خونآشامِ درماننشده خودش را درمانگر جا زده است.
+خوبی؟
(نه. راستش غمم وصفناشدنیست. آنقدر خشمگینم که به زودی میترکم. نگرانی! نگرانی را که دیگر نگو!)
-آره.
+میخوای حرف بزنیم؟
(آخ، برادر! نمیدانی چقدر دلم میخواهد! اما آنقدری احساسم غلظت دارد توان بروزش را ندارم. اگر بتوانم بگویم هم میدانم که اندازهٔ خودم خشمگین و غمگینی؛ ما فقط حال هم را بدتر میکنیم.)
-نه. خوبم.
دندان میکشم به ناخنهایم. لاکم کنده میشود و خردههایش میچسبد به لبهایم. لب را جایگزین ناخن میکنم تا سیاهیها را پاک کنم؛ پوستش پاره میشود. خونم مزهٔ خون نمیدهد. مزهٔ هیچچیز نمیدهد.
هیئت روبهروی خانه یکروز زودتر جشن نیمهٔ شعبانش را میگیرد. شب نه، روز. سرشب ساکت میشوند. به این فکر میکنم که لابد وقتشان را خالی کردهاند که از ثواب چهارده فوریه باز نمانند. بعد میگویم که کاش برایم یک جعبه شکلات یا حداقل یک کاسه آش نازل شود؛ نمیشود. خرما میخورم، با معادل انگلیسیاش مزخرفترین شوخیها را میسازم، سهدقیقه ویدیو میگیرم و برای مهسا میفرستم.
خون خشکیدهٔ روی گوشوارهام را پاک میکنم. کی این زخم خوب میشود، نمیدانم. دستم خطا میرود و زخم سر باز میکند. به خون روی سرانگشتم خیره میشوم و رنگش را تحسین میکنم.
(+نکشیمون ومپایر!)
(من فقط از زیبایی رنگ موردعلاقهات گفتم.)
(چرا اینقدر با من بد بودی؟)
مامان میگوید قرصهایم را بخورم تا اینقدر بیاعصاب نباشم. قرصهایم تمام شدهاند و من مدتهاست دکتر را ندیدهام و حالا حتی نمیدانم در کدام قطب سیر میکنم.
نگرانی دارد میخوردم. دلدل میکنم که احوالی بپرسم. ممکن است بد جواب بدهد؛ بهتر از این است که جوابی ندهد. عادت جواب ندادن ندارد و اگر خبری ازش نشود، یعنی خطر. اصلاً اگر پنجساعت گذشته فعالیتی نکرده باشد هم یعنی خطر.
برنامه را باز میکنم. پیامی از بیستدقیقهٔ پیش دارم: میمِ گربهمحور. بلند میزنم زیر خنده. میخندم که الکی و برای کی نگرانم!
(گفتم با من بد بودی. تصحیح میکنم: با من بدی.)
کل شب بیدار بودم. کاری نکردم. فقط در دفترم نوشتم خوب نیستم و به شاهرخ گفتم که خوبم. حتی اکسپلور را هم شخم نزدم. ۰۷:۰۸، درحال نوشتن. لب و لالهٔ گوشهایم میسوزند. خون روی انگشتم مایل به قهوهای شده است. پارسا بهم میگوید جغد پیر و من هم میگویم بدبخت مدرسهای. لاکم پریده است و بوی کثیفی میدهم.
باید قبل تجزیه شدن به زندگی برگردم. جسد به حرکت درآمده به قدر کافی ترسناک است؛ لازم نیست بادکرده و کبود باشد.
میان تکتک کلماتم ارتباط برقرار کردهام.