?Können Herzen sprechen

نمی‌دانم چرا پست قبلم آن‌قدر ناامیدانه است. راستش آن روز خوش گذشت. دقیقاً یک هفتۀ پیش. نه اینکه چون گذشت، فهمیده باشم خوش گذشت؛ همان شب فهمیدم خوش گذشت. دو لیتر چای و یک کیلو شیرینی خوردم. کلاسی را که دیگر نمی‌خواهم، شرکت کردم. راستش همان روز نود درصد مطمئن شدم دیگر دوستش ندارم؛ چون یادداشت ناامیدانۀ ظهرم بابت اضطراب آن بود و ارزش ندارد برای کلاسی که تقریباً چهاربرابر حقوقت پولش را می‌دهی آن‌قدر مضطرب شوی.

نشست آخرمان خیلی جالب نشد. از این لحاظ که سخنران هنوز اجازۀ نشر ویسش را نداده است و پیام‌ها دارند دیوانه‌ام می‌کنند. مراسممان هم پرماجرا شد. تا ابد مخالف مراسم‌های بزرگ خواهم ماند. آخر سر، استاد موردعلاقه‌ام آمده بود شوخی‌های بی‌نمک می‌کرد. باید الکی می‌خندیدم و موقعیت معذب‌کننده‌ای بود. البته آن‌قدرها هم بی‌نمک نبود؛ فقط خسته بودم و حوصله نداشتم قسمت طنز ماجرا را بفهمم.

ساعت 10:16 صبح، متن را همین‌جا ول کردم تا تکلیفم را بنویسم. پنج ساعت خوابیدم. بیدار شدم و دیگر واقعاً نوشتم. توی هر بند جلوی خودم را گرفتم که نگویم این نوشته‌های آقای هابز، بدجور دیکتاتورپرور است. اگر استاد دیگری داشتم، این را می‌نوشتم؟ نه، فکر نکنم؛ چون موضوع نوشته چیز دیگری‌ست. 1:12 شب، 22 ساعت تا موعد تحویل تکلیف. باید ویرایش کنم و مقدمه و نتیجه بنویسم. دلم می‌خواست از لاک بنویسم؛ رسالۀ رواداری. مدت‌ها بود این‌طور ترجمه‌ای به دلم ننشسته بود. وقتی فهمیدم مترجمش مرده است، واقعاً و بی‌اغراق دلم گرفت. شمس‌الدین محمد میرشکاک. سال 1400 مرد و انجمنمان هم برایش تسلیت گذاشت. البته من سال 1400 دانشجو نبودم که از امور انجمن خبر داشته باشم؛ وقتی پیام تسلیت را دیدم که توییتر انجمن را دادند بهم. نمی‌دانم آن سال کی ادمین بود و چقدر دلش گرفته بود. در پیام تسلیت نوشته بود که میرشکاک هم روزی فعالِ انجمن بود.

خب، مردن عجیب است. تو دیگر هیچ‌جوره نمی‌توانی ترجمه‌ای جدید از میرشکاک بخوانی یا آهنگی تازه از هادی پاکزاد بشنوی. هرگز قرار نیست فامیلی شیکِ سال‌بالایی‌ات را سرکلاس بشنوی و اکانت هم‌کلاست پاک می‌شود. این آخری را تازه دیدم راستش. حساب کاربری پاک شده، آخرین بازدید خیلی‌وقت پیش. شبی که فهمیدم مرده است، کلی منتظر ماندم تکذیب شود یا بفهمم تشابه اسمی‌ست و یا اینکه متن خبر را اشتباه خوانده‌ام. هیچکدام نبود. او واقعاً مرده بود و حالا تنها ردش در زندگی‌ام هم پاک شده است. می‌ترسم فراموشش کنم. می‌ترسم فراموش کنم و فراموش بشوم. من ترجمه یا آهنگی ندارم زنده نگهم دارد. شیما می‌گفت آدم تا وجودِ ذهنی دارد، وجود دارد و این همان زندگی بعد از مرگ است. راستش من هیچ شکلی از زندگی بعد از مرگ را نپذیرفته‌ام؛ اما می‌ترسم فراموش شوم و بعد از مرگم، بمیرم.

نی نام ز ما و نه نشان خواهد بود

این را خیام گفته است. از خیام هم نام مانده و هم نشان؛ همان‌طور که از کسان دیگر، مثلاً هابز. پی‌دی‌اف کتاب را فرستادم برای مهدیۀ دبیرستان و گفتم که چرا به‎‌دردش می‌خورد. فقط ری‌اکت قلب داد و ناراحت شدم چون دلم می‌خواست باهم حرف بزنیم. شاید از دستم ناراحت است که این همه مدت پیام ندادم. شاید این احساس را بهش دادم که من کتاب‌خوانم و تو نیستی. شاید هم نفهمید دلم می‌خواهد باهم حرف بزنیم و پاسخی داد متناسب به پیام و دیگر فکرهایم اضافی‌اند.

Go ahead and talk sh about my G G generation

زمین سرد است. مغزهای روی شیرینی بین دندان‌هایم گیر کرده است. منتظرم لپ‌تاپ شارژ شود. حوصله نداشتم متن‌های لعنتی را ویرایش کنم. حوصله ندارم تکالیف لعنتی‌تر را بنویسم. لیمپ بیزکیت گوش می‌دهم. چندروزی است چسبیده‌ام به یکی دو ترکشان. تازه فهمیده‌ام که چقدر منفور بودند و با تقریباً تمام بندهای مورعلاقه‌ام دعوایی داشتند. این دراماهای نیومتالی جالب است. باید در کانال بگذارم.

اگر توی اتاقم بودم، حسابی می‌خوابیدم. اگر توی کتابخانۀ دانشکده بودم، حسابی کار می‌کردم. توی راهروی کمی تنگ‌وتاریک این یکی دانشگاه، فقط نشسته‌ام و منتظرم لپ‌تاپ شارژ شود؛ و البته آهنگ گوش می‌کنم و این‌جا می‌نویسم. بدجور خسته‌ام.

نمی‌دانم چه بنویسم.

آه.

I think I`m losing my f mind

خانم الف-کسره تا حدی در تصمیمش تجدید نظر کرد. البته که به عقل خودش نرسید و با تلاش‌های نردی و مطهره بخش یادشده حذف شد و به پیشنهاد سردبیر، قالب مقاله را بوسید و کنار گذاشت و گفت که جستار نوشته‌ام. آه. من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می‌رود. وقتی کل چکیده را حذف کردم، جانم رفت. البته همۀ این‌ها یک‌مشت مسخره‌بازی شکم‌سیرانه به‌نظر می‌رسد؛ چون به‌هرحال در این دنیا بچه‌هایی هستند که کمترین مشکلشان، سر کچلشان است و در این نقطه دیگر اهمیتی ندارد که مثلاً شما ابژه را ترجمه کنی شیء مدرَک. راستش بدم نمی‌آید یک‌دور دیگر کل کتاب را شخم بزنم و جستار (واقعاً و از اول جستارِ) بعدی‌ام نقد ترجمه باشد؛ اما متأسفانه فرانسه نمی‌دانم و همان‌طور که گفتم، دنیا آن‌قدرها هم ارزشش را ندارد. بچه‌ها را که می‌بینم، می‌فهمم تمام حالاتی که تاکنون فکر می‌کردم افسردگی است، شوخی محض است. این را منی می‌گویم که انگاری برای دایرۀ دوستی‌ام قانون گذاشته‌ام حداقل یک‌بار اقدام به مرگ خودخواسته داشته باشید. البته نداشته باشید. در دنیا آدم‌های دوساله بعد از کلی تلاش می‌میرند و شما، خانم الف-کسره، که تاکنون زنده مانده‌اید و این همه منبع مصرف کرده‌اید، گه می‌خورید بخواهید بمیرید. دنیا، دنیایی است که مرده‌هایش توی عکس پستانک به دهان دارند و تو هیچ غلطی نمی‌توانی بکنی. نهایتاً بنشینی و حرف‌های دیگران را نشخوار کنی و به خودت ببالی که چقدر حالی‌ام می‌شود. نه جانم، هیچ‌چیز نمی‌فهمی. البته خیلی‌ها خیلی چیزها را نمی‌فهمند. مثلاً کسی که می‌گوید به بچه‌ها صبر یاد بدهیم، چه می‌فهمد؟ آخ دلم می‌خواست جیغ بزنم. بچه‌هایی که از پنج‌سالگی افتاده‌اند روی تخت بیمارستان، بهتر از من و تو صبر را می‌فهمند. بهشان یاد بدهیم امیدوار باشند. امید چه واری؟ به کسی که با مرگ روبه‌رو شده است، چه امیدی بدهم؟ چه امیدی توی دنیای کثافتی که بچه‌هایش درد می‌کشند هست؟ فکر کنم خانم الف-کسره باید در کارهای دیگری هم تجدید نظر کند چون دارد روانش ازهم می‌پاشد. الف-کسره فکر نمی‌کرد که این‌قدر راحت از هم بپاشد؛ چون فکر می‌کرد تمایز زیادی بین بیماری جسمی و اختلال ذهنی نیست. زهی خیال باطل. دلم برای «ژ» و «ح» یک‌ذره شده است. دخترهای باهوش من. کاش دوباره برگردند پیشم. امشب دست‌خط «ژ» را توی دفترم دیدم و قلبم هزار تکه شد چون دلم برایش تنگ شده است. «ح» با من بیشتر از بقیه صحبت می‌کرد و راستش این باعث می‌شد بیشتر احساس کنم او دختر قشنگ من است. تازه می‌فهمم سود مدام یک‌جا نرفتنمان در این است که یک‌هو دلتنگ نشویم. اگر احساس کنی کسی دختر یا پسر توست و بعد بمیرد چه؟ از آن مرگ‌هایی که فقط مرگ است، نه جان‌فدایی و این چیزها. نه آن تمایز نمی‌دانم چی انسان و حیوان و فلان و چنان. کسی با لهجۀ ترکی توی سرم می‌گوید «آدم احساس خفت می‌کنه» و بلافاصله احساس خفت می‌کنم. مگر کوچک نیست؟ کوچکیم؛ مثلاً این پسر، این دختر، این شتر. هیچ‌چیز مهم نیست. نه غذای کثافت سلف و نه درامای دکتر فلانی با دکتر چنانی و نه ذخیرۀ دنیا و نه آخرت. در این لحظه هیچ‌چیز مهم نیست. فقط دوست دارم هق‌هق گریه کنم. کل شب را گریه کنم و کل فردا را بخوابم. البته که کل شب را گریه نمی‌کنم، چون این «هیچ چیز مهم نیست» برای همین چندساعت است. فردا دوباره همه‌چیز مهم می‌شود و باید ذخیرۀ دنیا و آخرت جمع کنم. باید برای امتحان بخوانم که عقب افتادن از درس‌ها، از دنبال کردن دراماها عقبم نندازد. باید طرح درسم را بنویسم که اخراج نشوم و دلم برای تمام بچه‌هایم تنگ شود. باید آن‌قدر سالم بمانم که با آشغال‌های سلف ازپادرنیایم. باید آن‌قدر محکم بایستم که به این راحتی‌ها زمین نخورم؛ چون دنیا پر از آدم‌های دوساله‌ای است که می‌میرند.

شما کار درستی نمی‌کنید که تازه دارید هگل می‌خوانید. بدتر آنکه بعد اولین خواندن قرار است درباره‌اش بنویسید. لطفاً در تصمیمتان تجدید نظر کنید خانم الف-کسره.

بعد مدت‌ها بخشی از «وبلاگ دوستان» را خواندم.

دلم برای روزهایی که زندگی‌ام وبلاگ‌نویسی و وبلاگ‌خوانی بود، تنگ شده‌است.

احساس بی‌مرامی می‌کنم که بهتان سر نزده بودم.

آمد مگسی پدید و ناپیدا شد

ته گلویم، طعم شکلات عوض می‌شود. از خودم بدم می‌آید که نمی‌توانم نخورم، یا اینکه زود بخوابم. فردا سر تک‌تک کلاس‌ها خواب‌آلود خواهم بود.

نمی‌دانم چه احساسی دارم. دیروز داشتم از اضطراب می‌مردم. عینک شکسته، احتمال بازگشت کیست، صحبت سر اینکه کدام شهر برای زندگی خوب است و فکر کردن به اینکه هرچه ساخته‌ام را از دست خواهم داد.

تنها مشکل حل‌شده، پول عینک است که مامان داد؛ اما دیگر از اضطراب نمی‌میرم.

به ریحان و شیما می‌گفتم که از فکر مرگ خودخواسته خوشم می‌آید، چون احساس می‌کنم کنترل زندگی‌ام را در دست دارم. (مثل الآن که می‌گویم هرچه ساخته‌ام خراب می‌شود و بعدش می‌گویم که تهِ تهِ تهش مرگ است.) شیما رفت توی گوشی‌اش؛ این صحبت‌ها آزارش می‌دهد ولی چیزی نمی‌گوید. ریحان با چنان اشتیاقی گوش می‌داد که بیشتر از قبل نگران شدم.

بالأخره رومینا را دیدم؛ دختری که مدام من را با او اشتباه می‌گرفتند. سه شباهت به‌هم داریم: موی فر، سه‌گوشوارهٔ حلقه‌ای و صورت گرد. زیبا بود و خوشحال شدم که فکر می‌کنند شبیه اویم. او بهم گفت که آقای ع. شغل دوم عجیبی دارد. تو حتی اگر فرشتهٔ دانشکده باشی، باز هم هبوط در انتظارت است. فرشتهٔ‌مان با پشت خمیده راه می‌رود و فکر نمی‌کردم روزی این‌چنین غمگین ببینمش.

دانشکده می‌خواهد خانه نباشد. بوفه جمع شده است. قهوه‌ها به‌دردنخور شده‌اند. غذاها توهین به شأن انسان‌اند. حرف‌های خاله‌زنکی/عمومردکی دامن‌گیر من هم شد.

دانشکده می‌خواهد خانه نباشد؛ ولی من می‌دوم تا خانه بماند. می‌روم کتابخانه. با شیما وقت می‌گذرانم. به آدم‌ها سلام می‌کنم. دوشنبه آن‌‌قدر مانده بودیم که آخر پشت‌سرمان چراغ‌ها را خاموش کردیم و رفتیم پی زندگیمان.

تا همین یک‌سال پیش مدام ناراحت این بودم که به‌اندازهٔ سنم زندگی نکرده‌ام؛ حالا دیگر ناراحتش نیستم. استرس می‌کشم، ولی خوب است که بابت شاغل بودن است.

نمی‌دانم چرا باید بابت چیزی که می‌دانم از پسش برمی‌آیم مضطرب شوم؛ همان‌طور که بابت هر لذتی احساس گناه می‌کنم.

من گناهکارم، چون آخر شب شکلات می‌خورم. من گناهکارم، چون پولم را خرج چای و قهوه می‌کنم. وقتی بعد مصاحبهٔ خوبم چیزکیک می‌خوردم، احساس گناه می‌کردم. وقتی ساعت پنج عصر، برای دقایقی روی ملافهٔ به‌هم‌ریختهٔ خانهٔ قدیمی خوابم برد، با خودم فکر کردم که گناهکارترین آدم روی زمینم؛ از خود آدم هم گناهکارتر.

نمی‌خواهم بیشتر بنویسم.

درد دارم.