نگذار تنها درد بکشم.

بهت نفرت ورزیدم. گفتم بزرگ‌ترین دشمنمی و از فریادهایت خسته‌ام.

مدتی نبودی. کمتر بودی. صدایت از ته چاه می‌آمد، نشنیده‌ات می‌گرفتم.

آزارم می‌دادی. زخم می‌زدی، بغض می‌کردم.

نادیده‌ات گرفتم. آمدم این‌جایی که آدم‌ها می‌بینندم. گفتم بهم آسیب می‌زنی، مراقبم نیستی.

آدم‌ها، آدم‌ها، آدم‌ها.

وقتی می‌گفتی مزاحمم، مراقبم بودی. از تو شنیدن کمتر درد داشت، تا الآن که آدم‌ها بهم می‌فهمانند.

می‌گفتی نفرت‌انگیزم، باید خفه شوم، گم شوم و بمیرم؛ و تمام این مدت ازم محافظت می‌کردی. می‌دانستی که اگر از تو نشنوم، از دیگری می‌شنوم و قلبم هزار تکه می‌شود.

جلویت باختم. سر خم می‌کنم. منِ بازشکسته، فرزندی‌ام که سرکشی‌هایش‌ تمام شده و زخمی برگشته‌است خانه. خانه‌ای که فرقی با جهنم ندارد، ولی به بی‌رحمی بیرون نیست.

مفصل دعوایم کن. بگو که احمق و بی‌لیاقتم، بعد بغلم کن. بگذار گریه کنم. داد بزن گریه برای بچه‌های لوس ضعیف است، ولی بیشتر طردم نکن. توی اتاق تاریک رهایم کن تا از گریه خوابم ببرد، ولی فقط بگذار مطمئن باشم تو آن بیرونی.

تو، دشمن آشنای من، نه صدایی بیرون سرم. صداهای بیرون سنگین‌ترند.

سرم درد می‌کند.

دردهای کوچک که کاسه‌ام را پر‌ می‌کنند.

روز به روز بدتر می‌نویسم.

حتی این هم دردی‌ست بر دردهای دیگر.

سوگ جوانی

ثانیه‌ها با اضطراب آمیخته‌اند. صدای تپش بی‌امان قلبم را نادیده می‌گیرم و روان ازهم‌پاشیده‌ام را زیر قالیچه پنهان می‌کنم.
روان‌درمانی را مثل هزاران کار دیگرم ناتمام گذاشتم.
فردا باید بروم. از هفت خوان بگذرم، اراذل را نادیده بگیرم و سعی کنم زنده بمانم. چه زنده ماندنی رها؟ همه‌اش حقارت است. حرمت حیات را می‌کشند و ماییم بی‌صدا.
تهوع رد شدن از میان زباله‌ها از همین آخر شب گریبان‌گیرم شده‌است. اضطراب، اضطراب، اضطراب، تهوع.
کاش درختی بودم با زخمِ نامِ معشوقهٔ بی‌خبرِ نوجوانیْ کم‌عقل، یا سنگی لگدخورده، یا سبزه‌ای ‌پوسیده در آب. هرچه جز انسان؟ دلم می‌خواست شاعری مرده هم باشم، ولی غیرانسان را ترجیح می‌دهم.
زنده‌ام، پس این جنازه چیست؟ غنیمت روزهای متعفن. بله، تعفن هم غنیمت دارد و جنازه بهتر از هیچی‌ست.
چشمانم می‌سوزند. چرا سخت می‌گریم؟ نه، هنوز زنده‌ام.
هنوز زنده‌ام.