سه‌شنبه
انگاری هزارسال است منتظر اتوبوسم. سرما می‌خزد زیر لباسم؛ شکایتی ندارم. احساس زنده بودن می‌کنم.
بدجوری خوابم می‌آید. باید خانه را مرتب کنم، ظرف‌ها را بشویم و عود روشن کنم.
بخشی از آهنگ‌های ازدست‌رفته را دانلود کردم. سیم جدید شارژر زشت است اما دوستش دارم. نمی‌دانم چه می‌شود که آدم شارژرش را دوست می‌دارد.
اتوبوس آمد. این ساعت، شلوغ است. آخرین اتوبوس را ترجیح می‌دهم. با اضطراب می‌رسم، ولی وقتی می‌رسم، خوب است. چراغ‌هایش خاموش است و تنها نوری آبی دارد که چندان دوست‌دار چشم نیست. راننده موتورش را سوار اتوبوس می‌کند. البته نمی‌دانم موتور واقعاً برای کیست. راننده همان راننده است و موتور هم همان موتور. تصور می‌کنم که هر شب سوار موتور می‌شود و تا خانه‌ای می‌رود که خیلی از پارکینگ اتوبوس‌ها دور است.
یکی از مسافرهای نسبتاً ثابتِ آخرین اتوبوس، مردی است که به یادِ آدم می‌ماند. لباس‌هایش عادی‌اند اما چیزی در ترکیبشان هست که غیرعادی‌اش می‌کند. مرد، با لحن ملایمی صحبت می‌کند و معمولاً دارد با زنی ویدیوکال می‌کند. همه‌چیز را برایش شرح می‌دهد و به‌نظر می‌رسد که زن، ایران نیست. تصور می‌کنم که خواهرش است و مرد هم زمانی ایران نبوده. از محله‌مان بدش می‌آید؛ این را تصور نمی‌کنم، خودش گفته. من را هم به‌یاد دارد. من و پسری که یک شب با سرعت دنبال اتوبوسِ آخر دویدیم. پسر راحت می‌دوید ولی نفس من گرفت. مثل هربارِ دیگر که می‌دوم و نفسم می‌گیرد، تصمیم گرفتم دیگر سیگار نکشم.
اتوبوس این ساعت شلوغ است. دعا می‌کنم زنِ کنارم، زودتر از من پیاده شود که مجبور نشوم ازش بخواهم تکان بخورد. وارد محله شده‌‌ایم و او هنوز نشسته است. اتوبوس آخر، خالی است و گاهی، وقتی مرد یادشده نیست، من آخرین مسافرش می‌شوم. البته باز هم ایستگاه هست و شاید باز هم مسافر باشد؛ اما لحظهٔ پیاده شدنم، تنها منم و راننده. در ساعت‌های عادی‌تر، یا شب‌به‌خیر می‌گویم یا خسته نباشید. توی اتوبوس‌های آخر هردو را می‌گویم، چون فقط منم. اگر مرد یادشده باشد، با او هم خداحافظی می‌کنم.
امشب اتوبوس و خیابان شلوغ است.
دیشب با آخرین اتوبوس آمدم و زیر باران قدم زدم. روز خوبی بود. خسته بودم ولی احساس خوشبختی می‌کردم. وقتی شارژر جدید خریدم، احساس خوشبختی کردم. وقتی قدم زدم، احساس خوشبختی کردم. وقتی از توی اتوبوس برای نردی دست تکان دادم، احساس خوشبختی کردم.

پنجشنبه
دست‌تکان‌دادن. به مطهره دست تکان می‌دهم. آدم باید خیلی خوشبخت باشد که بتواند از اتوبوس، آن هم اتوبوس درون‌شهری، دست تکان بدهد. محکم خودم رو نگه می‌دارم تا بتوانم خداحافظی کنم. خیلی زیاد راه رفتیم و خسته‌ام. قدم‌زدنِ لذت‌بخشی بود. از سرما بی‌حس شده بودم. عبرت گرفتم که همیشه کلید، دوربین و دستمال‌کاغذی داشته باشم.
وقتی رفتم سمت خانم ب، مضطرب شدم. انگار باز هم الف دبیرستان بودم، با قلبی که کُشنده می‌تپد. نمی‌دانم صرفاً بافی‌مانده‌های اضطراب است یا آن لعنتی می‌خواهد برگردد. آخر چندروز پیش یکی از آن نابسامانی‌های ناگهانی فیزیکی داشتم و قبل‌ترش، وقتی قرار بود سخنرانی را معرفی کنم، مضطرب شدم.

دوشنبه
حتی نمی‌فهمم چرا مضطربم. البته این را هم نفهمیده بودم که مضطربم؛ نردی زودتر از خودم فهمید. نور آبی-خاکستریِ روزِ ابری بر نردی می‌تابد. صورتش آرام و زیباست.
نباید مضطرب باشم.
چیپس می‌خورم. مزهٔ خوشبختی می‌دهد.

جمعه
دوشنبه امتحان دارم؛ امتحانی که بدجور برایش نگرانم. به غلط‌های ویرایشی فکر می‌کنم. می‌خواهم گریه کنم.