در بیداری سالمم و در خواب، یک روانی به تمام معنا. شاید این هم مرحله‌ای از درمان باشد؛ جایی که مشکلات را با جارو می‌فرستی زیر فرش.

نمی‌بینمتان، پس نیستید. استدلال خوبی‌ست. نظام منطقی‌ام را همین‌طور ساختم که منطق قدیم را با چنگ و دندان پاس کردم. احتمالاً هنوز هیچ‌کس آمادهٔ مواجهه با خط فکری‌ام نیست، من‌جمله استاد.

هنوز آمادهٔ توضیح دادن پوچی سرخوشانه‌ام نیستم و نمی‌توانم بگویم که چرا موقع دیدن سحابی‌ها هم احساس کوچکی می‌کنم و هم بزرگی و چگونه این‌ها حد اعلای فروتنی می‌شوند و اصلاً فروتنی در فرهنگ من چیست.

احتمالاً نادیده گرفتن گره‌های روانی از علائم و عواقب بزرگسالی باشد؛ به‌هرحال آن‌قدر کار داریم که نتوانیم بیست‌وچهارساعت به خودمان و بدبختی‌هامان فکر کنیم.

روزبه‌روز علامت‌های بیشتر و هولناک‌تری از بزرگسالی نشان می‌دهم. همین که آمدم و دربارهٔ پاس‌شدن دور از ذهنم نوشتم، یعنی وارد دورهٔ جدیدی از زندگی شده‌ام.

شاید بعداً از نوشتن این پشیمان شوم، ولی از غیبت کردن لذت می‌برم. نوجوانِ ژستِ اخلاق‌مداری گرفتهٔ دیروز، فکرش را هم نمی‌کرد به این‌جا برسد. با آدم‌ها معاشرت می‌کنم و از بعضی‌هاشان لذت هم می‌برم. قسمت پیش‌بینی‌ناپذیر آن‌جایی‌ست که بعضی از آن آدم‌ها فامیل‌هایم‌اند. البته هنوز هم با همه خوب‌ نیستم و سوژهٔ غیبتمان آن دستهٔ دیگر فامیل‌هایند ولی همین هم نشانهٔ بزرگسالی‌ست.

خودخواسته و بدون نیاز به یادآوری ضدآفتاب می‌زنم. خوشم می‌آید خودم را آرایش کنم. به فکر پول و آینده‌ام. جلوی بامشی وانمود می‌کنم از حشرات نمی‌ترسم تا او هم نترسد. احساسم را ابراز می‌کنم و برای خانه رب و روغن می‌خرم. کم ادای روشنفکرها را درمی‌آورم و فونت پراستفاده‌ام، ب نازنین است.

خلاصه که شبیه آدم‌بزرگ‌ها شدن گریزناپذیر است. شکایتی ندارم؛ زندگی‌ست دیگر. تا حالم خوب است، می‌توانم خیلی چیزها را بپذیرم. با تشکر از قرص‌های فسقلی دوست‌داشتنی.