من زندهام.
هیچ حالم خوش نیست. هیچ.
منتظر بودم تا اینترنت وصل شود، ببینم همهٔ کسانی که میشناسم یکییکی آنلاین میشوند و میگویند که حالشان خوب است. میبینم که مرگ نیا شایعهای مسخره بود و یکنفر توی این زنجیرهٔ خبررسانی، اشتباه کرد است.
با بدبختی وصل شدم. اول نوتیف میآمد؛ نوتیف آدمهایی که نگرانم بودند. وقتی وصل شدم، اول از همه پاسخ اینها را دادم؛ بعد دیدم که نیا واقعاً مرده است. هیچ اشتباهی توی این زنجیره رخ نداده بود. نیا واقعاً مرد. واقعاً خودکشی کرد. واقعاً چندروز بعد جسدش پیدا شد. واقعاً دوستانش در خانهش پیدایش کردند؛ خانهای که یکبار توی سلف بهشوخی گفت تویش بهم جا میدهد، بهشرط اینکه برایش آشپزی کنم.
نمیتوانم بهش فکر نکنم. در دمِ آخر به چی فکر کرده بود؟ آیا بعد اقدام پشیمان شده بود؟ اگر پشیمان شده بود و نتوانسته بود به کسی بگوید چون حتی تلفنها هم قطع بودند، چه؟ دوستانش چه حالی دارند؟ میتوانند جسم بیجانش را فراموش کنند؟
دوباره گریه کردم؛ بار اول وقتی بود که هنوز نمیدانستم خبر چقدر درست است. دوباره گریه میکردم که تلفنم زنگ خورد. اسم را دیدم، مربوط به کار بود و میدانستم بعد این تماس خوشحال نخواهم بود. بهم گفتند که باید گورم را گم کنم. البته با الفاط بهتری این را گفتند. اینکه خیلی ناراحتیم و خودمان ورشکست شدهایم و تو هیچ کمکاری نکردی و این چیزها. «تو لیاقتت از من بیشترهٔ» کاری.
دیگر نمیتوانستم تفکیک کنم برای چی گریه میکنم. برای نیا؟ برای بوی خونی که بعد از بازشدن راهِ باریکِ ارتباط تیزتر شد؟ برای بیهدف شدنم؟ برای دو جلد کتاب و چندلیوان چای بیشتری که میتوانستم با حقوقم بگیرم؟ برای شاگردانم که همین حالا هم دلم برایشان یکذره شده است؟ حق ناراحتی برای شغلم را دارم؟ در جایی که کشتهها را در کیسههای سیاه روهمروهم میریزند؟ در دنیایی که آدمها بعد بیکارشدن دیگر از پس یکوعده غذا هم برنمیآیند؟
بعد ۰۱ به خودم قول داده بودم در وضع مشابه، به خودم حق زندگی و ابراز احساس بدهم. عهدشکنی کردم؟ شاید. احساسم را ابراز کردم. جیغهای هیستریک کشیدم، خودم را به کابینتها کوبیدم، آنقدر گریستم که تقریباً از حال رفتم؛ و حالا از همهٔ این کارها شرمسارم و این نوشتهها برایم حکم اعترافنامهای برای بخشش را دارد.
شب با سیلی از فحش روبهرو شدم؛ چون نوشتیم نیا درگذشته است. چون آدمها فکر کردند نیا کشته شده است. این آدمها غریبه بودند؛ هیچکدام از کسانی که نیا را میشناختند به خودکشیاش مشکوک نشدند؛ یا حداقل چیزی نگفتند. غریبهها فحشمان دادند. چون غریبهها فکر کردند داریم سرپوش میگذاریم. چون غریبهها ما را نمیشناسند و فکر میکنند از ما برمیآید روی قتل کسی سرپوش بگذاریم.
میخواهم اسم کشتهشدگان را هم بگذارم. سه اسم و سه عکس. رها بهلولیپور، محمدرضا مرادعلی، آیدا حیدری. اینترنت نمیکشد. اسمها روی حالت آپلودنشده میمانند. با بدبختی جواب فحشها را میدهم. میگویم که کشته نشده است. دیگر کسی چیزی نمیگوید؛ یعنی فحش تازهای نمیخوریم. کسی تسلیت میگوید. کسی بندی از نوشتههای نیا را میگذارد.
مامان میگوید که با عصبانیشدنم بابا را ناراحت کردهام و بهتر است مراعات کنم. عزادار منم، بیکار منم، کی مراعات من را میکند؟ زود خشمگین شدن ار واکنشهای طبیعی است. مامان میگوید قوی باش. از قوی بودن هم متنفرم. من میخواهم معمولی باشم؛ نه قوی، نه مبارز. چطور قوی باشم وقتی اسم همسنوسالهایم را ردیف میکنم که خیلی کوتاه دربارهشان بگویم کشته شدهاند؟
کل شب را توی اتاق میمانم. حوصلهٔ مهمان را ندارم. در حالت عادی میداشتم، ولی الآن نه. میخواهم توی تخت حل شوم. تقریباً ۱۴ ساعت است از جایم بلند نشدهام. سردرد بدی دارم. بالشم خیس شده است. زیاد میخوابم. تقریباً کلش کابوس میبینم.
درماندهام. باید چه کنم؟ نمیدانم. به این فکر میکنم که حداقل اگر خبر تعدیل نیرو را زودتر یا دیرتر میگفتند اینطور بههم نمیریختم. اگر تلاش نمیکردم برنامهای غیر از تلگرام را باز کنم، اینطور بههم نمیریختم. اگر هرگز با نیا سر یک میز غذا نمیخوردم، اینطور بههم نمیریختم.
اگر، اگر، اگر... همهشان اتفاق افتاد. همهاش رخ داد و حالا من از سوزش چشم کلافهام.
میان تکتک کلماتم ارتباط برقرار کردهام.