حل شدن

عکس اول، کلاس اول.

جز سه‌نفر، همه شبیه به همیم. دخترکانی با قیافهٔ بی‌احساس (و حتی غمگین و خسته شاید.) توی مانتوهای بلند سورمه‌ای و مقنعه‌های کج‌وکوله‌ای که تا آرنج‌هایمان را پوشانده‌است. معلم در مانتوی [احتمالاً] کرمی و مقنعهٔ قهوه‌ای تیره. دختری که اواسط سال به ما پیوست و مانتوی قرمز و سرمه‌ای دارد و نامش در خاطرم نیست. زهرا و مقنعهٔ صورتی‌ای که چندروزی بر سرش بود.

زمانی طولانی (حداقل در نگاه من هفت‌ساله، طولانی) صرف عکس گرفتن شد. از نیمکت‌ها استفاده کردیم تا چند ردیف شویم و همه‌مان توی عکس بیفتیم. با معلم شده‌ایم ۳۷ نفر. ریزه‌ترها روی جلوترین ردیف نشسته‌اند ما قدبلند‌ها روی آخرین ردیف نیمکت‌ها ایستاده‌ایم. باید بگویم چیدمان خوبی‌است.

بعد چندین عکس، قرار شد این ژست را بگیریم: ردیف اول، دست به سینه. ردیف دوم، معمولی. ردیف سوم، دست بر شانهٔ جلویی‌ها بگذارند. ردیف چهارم، معمولی.
من ردیف چهارمم. گوشهٔ گوشه. اولین (شاید هم آخرین) نفر. نمی‌دانم چرا، ولی دست به سینه‌ام. شاید اشتباهی فکر کردم که ما ردیف اولیم و باید این‌طور باشیم، شاید هم فکر کردم این‌طوری بهتر است. کمی از موهایم معلوم است و لبخند می‌زنم. فردای روزی که عکس‌ها را بهمان دادند، دو نفر از قول خانواده‌شان گفتند که خوب افتادم.

شبیه به همیم ولی نام اکثر بچه‌ها را می‌دانم و از هرکدام دو سه خاطره یا خصوصیت یادم می‌آید. توی ذهنم، هیچ‌کسی شبیه دیگری نیست. از چندنفر هیچ‌چیز به‌خاطر ندارم. همه‌شان را مثل هم می‌بینم، با آنکه با کمی دقت به تفاوت ظاهریشان _جدا از لباس فرم_ می‌شود پی برد.

پشت سرمان چیزی است که نمی‌دانم چه نامی دارد. یک‌سری گل کاغذی دارد و وسط هرکدام، یک عکس ۳×۴ ازمان چسبیده‌است. معلم روی گلبرگ‌ها ستاره‌های تشویقی می‌چسباند. برای یک‌سری ستاره‌ها به گلبرگ سوم رسیده‌اند و برای چندنفری هم نصف گلبرگ به‌زور پر شده است. عکس‌های وسط گل هم شبیه هم‌اند، ولی کمی دورتر، تفاوت بسیار است.

عکس دوم، کلاس اول.
نزدیک عید است. سال نهنگ، احتمالاً. چندنفری (براساس شکلی که توی کلاس می‌نشستیم) فرستادنمان جلوی دوربین.
شش‌نفریم. پشت سرمان پارچه‌ای‌است با طرح سنگ‌نگاره‌های تخت جمشید‌، که البته چپکی نصب شده‌‌است. جلویمان دو تپهٔ موزی چیده‌اند که احتمالاً نماد لاکچری بودن باشد. اینجا من هم نمی‌خندم. هیچکس دیگری هم نمی‌خندد و بیشتر از عکس قبلی، شبیه همیم. البته حاضران این عکس را بهتر می‌شناسم. آن‌موقع دونفرشان بهم نزدیک بودند. از یکی دیگر کوچک‌ترین خبری ندارم ولی با چیزهایی که یادم می‌آید، می‌توانم شرط ببندم که در مسیر معروف شدن توی تیک‌تاک است. یکی را هنوز می‌بینم (نه به عنوان دوست). با آخرین نفر ارتباط دارم. سالی سه‌بار به‌هم پیام می‌دهیم: تولدش، تولدم و سال نو.

عکس سوم، کلاس سوم.
پیش از رسیدن به قسمت مدنظرم، باید بگویم که بدترین عکسی و ادیتی‌است که توی عمرم دیدم. آن‌قدر بد که بهم توهین می‌شود. عکس برای شب یلداست ولی آن پشت عکس یک مشت برگ گذاشته‌اند و نوشته‌اند «Best fashion». نمی‌دانم کدام احمقی ایدهٔ این شکل از ویرایش را داده است ولی با تمام وجود دلم می‌خواهد کتکش بزنم و همین کدو و هندوانهٔ روی میز عکس را توی سرش خرد کنم. هان، دوتا جسم بی‌سر هم دوطرف تصویر معلوم است. سرها کجاست؟ آمده‌اند وسط عکس. یک‌طوری که شبیه دوقلوهای به‌هم چسبیده شده‌اند. ازت متنفرم کسی که این کار را کردی. فکر نکنم دیگر خوابم ببرد. اصلاً یادم رفت چه می‌خواستم بگویم.

آهان یادم آمد.

در دو یا سه سری عکس گرفتیم و همهٔ کلاس نیستیم. معلم مقنعهٔ مشکی دارد و ننه‌سرمایی که با بی‌سلیقگی به سر و ابروهایش پنبه چسبانده است‌، روسری طرح‌دار مشکی به سر دارد.

بقیه شبیه به همیم. مانتوهای سرمه‌ای و نارنجی، مقنعهٔ سفید با نوار سرمه‌ای و آرم مدرسه. این‌بار کمی متفاوتیم: بعضی‌هایمان هد زده‌ایم. برای من آبی است و نامرتب. تقریباً سه‌سالی می‌گذاشتم. موها را به‌هم می‌چسباند و گوش‌ها را اذیت می‌کرد. سفت‌ترهایش سر را هم می‌آزرد و شل‌ترها سر می‌خورد و تا چشم‌ها پایین می‌آمد. عذاب می‌کشیدیم و دلمان خوش بود که این‌طوری پیش خدا عزیزتریم. سعی می‌کردیم وقتی مدادنوکی بی‌کیفیت و گل‌سرهای زشت را بابت حجاب هدیه می‌گیریم، خودمان را خوشحال نشان ندهیم تا یک‌وقتی خدا فکر نکند به‌خاطر این چیزهای دنیوی با جای کش هد می‌رویم خانه و یک‌هو نزند زیر اجر اخرویمان.
چه می‌دانم، بدیهی بود که خدا باشد، آن هم این شکلی. این‌قدر بیکار که ببیند این بچه‌های نه‌ساله طاقت می‌آورند تا‌ پنج-شش ساعت این چیزها را تحمل کنند و آن‌قدر لجوج که بابت شادی باهامان قهر کند.

بدیهی بود، مثل گناهکاری بالقوه‌مان.