کوهستان و بیخوابی
قرار بود زود بخوابم، تا اینکه رسیدم به دستخط بچگانهی روی دیوار زندان مانوس: «خدایا، خودت یه جای خوب ببرمون، بوس بوس.»
بعید میدانم خوابم ببرد.
+جمعه هفت آبان... قرار بود چیزی شود یا کاری کنم. مناسبتی بود یا با خودم قراری داشتم. یادم نمیآید. هیچ جایی، چیزی یادداشت نکردهام؛ ولی چیزی توی مغزم سعی میکند دربارهی امروز حرفی بزند.
+ [ جمعه ۱۴۰۰/۰۸/۰۷ ] [ 2:41 ] [ الف_کسره ]
|
میان تکتک کلماتم ارتباط برقرار کردهام.