.I look up to the sky but all I see is the dirt I'm buried in
زیبایی زندگی را نمیبینم. خورشید غروب میکند، ماه درمیآید، ابرها معلوماند و من هیچکدام را نمیبینم. سر بلند میکنم؛ ولی کجاست آن شکوهی که میدیدم؟ همهاش خاک است؛ خاکی که در آن دفن شدهام.
چهرهٔ مسافران مترو خستهاست. حتی از منم خستهتر. صبح، شب. همیشه خستهایم. کدر و پر از مردگی. میخواهم به بالا اشاره کنم و ببینم آنها هم خاک را میبینند یا نه.
میبینند؛ میدانم که میبینند. در توافقی ناگفته قرار شد که نه دربارهاش حرف بزنیم و نه بهش اشارهای کنیم. هرکس ازش چیزی بگوید، میشود دیوانه. حقیقت را به یادمان میآورد، میترسیم و حکم بر جنونش میدهیم.
سعی میکنم گور را نبینم. من هم وانمود میکنم خبری نیست. کجایم؟ بهنظر میرسد جایی درست.
به همکلاس (شاید هم دوست جدیدم) میگفتم که چقدر عجیب از اینجا _جای غیرقبر_ سردرآوردم و پرسید که به تقدیر معتقدم یا نه. جوابی نداشتم؛ ولی از آن موقع مدام بهش فکر میکنم. خبر خاصی بود که با آن عجایب، کارم کشید به اینجا؟ تقدیر چقدر «جای درست» در آستین داشت؟
نمیدانم. اگر اینجا درست است، چرا هنوز خاک بر تنم سنگینی میکند؟ چرا روی زمین نیستم؟ چرا خودْ خاک نیستم؟ چرا جوانه نمیزنم؟
نمیدانم رها. فکر نمیکنم تو هم بدانی. شاید کمی خستهام و همین. برایم آرزو کن فردا روز بهتری داشته باشم. تا بعد.
میان تکتک کلماتم ارتباط برقرار کردهام.