میخندید: «ببخشید! اونقدر خوب نبودم.»
امروز زیبا شدهام. موهایم در بهترین حالتاند و نیمی از خطهای روی انگشتانم را صاف کشیدهام. لباس موردعلاقهام را پوشیدهام و هنوز گوشههای لاکم نپریدهاست. میخواستم آخرین روز دانشگاه رفتنم در ۰۳ بینقص باشد.
باید ساعت یک برسم دانشگاه؛ با احتساب زمان حمام و سر زدن به آموزشگاه، شب زود خوابیدم.
بیاغراق، هر نیمساعت با وحشت از خواب پریدم. از این خوابهایی که فقط میترسی و مضطرب میشوی ولی نشانهای در خاطرت نمیماند که بخواهی تحلیل روانشناختیاش کنی.
از یکجایی بهبعد، مغزم وا داد و دیگر خوابی ندیدم. شش باز بیدار شدم؛ چون اثر مسکّن رفته بود و درد گردنم به تمام پشتم سرایت کرده بود و نفسم درنمیآمد. هفت بیدار شدم؛ چون بامشی میخواست برود مدرسه و صدایش میآمد. هشت از خواب پریدم، چون همکلاسم زنگ زده بود. جواب ندادم؛ فقط توی دلم هر فحشی که میتوانستم بهش دادم.
دیگر خوابم نبرد. بلند شدم و رفتم حمام و زیبا شدم. به همکلاسم پیام دادم و گفت که میخواست بداند میروم کلاس یا نه. تماس هشت صبح، برای پرسیدن دربارهٔ کلاس یک ظهر. چه میدانم ولله، حتماً حکمتی دارد.
از زمین و زمان عصبانیام.
از کسی که هشت صبح بیدارم میکند، عصبانیام. از هرکس که روزهای سرخوشی چندماه پیشم را کوفتم کرد، عصبانیام. از مردانِ توی واگن بانوان هم عصبانیام.
خسته و غمگینم و میدانم تعطیلات فقط خستگی و غمم را بیشتر میکند. دلم نمیآید سههفته نیایم دانشگاه.
حدود یکساعتونیم زودتر میرسم. یک پاکت تقریباً پر سیگار دارم و هشتاد درصد شارژ. خوب میشد اگر لپتاپ هم میآوردم. میخواستم بیاورم ولی ترسیدم بارِ سنگین، دردم را بیشتر کند.
زنی در گیت حراست نیست.
جایی نشستهام که توی چشم نباشم، چون حوصلهٔ کسی را ندارم.
مهدی و احتمالاً شیما رفتهاند شهرشان و متی روزه است و سیگارهایم در اماناند. حقیقتش جز اینها هم آدمهای زیادی دنبالم نمیگردند. توی دلم میگویم بدم نمیآید فلانی یا چنانی را ببینم، که آنها هم هیچوقت دنبالم نمیگردند.
کلاس عمومیام برخط شدهاست و لازم نیست دانشکدهٔ عزیزم را ترک کنم.
دلم میخواهد مریم را یک گوشه گیر بیاورم و بپرسم پاسخش به عاشق دلخستهاش چه بود؛ ولی میترسم عاشق دلخستهاش را برنجانم. عاشق بهاندازهٔ کافی میرنجد و من این را خوب میفهمم.
استاد موسیقی برایم نوشت آفرین و توصیهای نکرد. نمیدانم فهمیدهاست لوسم یا واقعاً خوب عمل کردهام. احساس میکنم که همه میدانند چه درماندهام و مراعاتم را میکنند. استاد عربی سادهترین بخش متن و سادهترین سوالها را پرسید و زود هم پرسشش را تمام کرد. به سروناز گفتم مرامش را ببین که چه هوایم را داشت. سروناز هم گفت که از همه همینطور پرسید و فکر کردم که لابد سروناز هم هوایم را دارد. سروناز حقیقتاً ناز است و این چیزها ازش بعید نیست. اصلاً او بود که تشویقم کرد دوباره دف بزنم و حالا من خوشحالم که استاد گفت: «آفرین».
میخواستم بهش بگویم که برعکس تصورش، اجتماعیام، ولی نگفتم؛ چون توی خیابان به اتفاقیترین شکل ممکن صالح و یار زیبایش را دیدم و خودش فهمید که سلام و علیک کردن توی خیابان یعنی اوج اجتماعی بودن.
حوصلهٔ بیشتر نوشتن ندارم.
درود بر مسکّن، دوش آب گرم و ماتیک قرمز.
میان تکتک کلماتم ارتباط برقرار کردهام.