بلور شدن

عکس پنجم، کلاس دوازدهم.

لباس‌هایمان شبیه هم است. اکثراً خندهٔ دندان‌نما دارند و چندنفری لبخند زده‌اند. خنده احتمالاً بابت این است که شیرس قبل گرفتن عکس گفت: «همه بگید عرق سگیییی» و خب، لحنش بانمک بود و نمی‌شد نخندید.

لباس‌هایمان شبیه هم‌اند ولی آن‌قدرها هم شبیه به‌نظر نمی‌رسیم. مدل و رنگ کفش‌ها فرق می‌کند و هرکس برای خودش ژستی گرفته. مدل موها هم متفاوت است. کوتاهِ کوتاه، دم اسبی با دو گیره جلوی موها، بلند لخت، گوجه‌ای، مصری (احتمالاً)، بافته و کجکی. من نصفم پیداست. قرار بود همان هم نباشد ولی جلویی لحظهٔ آخر تکان خورد. ازم یک ماسک معلوم است مشتی موی وزوزی. من هم می‌خندم، هم به لحن شیرس و هم به سرخ شدنِ... _بگذار نامش را بگذاریم اوتاکو._ به سرخ شدن اوتاکو که بابت بانمک‌بازی بچه‌ها جلوی دبیر خجالت کشیده بود. البته او خوب خودش را پنهان کرد و توی عکس نیفتاد.

برایم تصویر امیدوارکننده‌ای است. می‌دانم زمان می‌برد تا بیشتر تفاوت‌های زیبایمان جایی ثبت شود و طول می‌کشد تا رسماً توده‌ای از زنان یک‌شکل نباشیم؛ ولی تصویر امیدوارکننده‌ای است، حتی اگر نوید پختگی فردی (و نه اجتماع مورد تایید کسانی که هیچ چیز از انسان نمی‌دانند) برای انسان‌های صدسال بعد را داشته باشد.

فکر کنم این جمله را توی سفر به شب خوانده بودم: چه مانده غیر آرزو؟

و نمی‌دانم چیزی غیر آرزو و چنگ‌زدن به همین‌چیزها هست یا نه.

بس است دیگر، پایان چرخیدن میان عکس‌ها.