هفته‌هایش خاکستری می‌گذشت. نه غم مطلق داشت و نه شادی؛ مرزی بود بین تمام حس‌ها و در عین حال، هیچ حسی نداشت.

 

شنبه روز بدی بود
روز بی‌حوصلگی
وقت خوبی که می‌شد
غزلی تازه بگی
صبح اولین روز هفته‌اش با وحشت شروع شد. اولین چیزی که حس کرد، ترس بود و ضربان قلبش. نفسی از سر آسودگی کشید و زیر لب گفت:«حالا بیدارم.» و درحالی که همچنان نفس نفس می‌زد از جایش بلند شد.
دوست داشت باز هم بخوابد؛ مگر‌ چند شنبه می‌توانست بیکار باشد؟ اما فکر‌ کابوس رهایش نمی‌کرد.
 دراز کشید و شروع به خواندن کتاب کرد. همچنان خوابش جلوی چشمش بود. تصمیم گرفت ترسش را بنویسد، شاید که از‌ سرش برود. نوشت و نوشت و نوشت... کم‌کم موضوعش از ترس دور شد و تبدیل به هرچیز که در سرش می‌گذشت شد. برایش مهم نبود که چه می‌نویسد؛ فقط نوشتن برایش مهم بود...

 

ظه‍ر یکشنبه من
جدول نیمه‌تموم
همه خونه‌هاش سیاه
روی خونه جغد شوم
سرش را از روی دفتر براشت. کی خوابش برده بود؟ ساعت را نگاه کرد و فهمید که دارد دیر می‌شود. با عجله بلند شد و حاضر شد.
...
وقتی به خانه برگشت، همچنان دفترش روی میز بود. نگاهی به آن انداخت و جمله نیمه تمامش را دید. دیگر به نظرش ارزش کامل کردن نداشت.
درد معده آزارش می‌داد. دراز کشید و چشمانش را بست. نفهمید چقدر شد که دوباره با دیدن صحنه‌ای هولناک از خواب پرید...

 

صفحه کهنه یادداشتای من
گفت دوشنبه روز میلاد منه
اما شعر تو می‌گه که چشم من
تو نخ ابر که بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه!
کبریت را روی کیک کوچکش گذاشت. زمزمه‌وار برای خودش شعر تولد خواند و کبریت را روشن کرد. چشمانش را بست و چند ثانیه بعد شمع را فوت کرد. قطره اشکی از گوشه چشمش چکید. همچنان چشمانش بسته بود، گویی افکارش او را بلعیده‌اند.
باصدای رعد و برق به خودش آمد. بیرون را نگاه کرد؛ باران می‌بارید. ناخوآگاه لبخند زد...


غروب سه شنبه خاکستری بود
همه انگار نوک کوه رفته بودن
به خودم هی زدم از اینجا‌ برو
ولی موش خورده شناسنامه من
هنوز نصف هفته مانده بود. روزهای خاکستری تمام نشدنی بودند. در بی‌حسی گم می‌شد و کاری ازش برنمی‌آمد. آدم‌ها ازش دور بودند. «او» ازش دور بود. خودش از خودش دور بود. گم شده بود اما تقلایی نمی‌کرد و جایی ساکن بود...

 

عصر چهارشنبه من
عصر خوشبختی ما
فصل گندیدن من
فصل جون سختی ما
«او» را دید. بالاخره کسی پیدایش می‌کرد؟ هلش می‌داد به سمت رنگ‌ها؟ جانش نو می‌شد؟ اما... نه! «او» آمد که همه چیز را تمام کند. بخشی از کابوس‌ها به واقعیت تبدیل شده بود و... همچنان حسی نداشت؛ شاید کمی غم اما مطمئن نبود...

 

روز پنجشنبه اومد
مثل سقائک پیر
رو نوکش یه چیکه آب
گفت به من: بگیر بگیر
وقتی بعد از کار به خانه برگشت، نامه‌ای دید. از یک دوست؛ دوستی خیلی قدیمی. دوست، چند خاطره شیرین نوشته بود و احوالش را جویا شده بود.
حسش؟... شاید کمی شادی؛ مطمئن نبود...

 

جمعه حرف تازه‌‌ای برام نداشت
هر چی بود، بیشتر از اینها گفته بود...
از پنجره غروب را می‌دید. هفته‌ دیگری گذشته بود. نیاز به تغییر داشت. از کی؟ بهترین موقع شنبه بود. با خود گفت:«کاش فردا بدون کابوس بیدار شم.» دیگر‌ خورشید رفته بود.

 

 

پ‎ن: متن زرد رنگ، شعری است از جناب شهیار قنبری.

پ‎ن2: هفته خاکستری را با صدای فرهاد بشنوید و لذت ببرید.

پ‎ن3: اولش به نظرم جالب آمد که کمی با آهنگها بازی کنم؛ حالا دوباره متن را خواندم و... نمی‎دانم. به آهنگ خیانت کردم؟