درحالی می‌نویسم که کامنت‌های پاسخ نداده و وبلاگ‌های نخوانده دارم. راستش چندان حوصله هم ندارم. می‌نویسم، چون تولدم است و از سال ۹۸ تابه‌حال، هرسال این موقع اینجا نوشته‌ام.

سال خوبی بود؛ خیلی خوب حتی. با این حال چندان امیدی به آینده ندارم. کرخت شده‌ام و آن امید به تغییر که بین اعتراض‌ها سراغم می‌آمد را ندارم. کاش ناامیدی بیجایی باشد. کاش.

بیست‌سالگی

دوستان جدید پیدا کردم. توی دانشگاه با آدم‌ها سلام و علیک را شروع کردم. مدتی دف زدم و باز نزدم. سرعقل آمدم و کلاس‌هایم را منظم رفتم.

توی جمع صحبت کردم؛ یعنی ایستادم پشت یک تریبون و از روی کاغذ چیزی خواندم. توی کلاس سؤال پرسیدم و بحث کردم. وانمود کردم دانشجوی خوبی‌ام.

Fake it 'till you make it.

با نردی آشنا شدم. بعدتر دوستش داشتم. در اولین‌های زیادی کنارم بود. اولین‌هایی با نردی، در بیست‌سالگی.

جنگ شد. اضطراب زیادی کشیدم. حالا‌ به این فکر می‌کنم که حرف‌های هیجان‌انگیزی برای آیندگان دارم.

رسماً سرکار رفتم. تازه فهمیدم آدم چقدر می‌تواند عاشق شاگردهایش شود. خدا می‌داند چقدر دوست دارم جاهای دیگر کار کنم. البته برای پول و سابقهٔ کار هم می‌گویم، نه فقط عشق و این داستان‌ها.

عضو انجمن علمی شدم. خیلی خسته‌ام کرده است؛ اما این هم جزء آن خاطراتی است که دوستش خواهم داشت. خصوصاً بخش نشریه یا دعواها.

حالا؟

آمده‌ام نزدیکی پرتگاه. امیدوارم نیفتم و کاش نیفتم.

آه

الف!

بیست‌ویک‌سال عمر کرده‌ای؛ یک پاندمی، چندین جنبش و یک جنگ دیده‌ای؛ همچنان چیزی تکراری نیست. باید یک انقلاب هم ببینی.

نمی‌دانم می‌خواهم دیده‌های این روزها را از خاطر ببرم یا باید تمام جزئیات آن را به خاطر بسپارم.

جانم تکه‌تکه شده است.

تولدم مبارک.