از اول پاییز، ننوشته‌ام؛ فصل موردعلاقه‌ام، شروع ترم پنج.
روزها آن‌قدر سریع می‌گذرند که به هیچ کاری نرسم و حسرت بخورم که عمرم می‌رود؛ آن‌قدر هم کند می‌گذرند که احساس کنم دارم زجرکش می‌شوم.
عمیقاً خسته‌ام.
هیچ‌جوره قرار نیست به چیزی برسم. هیچ‌وقت خانهٔ خودم را نخواهم داشت؛ الف راهنمایی هرگز نمی‌بخشدم. بیشتر پولم می‌رود پای حداقل‌های بی‌کیفیت: بلیت مترو، اسپرسوی وندینگ‌ماشین، بهمن آبی.
خیلی خیلی خسته‌ام.
هوا خوب است. دلم می‌خواهد کسانی که دوست دارم را ببینم؛ آن‌ها نمی‌خواهند من را ببینند. هم خسته‌ام و هم تنها.
نباید گریه کنم. صبح‌هایی که شبش گریه کرده‌ام، خیلی بد از خواب بیدار می‌شوم؛ با چشمان پف‌کرده و سردرد. کاش می‌شد کلاً بیدار نشد.
خسته‌ام؛ و فقط خسته‌ام.