واقعاً عنوانی ندارم.
بیدار میشوم. ته گلویم میسوزد. گرفتگیای دارد که ریشهاش توی سینهام است. قلبم تند میزند، گویی مضطریم.
زودتر میروم بیرون. باید قدم بزنم. ژانر امروز: garage rock. ذهنم را میبرد به عالم دیگری. بهتر میشوم. قلبم برمیگردد سرجایش، بغضم کمرنگ میشود.
آنقدری زود رسیدهام که بروم دنبال کتابها. میروم توی پاساژی که صدسال هم فکر نمیکردم راهم به آنجا بیفتد. فروشنده خوشبرخورد است. خودش را «عمو» خطاب میکند. نه شبیه عموهایم است و نه شبیه خودم.
همکلاسم چیزی میگوید که به شوخی میگیرم. دوباره و دوباره میگوید. نه، دیگر نمیشود به دل نگرفت. باز حواسم جمع بغض میشود. حرفی نمیزنم. ذهنم چندجا درگیر است: درگیر خشم از خودم و گویندهٔ ناشوخیها و چند آدم بیربط دیگر. درگیر اضطراب بیحد و اندازهام. درگیر مقابله با فکر مرگ.
جایی برای حرف زدن نمیماند.
به خودم میآیم، میبینم دارم پوستم را میخراشم. هیچ دلیلی ندارد. گویی تنها با درد خو گرفتهام.
با نگرانی هم خو گرفتهام. نباشد، جای چیزی خالیست. چیزی را گم میکنم و این دلیل دیگریست برای نگران شدن. خلأ پر میشود، دوباره درد میکشم.
بس است. نای بیشتر نوشتن ندارم. میخواهم گریه کنم و این بغض لعنتی را بیندازم دور. تا بعد.
میان تکتک کلماتم ارتباط برقرار کردهام.