکب خردهگناه میشوی. «گنه کردم گناهی پر ز لذت»؛ این دومین چیزیست که با شنیدن این واژه به ذهنم میآید. لذت، لذتجویی، لذتطلبی.
مثل لذت خواب در اوج خستگی. مثل الآن. کاش هنوز هوا تاریک بود و میگفتم: شب بهخیر.
باید بنویسم. باید اینجا بنویسم. باید در دفترم بنویسم. باید روزنوشتهایم را از دوشنبه ششم مرداد کامل کنم. باید جزوهای که قولش را داده بودم تکمیل کنم. باید سه تکلیف ننوشته را بنویسم. باید طرح درس روز سهشنبه را بنویسم. یکعالمه کار کلمهای دارم. چرا انجامش نمیدهم؟ این هم نوعی خودآزاریست. انجام ندادن کار موردعلاقه. انجام ندادن کارهای اضطرابآور.
احساس مزخرفی دارم؛ خبر تازهای نیست.
میان تکتک کلماتم ارتباط برقرار کردهام.