پاشو باز با من برقص تا گل بریزم زیر پات.

بابا ویدیویی ارسال کرده‌است. فکر می‌کنم که حتماً باز کاری دارد. با سلام و صلوات بازش می‌کنم.

منم. دخترکی سه-چهارساله با پیراهن گل‌گلی قرمز. اندی می‌خواند و من می‌رقصم. صدای بابا می‌آید که فیلم می‌گیرد و نگاهم به الگوی رقص، مامان، است.

«تو دلت غم نشینه قربون اون دلت برم.»

می‌خواهم مراقبش باشم. می‌خواهم اندازهٔ همهٔ آدم‌ها دوستش داشته باشم. می‌خواهم بهترین‌ها را بهش برسانم.

دلم می‌خواهد بروم پیشش. باهاش برقصم. بازی کنیم. خسته شود و برایش قصه بخوانم. بخوابد و توی خواب نگاهش کنم. ببوسمش، بعد آرام‌آرام خفه‌اش کنم و امیدوار باشم درد نکشد.

نمی‌داند چرا می‌میرد. نمی‌داند چرا نمی‌ماند تا رسیدن به آرزوهایش را بببند. نمی‌داند چرا نمی‌ماند تا باز برقصد.
من می‌دانم. من می‌دانم که دارم نجاتش می‌دهم.

چندبار ویدیوی سه‌دقیقه‌ای تکرار شده‌است؟ نمی‌دانم. فکر نمی‌کردم اندی هق‌هقم را دربیاورد.

رعایت نیم‌فاصله در PC کاری است نیازمند تقدیر.

تقویم خورد توی صورتم. راستی راستی نیمۀ خرداد است. آغاز صفر-سه همراه شد با یکی از دوره‌های رنج‌آور روانی و از این مدتِ زندگی چیزی جز درد نفهمیدم. بازتابشان در نوشته‌های این مدت معلوم است.

امروز به شکل عجیبی نیامدم غر بزنم. نیامدم حرف خاص دیگری هم بزنم. نشسته بودم و حس نوشتن آمد. این روزها کمتر پیش می‌آید به چیزی علاقه نشان دهم و اگر حوصلۀ کاری را دارم، به نفعم است زودتر انجامش دهم.

از چندروز گذشته بهترم. احتمالاٌ چون مدتی در خانه ماندم و استراحت کردم. درود بر غار تنهایی.

جدی جدی ترم دارد تمام می‌شود.کلاس آنلاینی الآنم و کلاس یکشنبه، که رفتن و نرفتنم وابسته به دیگران است، آخرین‌هایند و بعدش باید بنشینم پای درس‌هایی که از عید به بعد بهشان ذره‌ای توجه نکرده‌ام.

سعی کردم الف دبیرستان را با خودم نیاورم ولی حقیقت این است که باز از همکلاس‌هایم بدم می‌آید و می‌توانم وبلاگ را صرف نفرت‌پراکنی کنم. البته بعضی‌هایشان خوب‌اند. این را برای پاچه‌خاری نمی‌گویم؛ اصلاٌ این‌جا را نمی‌خوانند که بخواهم چاپلوسی کنم. درد و بلایشان توی سر آن‌هایی که دوستشان ندارم.

آخر این ماه وبلاگم می‌شود پنج‌ساله. پنج‎سال تمام نوشتم و نوشتم و نوشتم. خوب و بد، نوشتم. نوشتم و خواندم. خواندم و دوست پیدا کردم.

بین نوشته‌هایم، روند رشد الف تنهای چهارده‌ساله را می‌بینم و عجیب است، دوستش دارم. می‌خواهم بغلش کنم. حیف، برعکس من از بغل خوشش نمی‌آید. او دربارۀ من چه فکری می‌کند؟ نمی‌دانم. کارهایی کردم که بابتشان ازم متنفر می‌شود. اتفاق‌هایی افتاد که باور نمی‌کند و شیفته‌ام می‌شود. من هم این دختربچۀ دمدمی‌مزاج را نمی‌فهمم.

این مدت که کمتر نوشتم، فکر کردم دیگر نیازی به بلاگفا ندارم. امروز می‌بینم هنوز این‌جا خانۀ امنم است. تا بتوانم می‎چسبم بهش.

شمایی که این همه یاوه را می‌خوانی، بی‌اندازه دوستت دارم.

تا بعد.

.I am too much

برای فرار می‌خوابم. باید از‌ خودم دور شوم و اولین راهی که به ذهنم می‌رسد، بستن چشم‌هایم است.
خواب می‌بینم: نسخهٔ اغراق‌شدهٔ خرابکاری‌هایم،‌ سیاهی بی‌نورم و عمق دردم.
در نهایت تنها راه فرارم، من را با خودم روبه‌رو می‌کند. من و حفرهٔ خالی توی سینه‌ام که تمام روحم را می‌بلعد. حتی بر‌ اطرافیانم هم سایه می‌اندازم و خدا می‌داند چقدر آزارشان می‌دهم.
ارتباط با آدم غوطه‌ور در تاریکی سخت است. آشنای دور‌ هم که باشد، چنگ می‌کشد بر روانت. حالا تصور کن با یکی‌شان زندگی‌ می‌کنی. یعنی خودت همان غریقی. پایین‌تر و پایین‌تر می‌روی؛ جایی که نه صدایی هست، نه نور‌ی و نه هوایی. چرا هنوز زنده‌ای؟ نمی‌توانی نفس بکشی، باید خفه می‌شدی؛ ولی‌ زنده‌ای. زنده‌ای و هیچ تلاشی برای بالا آمدن نمی‌کنی.

درد می‌کشم. ناامیدم و دست‌آویزی ندارم. نمی‌توانم با کسی حرف بزنم. نوشتن برایم سخت شده‌است. دورهٔ سختِ تکراری را می‌گذرانم ولی باز هم درمانده‌ام. هرکاری بار اضافی‌ست و از خودم متنفرم.

نیاز دارم طولانی بخوابم. یک‌روز،‌ یک‌هفته، تا ابد. بخوابم و خواب نبینم.