می‌گردم و می‌گردم و باز هم جای خالی چیزی هست. جانم دارد درمی‌آید و می‌دانم «کی می‌یابم؟» پرسش احمقانه‌ای است. هر یافته مسئلهٔ دیگری می‌آورد.

بله، رهای عزیزم! می‌دانم عاقبت انتخاب خودم است و این را هم می‌دانم که می‌شود همین حالا همه‌ش را کنار گذاشت. نه، این کار را نمی‌کنم. غر کوچکی بود برای درنیامدن جان.