بهرسمیت شناختن رنج، خودْ تسکیندهنده است.
سرچشمهٔ شادی بهجز سرچشمهٔ اندوه نیست.
بوی ژل خنککننده و نرگس، آغاز نوزدهسالگی است. چای خشکیدهٔ ته لیوان و لایهٔ ضخیم خاک روی سرامیک، آغاز نوزدهسالگی است. سرفه و صدای نیک کیو، آغاز نوزدهسالگی است. لاک پریده و مسکّن، آغاز نوزدهسالگی است.
بعد نمیدانم چندسال، طلسم شکست: تولدم میان امتحانها نیست. اینجا مینویسم و نگران درسهای نخوانده نیستم.
راستش نگران چیز دیگری هم نیستم. بهلطف علم، کمتر احساسهایی را دارم که بیشتر پنجسال گذشته، خِرم را چسبیده بودند. نه میتوانم مطمئن باشم ماندگار است و نه میتوانم آنقدر انتظار بازگشتشان را بکشم که همین روزها را هم زهرمار خودم کنم. برای همین ازش میگذرم، انگار نه انگار که مسئلهای است.
برگشتم و یادداشت پارسالم را خواندم. احساس کردم هزارسال گذشتهاست. کیلومترها دورم از آن نقطه. دلم میخواهد الفِ هر چهار تولد قبلی را بغل کنم و بگویم که لازم نیست از خودشان متنفر باشند، آنقدری که تبریک شنیدن بهشان عذاب وجدان بدهد. روزهای بهتر و بدتر در راهند و رنج و شادی نمیماند.
راستی رها، هنوز هم منتظرم بفهمم ابرانسانم. قدرتم را کشف کنم و بروم پی انتقام.
میخواستم بیشتر بنویسم ولی خوابم میآید. حرفی هم ندارم. امیدوارم دیگر زودبهزود بنویسم. تا بعد.
میان تکتک کلماتم ارتباط برقرار کردهام.