بهت نفرت ورزیدم. گفتم بزرگ‌ترین دشمنمی و از فریادهایت خسته‌ام.

مدتی نبودی. کمتر بودی. صدایت از ته چاه می‌آمد، نشنیده‌ات می‌گرفتم.

آزارم می‌دادی. زخم می‌زدی، بغض می‌کردم.

نادیده‌ات گرفتم. آمدم این‌جایی که آدم‌ها می‌بینندم. گفتم بهم آسیب می‌زنی، مراقبم نیستی.

آدم‌ها، آدم‌ها، آدم‌ها.

وقتی می‌گفتی مزاحمم، مراقبم بودی. از تو شنیدن کمتر درد داشت، تا الآن که آدم‌ها بهم می‌فهمانند.

می‌گفتی نفرت‌انگیزم، باید خفه شوم، گم شوم و بمیرم؛ و تمام این مدت ازم محافظت می‌کردی. می‌دانستی که اگر از تو نشنوم، از دیگری می‌شنوم و قلبم هزار تکه می‌شود.

جلویت باختم. سر خم می‌کنم. منِ بازشکسته، فرزندی‌ام که سرکشی‌هایش‌ تمام شده و زخمی برگشته‌است خانه. خانه‌ای که فرقی با جهنم ندارد، ولی به بی‌رحمی بیرون نیست.

مفصل دعوایم کن. بگو که احمق و بی‌لیاقتم، بعد بغلم کن. بگذار گریه کنم. داد بزن گریه برای بچه‌های لوس ضعیف است، ولی بیشتر طردم نکن. توی اتاق تاریک رهایم کن تا از گریه خوابم ببرد، ولی فقط بگذار مطمئن باشم تو آن بیرونی.

تو، دشمن آشنای من، نه صدایی بیرون سرم. صداهای بیرون سنگین‌ترند.

سرم درد می‌کند.