پاشو باز با من برقص تا گل بریزم زیر پات.
بابا ویدیویی ارسال کردهاست. فکر میکنم که حتماً باز کاری دارد. با سلام و صلوات بازش میکنم.
منم. دخترکی سه-چهارساله با پیراهن گلگلی قرمز. اندی میخواند و من میرقصم. صدای بابا میآید که فیلم میگیرد و نگاهم به الگوی رقص، مامان، است.
«تو دلت غم نشینه قربون اون دلت برم.»
میخواهم مراقبش باشم. میخواهم اندازهٔ همهٔ آدمها دوستش داشته باشم. میخواهم بهترینها را بهش برسانم.
دلم میخواهد بروم پیشش. باهاش برقصم. بازی کنیم. خسته شود و برایش قصه بخوانم. بخوابد و توی خواب نگاهش کنم. ببوسمش، بعد آرامآرام خفهاش کنم و امیدوار باشم درد نکشد.
نمیداند چرا میمیرد. نمیداند چرا نمیماند تا رسیدن به آرزوهایش را بببند. نمیداند چرا نمیماند تا باز برقصد.
من میدانم. من میدانم که دارم نجاتش میدهم.
چندبار ویدیوی سهدقیقهای تکرار شدهاست؟ نمیدانم. فکر نمیکردم اندی هقهقم را دربیاورد.
میان تکتک کلماتم ارتباط برقرار کردهام.