ثانیه‌ها با اضطراب آمیخته‌اند. صدای تپش بی‌امان قلبم را نادیده می‌گیرم و روان ازهم‌پاشیده‌ام را زیر قالیچه پنهان می‌کنم.
روان‌درمانی را مثل هزاران کار دیگرم ناتمام گذاشتم.
فردا باید بروم. از هفت خوان بگذرم، اراذل را نادیده بگیرم و سعی کنم زنده بمانم. چه زنده ماندنی رها؟ همه‌اش حقارت است. حرمت حیات را می‌کشند و ماییم بی‌صدا.
تهوع رد شدن از میان زباله‌ها از همین آخر شب گریبان‌گیرم شده‌است. اضطراب، اضطراب، اضطراب، تهوع.
کاش درختی بودم با زخمِ نامِ معشوقهٔ بی‌خبرِ نوجوانیْ کم‌عقل، یا سنگی لگدخورده، یا سبزه‌ای ‌پوسیده در آب. هرچه جز انسان؟ دلم می‌خواست شاعری مرده هم باشم، ولی غیرانسان را ترجیح می‌دهم.
زنده‌ام، پس این جنازه چیست؟ غنیمت روزهای متعفن. بله، تعفن هم غنیمت دارد و جنازه بهتر از هیچی‌ست.
چشمانم می‌سوزند. چرا سخت می‌گریم؟ نه، هنوز زنده‌ام.
هنوز زنده‌ام.