این پست برای خالی نبودن تیرماه است.

برگشتیم خانه؛ خیلی دیر البته. وقتی که دیگر نمی‌دانستم اگر بلیت بگیرم و بی‌سروصدا برگردم به‌صرفه‌تر است یا مثلاً از بالکن بپرم پایین که این دعوای دوره‌ای سر برگشتن خانه یک‌بار برای همیشه تمام شود. البته که دراماکویین کاری نکرد و آخر برگشتیم.

رفتم و آدم‌های جدید مؤسسه را دیدم. البته که هنوز هم چشمم آب نمی‌خورد خبر خاصی شود و فقط الکی ذوق و انرژی‌ام را هدر دادم.

نردی را دیدم. دوست دارم باز هم ببینمش. زود و زیاد.

خسته‌ام. مضطربم. چاق شده‌ام. هنوز در دوراهی پریدن و نپریدنم. ای دراماکویین. خر شرک چه می‌گفت؟ کوتوله‌واویلا. یک همچین چیزی.