[آسمان!] ابرهای گسترده به ماتم نشسته‌ات، تابوت رؤیاهای مرا به دوش می‌کشند.

جسدم را می‌کشم سوی خانه؛ البته اگر جسد بتواند حرکت کند. خب، شاید جسدِ جسد هم نباشم. درد دارم. به خودم می‌پیچم و تاوان گناه حوا را می‌دهم. درد جسمانی شاهد خوبی برای زنده بودن است. می‌دانم زنده‌ام، بی‌آنکه بخواهم از فرط درد بمیرم. حالت ایدئالی است.
بازتابم روی شیشهٔ مترو کریه‌تر شده است. نمی‌دانم چطور ممکن است بی‌عینک «خوشگل‌تر» باشم. آدم خوشگلی نیستم که بخواهد تفضیلی هم شود. نه، خودکم‌بین نیستم. در حد خودم زیبام. فقط در‌ حد و چشم خودم. در چشم دیگران؟ احتمالاً فقط می‌خواهند آدم‌های خوبی باشند. حتی دختر ناشناس توی خیابان هم می‌خواست آدم خوبی باشد؛ آدم خوبی هم بود فکر کنم. گریه کردم، چون تابه‌حال کسی ازم آن‌طور تعریف نکرده بود.
زیادی به تعریف‌ها اهمیت می‌دهم. استاد گفت بعضی‌هایمان نکات خوبی نوشته بودیم. حالا اشتباه گرفت یا نه، من هم بین آن نکاتِ خوب‌نویسان بودم. آن‌قدر به همین اشاره اهمیت می‌دهم که این‌جا هم بگویمش.
آدم که دست‌خالی باشد، به هر داشته‌ای چنگ می‌زند.
روزها گذشته‌اند و نوشته‌ام نیمه‌کاره مانده است؛ درست در همین نقطه‌ای که از هیچ‌چیز نداشتن نوشته‌ام. Ironic.
درد ندارم. جسدم دارد می‌پوسد. جسد؟ سنگی بر سینه‌ام سنگینی می‌کند. نه، هنوز‌ زنده‌ام. هنوز زنده‌ام. سنگ بالا و پایین می‌شود. نفس می‌کشم؟ نفس می‌کشم!
صدای اذان جوری می‌آید که انگار بلندگویی در اتاقم است. خواب از سرم می‌پرد. صدای مؤذن بد است. صدای پرنده‌ها خوب است. خروس همسایه صدایی جیغ‌وار دارد و دلم می‌خواست جایش باشم. جیغ بکشم و جیغ بکشم و جیغ بکشم.
سنگی بر گلویم سنگینی می‌کند. بغض؟ سرماخوردگی؟ ریحانه پیام داده بود که فقط بگوید این مریضی جدید بدچیزی است و گلو برایش نمانده است. امیدوارم سنگ، بغض باشد.
کسی بر مزارم نمی‌گرید. کسی نیامده است که بگرید. هیچ‌کس باور نمی‌کند مرده باشم. من هم باور نمی‌کنم. درد و لذت و سنگینی هم باور نمی‌کنند. اگر مرده بودم، حداقل فاتحه‌ای باید به روحم می‌رسید؛ فاتحه‌ای از کسی، مثل‌ پیرمرد توی افراسره که بالای تک‌تک قبرها بلند می‌گفت: «الفاتحه مع الصلوات».
راستش تازگی‌ها از مرگ می‌ترسم. می‌ترسم بمیرم و همچنان در رنج باشم. می‌ترسم سنگینی خاکِ روی تنم را حس کنم. می‌ترسم کسی نیاید بر سر قبرم و بیشتر از آن، می‌ترسم که بتوانم این تنهایی را ببینم. می‌ترسم. می‌ترسم الآن هم مرده باشم و ندانم. منتظرم تا زندگی‌ام آورده‌ای داشته باشد و اگر اصلاً زنده نباشم چه؟
نه، تنها نیستم. آرزوهایم هم در گور همراهم‌اند.

و من در حیث غیرشناختی نیز آفریدۀ اهریمن فریبکارم و ذاتاً خطاکار.

تقریباً نصف جلسات را خوانده‌ام و وقت زیادی دارم تا یکشنبه، یک ظهر. در تلاشیم برای لغو کردن کلاس قبلی‌اش که مثلاً درس بخوانیم و احتمالاً بیشتر جلزوولز می‌کنیم چون هیچکداممان، یا اکثرمان، حوصلۀ ابراز عقیده‌های نه‌چندان زیرپوستی استاد دربارۀ وضع جامعه و زنان زیبارو را نداریم. می‌خواهم امشب تمامش کنم که فردا بنویسم و بنویسم و بنویسم تا ذهنم گرم باشد و استاد اندازۀ دانشجویان ارشدش دوستم بدارد. حالات استاد خیلی شبیه معلم دبیرستانم است و احتمالاً آگاهی‌ام از دوستیشان در این برداشت بی‌تأثیر نیست؛ به‌هرحال او مرا یاد محبتی می‌اندازد که چنین زندگی‌ام را ساخت و نمی‌خواهم نگاه ناامیدش را ببینم.

من دیگر دختر شانزده‌ساله‌ای نیستم که کم‌کاری‌هایش را بگذاری پای جهالت نوجوانی.

نمی‌دانم امروز چندلیوان قهوه خوردم که متمرکز بمانم. متینه می‌گوید یاد کامو افتاده است و تصور می‌کنم که چقدر بد می‌شد اگر با هر لیوان، در دوراهی کامویی می‌ماندم. راستش بدجوری قدردان زندگی بدون افسردگی‌ام. از اوایل زمستان که داروهایم را سرخود قطع کردم، دیگر سراغش نرفتم. چندماه زجر کشیدم. با گریه زنگ زدم که نوبت فوری بدهید و نوبت فوریشان برای یک‌ماه بعد بود. لج کردم و نرفتم و بهتر شدم و بهتر شدم و بهتر شدم و الآن خوبم. خوبم و منتظر فروپاشی. یک چرخۀ باطل است که انگار هرکاری کنم هم دست از سرم برنمی‌دارد.

اضطراب را عاقلانه‌تر کم کردم: به توصیۀ روان‌درمانگر، در موقعیت قرار گرفتم. البته چندان خودخواسته نبود. به‌هرحال مجبور شدم جایی حرف بزنم و بعدش نه آسمان به زمین آمد و نه زمین به آسمان رفت. قبل حرف زدن، هانا دستی به پشتم کشید که «ما هستیم». بعدش اشکان تشکر کرد، سروناز دستم را نوازش کرد، حسن از متن و تسلطم تعریف کرد، مهدیه پیام داد که عالی بودم و امیر، با تمام نچسبی‌اش، گفت که به نتیجه فکر نکنم و همین که تلاش کردم کافی است. لازم بود یک لیست کامل بنویسم که یادم باشد من هم بلدم خوب عمل کنم. نه بی‎نقص و نه عالی، جوری که بد نباشد و رفع نیاز کند.

کل شب گل انار دستم بود. برای چندساعت احساس می‌کردم همراه اضطراب، روح هم تنم را ترک کرده است. کم‌کم که احساسم برگشت، فهمیدم گل چقدر زیباست. بعد دیگر نه نگران امتحان بودم و نه نگران پروژۀ پایان ترم. گفتم هرچه بادا باد و وانمود کردم بی‌خیالم و لیستی از مدخل‌های استنفورد درآوردم، انگار که خیلی فعالم. دست‌وبالم بسته است چون در زمینۀ موضوع انتخابی‌ام زیاد کار نشده است و دست‌وبالم باز است چون در این زمینه زیاد کار نشده است! :) نمی‌شود بدهم چت‌جی‌پی‌تی یک متنی بنویسد ولی اگر خودم را جمع کنم‌، شاید بتوانم متن تمیزی ازش دربیاورم. به‌هرحال آرزو بر جوانان عیب نیست. فکر می‌کنم می‌شود روی این استاد حساب کرد، هرچند که من دانشجوی موردعلاقه‌اش نیستم. شاید دست به دامن دانشجوی مورذعلاقه‌اش شوم؟ نمی‌دانم. برنامۀ آیندۀ مقاله‌ای را می‌چینم که هنوز فایل وردش را هم نساخته‌ام.

فکر می‌کردم خوب شده‌ام؛ حالا نوشته‌ام را می‌خوانم و شیدایی می‌خورد توی صورتم. شاید برای همین بی‌هیچ فکری افتادم پی دوست مهسا و مهسا یادآوری کرد که من هربار خواستم فقط خوش بگذرانم، سر از شکست عشقی درآوردم و دیدم راست می‌گوید. خب، هنوز می‌شود امیدوار بود که کنترل‌پذیرم.

خب دیگر. بس است. کوتاه بنویس، همیشه بنویس. کوتاه نشد البته. همیشگی هم نیست. بس.