.You see I'm done
جمعه
معدهام قهر است. شاید جنبهٔ خوراکیهای امروز را نداشت و شاید جلوی اضطراب وا داده است.
نمیخواهم به روی خودم بیاورم که چطور در نگرانی دستوپا میزنم. درس؟ من خدای بهترین نتیجه در دقیقهٔ نودم. آدمهای جدید؟ دوستم شوید، چون آدم باحالیام. به روی خودم نمیآورم مضطربم؛ تن و خوابهایم تاوان میدهند. گردن و معدهام درد میگیرد و من نمیدانم این درد کجای زندگی اجداد غارنشینمان کاربرد داشت که حالا اینطور یقهٔ من را میگیرد.
کشف:
تا جدی ننویسی، تا تکلیفی نباشد که داوری شود، تا متن مرجع نداشته باشی، نمیفهمی چقدر در نوشتن بدی.
بله، رها! روزنوشت که از هرکس برمیآید. تو چه داری؟ منِ لعنتی چه دارم؟
پلیلیست دفتونز روی شافل است. به آهنگ موردعلاقهام رسیدهام. «دِی فاک این مای هد...»
دلم میخواهد اندازهٔ چینو، خوانندهٔ دفتونز، داد بزنم. عصبانیام؟ شاید. از چه؟ انفعال؟ ترسم؟ نقابی که زدهام؟ دوستنداشتنی بودنم؟
این نقاب سنگین را زدهام و همچنان دوستنداشتنیام. من که میدانم کی زیرش است؛ الف-کسرهٔ همیشگی. منتها اینبار خستهترم. اینبار کمتر نفسم درمیآید.
شنبه
میدانم که از چه عصبانیام. همکلاسهایم خوبند ولی در موقعیتهای جدی منفعلاند؛ آنقدری که من رفتهام جلو، با تمام ترسهایم. انتخاب من از حب علی نبود. در این سناریو، اتفاقی نیفتادن معاویه است و از بغض اوست که هندوانه گذاشتند زیر بغلم؛ زیر بغل من و صدای لرزان توی جمعم.
همسایهای گفته است که صدای سازم نمیگذارد بچهاش درس بخواند. داغ کردهام. مامان گفت که نمیخواست بهم بگوید، چون میدانست عصبانی میشوم. مامان خوب من را میشناسد. چندتا از فحشهایی میدهم که جلوی مامان نمیدهم. خودش را میزند به نشنیدن. خدا را شکر.
مرز شنبه و یکشنبه
صدای آهنگ را بیشتر میکنم. آرامترم. ساعت یک شب به علی میگویم دلم برایش تنگ شده است و دوست دارم مسخرهاش کنم. میگوید اگر قسمت مسخره کردن را نمیگفتم، نگرانم میشد. زبالههای اینترنتی را شخم میزنم.
دو ساعت به زنگ خوردن ساعت
جمع شدهام توی تخت. گوشی را خاموش کردهام. ذهنم هزارجا پرسه میزند. نمیشود فردا شاهرخ و مطهره را ببینم. قرار است به قول اشکان یونس توی شکم نهنگ باشم. چهار کلاس و یک صحبت توی جمع.
بابا پیشنهاد داده است برای تولد مامان برویم وطن. نمیخواهم بروم، نمیخواهم دلشان را هم بشکنم.
بیست دقیقه به زنگ
بلند میشوم. ممکن است توی راه با کسی دعوا کنم. از اتوبوس جا میمانم. دو مرد غیرتاکسی جلوی ترمز میکنند. فکر میکنم که اگر طولانی بمانند، هدف خشمم میشوند. یکی زود میرود. دیگری وقتی میرود که پیرمردی میآید.
پیرمرد را همیشه در ایستگاه میبینم. حاجخانم صدایم میکند. قیافهام به حاجخانمها نمیخورد. اتوبوس بعدی نیمساعت بعد میآید و این اطلاعاتی است که او میخواهد.
آفتاب توی تخم چشمم است. امروز هم نمیرسم کراش متروییام را ببینم. بهنظر روز بدی میآید و امیدوارم اشتباه کرده باشم. بهنظر هفتهٔ بدی میآید و بیشک امیدوارم اشتباه کرده باشم.
مسکن:
دفتونز، شافل.
میان تکتک کلماتم ارتباط برقرار کردهام.