راههای مقابله با فراموشی (صفر درصد تضمینی)
بعضی خاطراتم یادم نمیآید. انگار حافظهام سوراخسوراخ شده باشد، یا روزهایم پازلی باشد که تکههایش گم شده است. فکر کنم قبلاً هم اینطور بودم؛ ولی یادم نمیآید.
یادم میآید که پاییز پارسال، نمیدانم کدام ماهها، ساعتها روی تخت دراز میکشیدم. تلاشی برای غرق نشدن نمیکردم. یادم میآید که سینهام درد میکرد؛ مطهره بردم دکتر. گفت اگر بروم دکتر، برایم از آن قرصهای خوشبوی ویتامینسی با طعم توتفرنگی و آلبالو میگیرد. دکتر، خانم مهربانی بود که پنج-ششبار جایی که درد میکرد را فشار داد تا مطمئن شود کجا درد میکند و من هربار بلندتر گفتم «آخ». داروخانه آن قرص خوشبوها را تمام کرده بود؛ دقیقاً همان طعمی که میخواستم. بعدتر خرج زیادی کردم. مشتمشت مسکّن خوردم. بعد هم فهمیدم هیچ مشکلی ندارم. خانم دکتر پرسید: «دمر میخوابی؟» +بله. -نخواب. بعد هم پرسید: «سیگار میکشی؟» +بله. -نکش.
دیگر چه یادم میآید؟
مطهره توی پارک پلیس بهم گردنبند داد.
شاهرخ گفت دوست خوبی نیستم؛ آدم قبل نیستم و قبلاً آدم بهتری بودم.
حسن بهم کوکی نادری داد. قبلترش، وقتی توی محوطه سرراهش سبز شدم و او مرا نشناخت هم یادم میآید. آن روز کلاس متون مشاء داشتم؛ ولی یادم نمیآید که رفتم یا نه. پالتوی سرمهای پوشیده بودم؛ پالتویی که قبلاً برای مامان بود.
دیگر چه خاطرهای؟
مهران را بعد مدتی بیخبری توی دانشگاه دیدم و احساس بدبختی کردم. این باید برای اواخر مهر یا آبان باشد. احساس کردم هرروز دیدنش عذابآور خواهد بود. (اسپویلر: فقط همانروز نا-راحتکننده بود.)
دیگر؟
اوایل مهر. اثاثکشی. وقتی یکهفتهٔ تمام گریه کردم.
دیگر؟
چیزی از پاییز یادم نیست.
زمستان از وقتی یادم میآید که تتو زدم. رفتم مصاحبه. جزئیاتش خاطرم هست. مصاحبهکنندهها فاطمه و خانم رسولی بودند. اتاق بوی سیگار میداد. (الآن وقتی این بو بیاید، میدانم که خانم رسولی آمده است. اگر در اتاقش باز باشد، سلام میکنم و او احوالم را میپرسد. بعد میروم لیوانم را از چای پر میکنم؛ به خانم نجاشی میگویم چایش حرف ندارد و او هم میگوید «نوشجونت» «ج» را با تشدید ادا میکند.)
چه میگفتم؟ زمستان.
بهمن، با مرکز به مشاوره به مشکل خوردم. احساس کردم رسیدهام به آخر خط. ادای آدمهای زنده را درمیآوردم. دف میزدم، کلاسهایم را میرفتم. ماتیک میزدم و تیشرت اسلیپنات میپوشیدم.
یکبار با ماتیک و تیشرت اسلیپنات و ایستاده بودم کوچهٔ بغل آموزشگاه و سیگار میکشیدم. دختری گفت که خیلی زیبام و در راه خانه گریه کردم. کسی میگفت زیبام و من همچنان دوست داشته نمیشدم.
از اسفند بهبعد، چیزها یادم میآید. احساس نمیکنم پازلم ناکامل باشد.
اما مهر تا بهمن خلاصه میشود در همین چند خاطره. اینکه از درد سینه بیدار میشدم. اینکه آنقدر مشاء را نرفته بودم که داشت برایم بد میشد. اینکه توی ایستگاه مترو، پای تلفن، التماس خانم منشی میکردم که وقتی برای دیدن روانپزشک بدهد (و اینکه با چه اصراری یک ورق قرص اضافه از داروخانه گرفته بودم).
احساس میکنم آدم بدیام. چرا چیزی از سامیار یادم نیست؟ چرا اینقدر عزیزترین کسم را کم میبینم؟
چیزی در آن چندماه هست که آزارم میدهد. نمیخواهم یادداشتهای آنموقعم را بخوانم؛ نه دفتر و نه وبلاگ. دوست ندارم عکسهای آن موقع را ببینم.
میترسم باز هم اوضاع همانقدر بد شود.
من خیلی زیاد میترسم.
خیلی زیاد.
پن: راستی، از جاستیفای کردن وبلاگ خوشم نیامد.
میان تکتک کلماتم ارتباط برقرار کردهام.