خانم الف-کسره تا حدی در تصمیمش تجدید نظر کرد. البته که به عقل خودش نرسید و با تلاش‌های نردی و مطهره بخش یادشده حذف شد و به پیشنهاد سردبیر، قالب مقاله را بوسید و کنار گذاشت و گفت که جستار نوشته‌ام. آه. من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می‌رود. وقتی کل چکیده را حذف کردم، جانم رفت. البته همۀ این‌ها یک‌مشت مسخره‌بازی شکم‌سیرانه به‌نظر می‌رسد؛ چون به‌هرحال در این دنیا بچه‌هایی هستند که کمترین مشکلشان، سر کچلشان است و در این نقطه دیگر اهمیتی ندارد که مثلاً شما ابژه را ترجمه کنی شیء مدرَک. راستش بدم نمی‌آید یک‌دور دیگر کل کتاب را شخم بزنم و جستار (واقعاً و از اول جستارِ) بعدی‌ام نقد ترجمه باشد؛ اما متأسفانه فرانسه نمی‌دانم و همان‌طور که گفتم، دنیا آن‌قدرها هم ارزشش را ندارد. بچه‌ها را که می‌بینم، می‌فهمم تمام حالاتی که تاکنون فکر می‌کردم افسردگی است، شوخی محض است. این را منی می‌گویم که انگاری برای دایرۀ دوستی‌ام قانون گذاشته‌ام حداقل یک‌بار اقدام به مرگ خودخواسته داشته باشید. البته نداشته باشید. در دنیا آدم‌های دوساله بعد از کلی تلاش می‌میرند و شما، خانم الف-کسره، که تاکنون زنده مانده‌اید و این همه منبع مصرف کرده‌اید، گه می‌خورید بخواهید بمیرید. دنیا، دنیایی است که مرده‌هایش توی عکس پستانک به دهان دارند و تو هیچ غلطی نمی‌توانی بکنی. نهایتاً بنشینی و حرف‌های دیگران را نشخوار کنی و به خودت ببالی که چقدر حالی‌ام می‌شود. نه جانم، هیچ‌چیز نمی‌فهمی. البته خیلی‌ها خیلی چیزها را نمی‌فهمند. مثلاً کسی که می‌گوید به بچه‌ها صبر یاد بدهیم، چه می‌فهمد؟ آخ دلم می‌خواست جیغ بزنم. بچه‌هایی که از پنج‌سالگی افتاده‌اند روی تخت بیمارستان، بهتر از من و تو صبر را می‌فهمند. بهشان یاد بدهیم امیدوار باشند. امید چه واری؟ به کسی که با مرگ روبه‌رو شده است، چه امیدی بدهم؟ چه امیدی توی دنیای کثافتی که بچه‌هایش درد می‌کشند هست؟ فکر کنم خانم الف-کسره باید در کارهای دیگری هم تجدید نظر کند چون دارد روانش ازهم می‌پاشد. الف-کسره فکر نمی‌کرد که این‌قدر راحت از هم بپاشد؛ چون فکر می‌کرد تمایز زیادی بین بیماری جسمی و اختلال ذهنی نیست. زهی خیال باطل. دلم برای «ژ» و «ح» یک‌ذره شده است. دخترهای باهوش من. کاش دوباره برگردند پیشم. امشب دست‌خط «ژ» را توی دفترم دیدم و قلبم هزار تکه شد چون دلم برایش تنگ شده است. «ح» با من بیشتر از بقیه صحبت می‌کرد و راستش این باعث می‌شد بیشتر احساس کنم او دختر قشنگ من است. تازه می‌فهمم سود مدام یک‌جا نرفتنمان در این است که یک‌هو دلتنگ نشویم. اگر احساس کنی کسی دختر یا پسر توست و بعد بمیرد چه؟ از آن مرگ‌هایی که فقط مرگ است، نه جان‌فدایی و این چیزها. نه آن تمایز نمی‌دانم چی انسان و حیوان و فلان و چنان. کسی با لهجۀ ترکی توی سرم می‌گوید «آدم احساس خفت می‌کنه» و بلافاصله احساس خفت می‌کنم. مگر کوچک نیست؟ کوچکیم؛ مثلاً این پسر، این دختر، این شتر. هیچ‌چیز مهم نیست. نه غذای کثافت سلف و نه درامای دکتر فلانی با دکتر چنانی و نه ذخیرۀ دنیا و نه آخرت. در این لحظه هیچ‌چیز مهم نیست. فقط دوست دارم هق‌هق گریه کنم. کل شب را گریه کنم و کل فردا را بخوابم. البته که کل شب را گریه نمی‌کنم، چون این «هیچ چیز مهم نیست» برای همین چندساعت است. فردا دوباره همه‌چیز مهم می‌شود و باید ذخیرۀ دنیا و آخرت جمع کنم. باید برای امتحان بخوانم که عقب افتادن از درس‌ها، از دنبال کردن دراماها عقبم نندازد. باید طرح درسم را بنویسم که اخراج نشوم و دلم برای تمام بچه‌هایم تنگ شود. باید آن‌قدر سالم بمانم که با آشغال‌های سلف ازپادرنیایم. باید آن‌قدر محکم بایستم که به این راحتی‌ها زمین نخورم؛ چون دنیا پر از آدم‌های دوساله‌ای است که می‌میرند.