.I look up to the sky but all I see is the dirt I'm buried in

زیبایی زندگی را نمی‌بینم. خورشید غروب می‌کند، ماه درمی‌آید، ابرها معلوم‌اند ‌و من هیچ‌کدام را نمی‌بینم. سر بلند می‌کنم؛ ولی کجاست آن شکوهی که می‌دیدم؟ همه‌اش خاک است؛ خاکی که در آن دفن شده‌ام.

چهرهٔ مسافران مترو خسته‌است. حتی از منم خسته‌تر. صبح، شب. همیشه خسته‌ایم. کدر و پر از مردگی. می‌خواهم به بالا اشاره کنم و ببینم آن‌ها هم خاک را می‌بینند یا نه.

می‌بینند؛ می‌دانم که می‌بینند. در توافقی ناگفته قرار شد که نه درباره‌اش حرف بزنیم و نه بهش اشاره‌ای کنیم. هرکس ازش چیزی بگوید، می‌شود دیوانه. حقیقت را به یادمان می‌آورد، می‌ترسیم و حکم بر جنونش می‌دهیم.

سعی می‌کنم گور را نبینم. من هم وانمود می‌کنم خبری نیست. کجایم؟ به‌نظر می‌رسد جایی درست.

به همکلاس (شاید هم دوست جدیدم) می‌گفتم که چقدر عجیب از این‌جا _جای غیرقبر_ سردرآوردم و پرسید که به تقدیر معتقدم یا نه. جوابی نداشتم؛ ولی از آن موقع مدام بهش فکر می‌کنم. خبر خاصی بود که با آن عجایب، کارم کشید به این‌جا؟ تقدیر چقدر «جای درست» در آستین داشت؟

نمی‌دانم. اگر این‌جا درست است، چرا هنوز خاک بر تنم سنگینی می‌کند؟ چرا روی زمین نیستم؟ چرا خودْ خاک نیستم؟ چرا جوانه نمی‌زنم؟

نمی‌دانم رها. فکر نمی‌کنم تو هم بدانی. شاید کمی خسته‌ام و همین. برایم آرزو کن فردا روز بهتری داشته باشم. تا بعد.

The dirt I'm buried in by Avatar

گریه‌مون هیچ، خنده‌مون هیچ.

از حالت می‌پرسم و می‌گویی خوبی. دروغگوی بدی هستی. هنوز رد اشک بر صورتت مانده و صدایت از ته چاه می‌آید. خون روی لب‌های جویده‌شده‌ات را می‌مکی. بی‌صداییت را می‌شنوم: «پنهان‌کارم. خوب نیستم. هیچ خوب نیستم.»

خودم را می‌زنم به خر بودن؛ اگر خرها نتوانند بفهمند راست می‌گویی یا نه.

بر سرت دست می‌کشم. واکنشی نداری. نکند... نکند که... مرده‌ای؟ مرده‌ای سخنگو که ربات‌وار تکرار می‌کند «خوبم». نه واژهٔ خودت برایت معنا دارد و نه دست نوازش من.

سردی جسدت از زیر انبوه موهایت به سرانگشتم می‌رسد. بوی قبرستان می‌دهی. مگر تنت گور چندنفر است؟

سرت را از زیر دستم می‌کشی. شاید بشود یک جنازه را این‌‌طور پنهان کرد؛ ولی یک شهر مرده را نه.

خفیف می‌لرزی. گرمکن رنگ‌ورو رفته‌ات را می‌پوشی. سینهٔ خالی سردتر است یا جانی که توی لجن دست‌وپا می‌زند؟ تو کدامی؟ هردو؟ هرچه، با این چیزها گرم نمی‌شوی. حتی لرزشت را هم پنهان نمی‌کنی.

بیهوده تلاش می‌کنی. بیهوده دروغ می‌گویی. بیهوده زنده‌ای و بیهوده می‌میری.

تو خالی خالی خالی‌ای. سعی نکن پر نشانش دهی. تو گورستان اجساد دزدیده‌شده‌ای.

من حتی توی‌ مردن هم بی‌عرضه‌ام. این دوباره بهم ثابت شد و بیش از هروقت، ناتوانم.
استعداد می‌خواهد که توی همه‌چیز بد باشی؛ این تنها چیزی‌ست که از پسش برمی‌آیم. تنها جایی که خوب عمل می‌کنم، توی گندزدن است. گندزدن به زندگی رقت‌بار و مرگ کاذب.
تکه‌ای کثافتم که همه‌جا را کثیف می‌کند. اگر به کسی دست بدهم، یک لکهٔ بزرگ سیاه پاک‌نشدنی روی دستش باقی می‌گذارم. حرف‌‌ها و نگاهم همه‌جا را کثیف می‌کند.
آدم‌ها حق دارند طردم کنند. کاش می‌شد خودم هم خودم را نادیده بگیرم.

برایت نوشتم و پاک کردم رها. بیخیال. از خودم و ذوق‌هایم متنفرم.

روح کم‌حافظه روح فیلسوف نیست.

خسته‌ام. جسمی، روانی، ذهنی. چیز جدیدی نیست. خیلی وقت‌ها جسمی، روانی و ذهنی خسته‌ام. هرکدامتان که بیشتر از سه‌روز می‌شناسیدم، این را می‌دانید.

امروز مثل زمان دبستان شدم: رونوشت تندتند متن کتاب در روز جمعه.

البته جای متن کتاب، مقاله‌ها را بالا و پایین می‌کردم و از تنبلیم نبود که افتاد برای جمعه؛ پنجشنبه هم داشتم می‌نوشتم. چهارشنبه هم.

خلاصه که برعکس اکثر مواقع، دلیل دارم برای خستگی جسمی و ذهنی. برای روانْ دلیلی ندارم.

کلاس‌های تخصصی را دوست دارم. سعی می‌کنم عمومی‌ها را تحمل کنم. همکلاس‌هایم آدم‌های خوبی به‌نظر می‌رسند؛ البته هنوز باهم به‌اندازهٔ کافی صحبت نکرده‌ایم. توی محوطه چای می‌نوشم. توی متروی خلوت سریال می‌بینم و توی متروی شلوغ، آهنگ گوش می‌کنم؛ بیشتر slipknot.

ظاهرش خوب است. باطنش هم خوب است. با وجود این‌ها جسم و ذهنم حق دارند خسته باشند؛ روانم چه؟ نمی‌دانم.

بخش زیادی از زندگی باب میلم شده‌است و نمی‌دانم چرا هنوز هم صدای لعنتی خفه نمی‌شود. یعنی می‌دانم، به روی خودم نمی‌آورم. حقیقت این است که توی این موقعیت هم بد عمل می‌کنم. هرچه شانس یارم باشد هم آخر گند می‌زنم بهش. واقعیت من این است: توی بهترین وضعیت هم افتضاحم. فاجعهٔ کثیف بی‌ارزش.

پ‌ن: درست است. عنوان ربطی به متن ندارد.