به‌قدری این‌جا غر زده‌ام که با فکر نوشتن، تاریک‌ترین جزء وجودم شروع کرد به نالیدن. شب چندان خنکی نیست. صبح باید بیدار شوم و مسئله‌ای توی سرم قل‌قل می‌کند و کم‌مانده‌است سر برود. البته یک‌بار نزدیک بود همه‌جا را به گند بکشد، ولی زود جمع شد.

نه؛ اصلاً قرار نبود امشب این چیزها را بنویسم. راستش حس عنوان کتاب‌های خودیاری (زرد و قرمز و دیگر رنگ‌ها) را دارم: نمی‌گذارم کسی کله‌ام را نامساعد کند و غرهایت را جمع کن دختر جان اسکل.

قضیه این است که آخر نتیجهٔ لعنتی آمد. آمد و دیگر نتوانستم از ته دل بهش بگویم «لعنتی». دیدم که اعتیادم (لینک برای همین وبلاگ است.) جدی جدی کار خودش را کرد. حالا می‌توانم مدام پی جوییدن و پرسیدن باشم و شاید جای خالی را با پاسخ نظام‌مندی پر کنم. (اگر تصورم زیادی فضایی نباشد و به غلط‌کردن نیفتم.)

این‌طور نیست که فکر کنم دیگر درهای سعادت رویم باز شده‌اند؛ ولی به‌هرحال این اتفاقی بود که چیزی را درونم راضی کرد. رضایت، درست هنگامی که فکر می‌کردم هیچ‌ کاری نمی‌تواند آن چیز را خفه کند.

امشب فقط آمدم که همین را بگویم. این که تمام شد. جدی جدی تمام شد. آن‌قدری هم باب میلم بود که خیلی ندیدبدیدطور(!) این‌جا بنویسمش.

حرف دیگری ندارم. ممنون که گریه‌هایم را خواندید (و البته خواهید خواند). شادی از ته دل خیلی می‌چسبد؛ امیدوارم همه‌تان بچشیدش.

پ‌ن۱: الآن دیدم این وبلاگ در پنجمین سال زندگی‌اش است. حق دارم خانه بدانمش.

پ‌ن۲: از خستگی چشمانم نمی‌بینند. حوصلهٔ ویرایش ندارم. اصلاً به غلط‌ها عادت کنید. ایش.

پ‌ن۳: این می‌شود پست ۱۰۸۷.