به این فکر میکنم که از خستگی دارم میمیرم و کاش واقعاً بمیرم. وجودم خواهان مرگ است. باز هم نقشهٔ مردن پررنگترین فکر سرم است و سعی میکنم با بلند گفتنش، ترسناکش کنم: این تویی! در معرض خطر.
خطر؟ واقعاً خطرناک است؟ آرامش چه خطری دارد؟
نمیدانم.
صبر کن الف. از همان خستگیست. چندروز دیگر بهتر میشوی.
Thank you for the pain.
ذرهذرهٔ نیرویم مکیده میشود؛ من میمانم و کمترینها: کمتر نوشتن، کمتر خوابیدن، کمتر خواندن و فروریختن دیگر ستونهای زندگیام.
نمیخواهم غر بزنم. سعی میکنم چاقوی توی سینهام را نادیده بگیرم. مثلاً هیچ خونی روی زمین نمیچکد و هیچ فلزی بیشتر و بیشتر پوست و استخوانم را نمیشکافد. میگویند درد که از حد بگذرد، دیگر احساسش نمیکنی. چقدر حد آدم زیاد است که هنوز میگریم. انکارْ بهبود نمیآورد. زخم همینجاست؛ دردناک و طاقتفرسا.
کم آوردهام. دربرابر رنج، آدمها، زندگی و بودن کم آوردهام.
میگذارم دوباره و دوباره خردم کنند و بعد با ذرهای محبت، مثل بوشوگ میگویم: «چه آدم مهربونی!» و فکر میکنم حتماً من پیشتر شلوغش کرده بودم. میدانم باید کمی حق را به خودم بدهم ولی باز ته دلم، منم که سرزنش میشوم: «شکستی؟ تقصیر خودت است. باز هم در بدترین لحظهها تنها شدی؟ تقصیر خودت است. گریه کن، زار بزن. هیچکدام از غمهایت اهمیتی ندارد. خود تو بیاهمیتی.»
میگویم اوضاعم آنقدر بد نیست. راست هم میگویم؛ ولی باز هم ته دلم، نقطهٔ پررنگی هست که میخواهد بمیرم. فرار دلچسب و آرام.
مینویسم و پاک میکنم. چه بگویم که از رنجم بکاهد؟ مسکّن سراب است.
میان تکتک کلماتم ارتباط برقرار کردهام.