واقعاً عنوانی ندارم.

بیدار می‌شوم. ته گلویم می‌سوزد. گرفتگی‌ای دارد که ریشه‌اش توی سینه‌ام است. قلبم تند می‌زند، گویی مضطریم.
زودتر می‌روم بیرون. باید قدم بزنم. ژانر امروز: garage rock. ذهنم را می‌برد به عالم دیگری. بهتر می‌شوم. قلبم برمی‌گردد سرجایش، بغضم کمرنگ می‌شود.
آن‌قدری زود رسیده‌ام که بروم دنبال کتاب‌ها. می‌روم توی پاساژی که صدسال هم فکر نمی‌کردم راهم به آن‌جا بیفتد. فروشنده خوش‌برخورد است. خودش را «عمو» خطاب می‌کند. نه شبیه عموهایم است و نه شبیه خودم.
همکلاسم چیزی می‌گوید که به شوخی می‌گیرم. دوباره و دوباره می‌گوید. نه، دیگر نمی‌شود به دل نگرفت. باز حواسم جمع بغض می‌شود. حرفی نمی‌زنم. ذهنم چندجا درگیر است: درگیر خشم از خودم و گویندهٔ ناشوخی‌ها و چند آدم بی‌ربط دیگر. درگیر اضطراب بی‌حد و اندازه‌ام. درگیر مقابله با فکر مرگ.
جایی برای حرف زدن نمی‌ماند.
به خودم می‌آیم، می‌بینم دارم پوستم را می‌خراشم. هیچ دلیلی ندارد. گویی تنها با درد خو گرفته‌ام.
با نگرانی هم خو گرفته‌ام. نباشد، جای چیزی خالی‌ست. چیزی را گم می‌کنم و این دلیل دیگری‌ست برای نگران شدن. خلأ پر می‌شود، دوباره درد می‌کشم.
بس است. نای بیشتر نوشتن ندارم. می‌خواهم گریه کنم و این بغض لعنتی را بیندازم دور. تا بعد.

در آخرین دیدار گفت: «تنها آرزویم مردن است».

بعد از یک‌سال، تلاشم برای مواجه نشدن با مرگ باجی شکست خورد.

پیر و مریض بود و آمادهٔ رفتنش بودیم. خانواده برای مراسمش رفتند و من ماندم و عکس‌هایی که دیگر هیچ‌جوره تکرار نمی‌شدند. من ماندم و صدای «چَکون چَکون» توی سرم. من ماندم و اشک‌هایی که نمی‌خواستم آن‌قدر زیاد بریزند.

زنگ زدم به فلفل‌. نباید تنها می‌ماندم. توی تنهایی بیشتر گریه می‌کنم. آمد. عصر یخ‌بندان دیدیم، ناگت خوردیم و کتاب خواندیم. رفت و باز گریستم.

توی هیچ یک از مراسم‌ها نبودم. سوم و هفتم و چهلم گذشت.

عید شد. یک‌روز تمام نوادگان باجی جمع شدند خانه‌اش تا یادش زنده بماند. نرفتم. گفتم: «درس دارم.»

محرم شد. به‌یاد سال‌های بودن باجی، نوادگانش شب تاسوعا جمع شدند خانه‌اش. نرفتم. گفتم: «اعتقاد ندارم.»

سالگرد شد. نه درس داشتم و نه پای اعتقاد وسط بود. نمی‌خواستم،‌ ولی رفتم. درست‌تر آنکه بردنم.

خانه شلوغ بود؛ آن‌قدری که یکی از آن حمله‌های اضطراب تا دو قدمی‌ام آمد. شلوغ بود ولی باجی، عصازنان نیامد روی ایوان. ازم نپرسید دماغم چاق است یا نه و دیگر‌ برای کسی مهم نبود که کلاس چندمم. برای من هم مهم نبود چقدر آدم دورم را گرفته‌اند،‌ زن‌دایی حاجی‌خانم درست همان‌جایی را بوسید که فکر لمس کردنش هم درد به جانم می‌انداخت و بابا دو دقیقهٔ پیش گیر داده بود که چقدر لباست کوتاه است. هیچ‌چیز مهم نبود جز جای خالی او که تازه برایم ملموس شده بود.

قلبم به درد آمد ولی نمی‌خواستم وسط آن‌همه آدم گریه کنم. راستش بخشی‌ از گریه‌هایم را شب قبل کرده بودم. وانمود کردم که قلبم درد نمی‌کند. سحر گفت من را به فرزندخواندگی می‌پذیرد. به مهدی گفتم مامان همه‌ش او را می‌زند توی سرم و او هم گفت که مامان او هم من را می‌زند توی سرش. فامیل طرفدار جلادمان گفت که نباید به بامشی بگویم «امروز بازی خشن نکن» چون او برعکسش را انجام می‌دهد و از حرصم گفتم که من بامشی حرف‌گوش‌کنم را بهتر می‌شناسم.

آن روز برای باجی گریه نکردم. فردا و پس‌فردا و روزهای بعدش هم همین‌طور. (دروغ چرا؟ برای چیزهای دیگری گریستم.) تقریباً یک‌هفته گذشته‌است. تازه دارم همراه نوشتن این کلمات، یک دل سیر گریه می‌کنم.

باجی پیر و بیمار بود. رفتنش شوکه‌کننده و کنار آمدن باهاش سخت نبود. با تمام این‌ها، در سالگردش می‌بینم که غصه منطق‌ سرش نمی‌شود. همیشه دلتنگ می‌شوم که بخواند: «چکون چکون، ریکا‌ چکون، کیجا چکون...»

یادداشتی که ترمک‌بودن در آن موج می‌زند.

آخرین امتحان را دادم و ترم اولی بودنم تمام شد.

نتیجه؟ خوب بود. گفتن این تنها به‌خاطر خوشحال بودن امروزم نیست. ترس‌های زیادی در من مرد: ترس از گربه‌ها، لمس شدن، بیرون رفتن، صحبت کردن با غریبه‌ها و توی جمع حرف زدن.

راستش دو ترس اولم نه تنها مرد، بلکه خودش را از آن طرف بوم پرت کرد. هر گربه‌ای که فرار نکند را نوازش می‌کنم و دنبال بهانه‌ام برای بغل کردن آدم‌های آشنا.

سود بعدی همین است: آدم‌های خوب. در ادامهٔ دیدن این آدم‌ها، توانایی دیدن خوبی‌های هرکس را هم پیدا کردم. قدم بعدی پذیرفتن نقص‌ها بود؛ نقص‌های خودم و دیگران.

دیگر مزیت‌های این ترم... بعضی‌ درس‌هایم آن‌قدر شیرین‌اند که باورم نمی‌شود جدی جدی «وظیفه‌ام» خواندن این‌هاست.

فکر می‌کنم گفتن این هم بد نباشد که روند روان‌درمانی را آغاز کردم. خوب بود؟ هنوز گاهی موجی که نباید می‌آید سراغم ولی در مجموع وضع بهتری دارم.

کمی برای خودم آزادی دست‌وپا کردم و سعی کردم شجاع شوم.

چیزهای دیگری هم هست که حال ندارم بگویم. خلاصه اینکه به‌نظر می‌رسد تصمیم خوبی گرفته باشم.

پ‌ن:این متن برای دو روز پیش است.

اعتراف‌نامه‌ای برای هزارمین‌بار

من آدم جالبی نیستم.

شوخی‌هایم کسی را نمی‌خنداند. معذب می‌کند جای آنکه فضا را نمکین کند. به هر دری می‌زنم با جمع بجوشم؛ شکست می‌خورم. حوصلهٔ همه سر می‌رود.

من آدم جالبی نیستم.

تنبلم. کارها را پشت گوش می‌اندازم. دوست دارم بعد ایستادن‌های طولانی بنشینم و بعد نشستن‌های طولانی، دراز بکشم. بعد روزهای طولانی بخوابم و بعد شب‌های طولانی بمیرم.

من آدم جالبی نیستم.

زشت و چاقم. هیچ‌کس لباس‌هایم را نمی‌پسندد. موهایم نامرتب است و کفش‌هایم کثیف. اتاقم را مرتب نمی‌کنم و کارها را پشت گوش می‌اندازم.

من آدم جالبی نیستم.

کسی نمی‌خواهد دوباره ببیندم؛ مگر به اجبار. با من خوش نمی‌گذرد. خودم هم با خودم خوش نمی‌گذرانم. هم‌صحبت خوبی نیستم.

من آدم جالبی نیستم.

نه شعری از سعدی در خاطرم می‌ماند، نه از حافظ و نه از مولانا. کتاب‌ها یادم نمی‌مانند. فیلم‌های کمی دیده‌ام. هایدگر را قورت نداده‌ام، دوبووار را از بر نیستم و بلد نیستم آرنت را نقد کنم.

من آدم جالبی نیستم.

زود می‌رنجم. شوخی و جدی خوره می‌شوند برای مغزم. آن‌قدر بهشان فکر می‌کنم که سردرد بگیرم، مثل الآن.

من آدم جالبی نیستم.

خوب نمی‌نویسم. فقط بلدم غر بزنم و بنالم. بدون هدف و معنی می‌نویسم. تسکین؟ اثبات بودن؟ کم کردن از مردگی؟ نمی‌دانم.

من آدم جالبی نیستم.

کاش می‌شد هرروز نوشت.