خوشم می‌آید گاهی بروم ببینم پارسال این‌موقع چه نوشتم. امشب هم دیدم. چندجمله خواندم و آب شدم. یادداشتی بود دربارهٔ دوری. بله‌، گول خودم را خوردم و فکر کردم برای کسی نوشتم که فکر می‌کردم دوستم دارد و دوستش دارم. (البته به‌نظرم فکر درستی بود. هنوز هم فکر درستی‌ست، با افعال گذشته‌. حداقل دربارهٔ یکیمان.)

چند جملهٔ دیگر خواندم و دیگر آب نبودم. لپ‌تاپ خراب شده بود و در غم دوریش نوشته بودم. قول‌های الکی دادم و آخرش هم با تو صحبت کردم، رها.

فکر می‌کنم مدتی می‌شود که توی بلاگفا برایت ننوشته‌ام. نمی‌دانم، از آن‌جایی می‌گویم که «چرا» تو را به خاطر نیاورد. البته بعد یادش آمد. شاید هم تازگی‌ها برایت نوشته‌ام، صرفاً دقت نکرد به نامت؛ یا اینکه اصلاً دیگر این‌جا را نمی‌خواند و چیزهای دیگر.

نمی‌خواهم بلندبالا بنویسم. گاهی دلم تنگ می‌شود برای بعضی روزها و شب‌ها. زمان می‌گذرد و هیچ‌چیز نمی‌ماند. هیچ‌چیز. (و این‌طور به خودم دلداری می‌دهم که رنج‌ها می‌گذرند.)

*Living in the past by Motörhead