چون طی دیدارها، لبهایم از خونْ تر میشود.
میدانی رها، خوب است که آدم یک بهانهای برای دور شدن از جمع فامیل داشته باشد. مثلاً بخواهد درس بخواند یا سرما خورده باشد. البته ترکیب درس و سرماخوردگی (آنفولانزا؟ کرونا؟) چیز خوبی نیست. بدتر از آن؟ مقاومت بیشتر فامیل و همراهی هر سه.
وحشتناک بود، رها. در حصر آدمها بودم، دستمال پوست بینیم را کنده بود (تازه دارد ترمیم میشود.) و از فرط سردرد میخواستم به خودم شلیک کنم. (breaking news: شلیک نکردم. هنوز دلم میخواهد ولی ابزار ندارم.) در فکر اقتصاد باقیمانده بودم. مجبور شدم خودم را کنترل کنم که در پاسخ «علاقهت چیه؟» نگویم «تنهایی، خواب و احتمالاً قتل» و فقط سر تکان دهم و بگویم «هیچی.»
خلاصه... الان خوبم (چون پرسیدی مثلاً) ولی یک انبار درس نخوانده دارم و دست به دامن مقدسات و خدایان و دیگر دستاندرکارانم که امشب گیر فامیل نیفتم. تو بگو اینقدر [انگشت اشاره و شستش را بههم میچسباند.] رغبت برای بلند شدن دارم. ندارم. به جان همین کیبورد قسم که ندارم.
آخرین جایی که رفتم برای هفت پشتم بس بود و آخرین مهمانی که آمد، برای هفتاد پشت. ارتباط با فامیل به من نیامده رها. بهامید قطع ارتباط و فراتر از آن. [الکی قیافهٔ امیدوار میگیرد.]
میان تکتک کلماتم ارتباط برقرار کردهام.