...So I packed my bags
جنگ شده است. به معنای واقعی واقعی کلمه جنگ شده است. هیچجوره نمیشود کمتر دیدش.
اولین حمله، همان شبی بود که با نردی از وطندوستیمان گفته بودیم. همان شبی که گفتم هروقت زندگیام روال است، منتظر بدبختیام. قطعاً منظورم این نبود که جنگ میشود.
جنگ. لفظی که هیچوقت نمیگفتمش، چون میترسیدم. حالا سعی میکنم آنقدر بگویمش تا بیمعنا شود. جنگ، جنگ، جنگ.
هنوز میترسم. میترسم دیگر خانهمان را نبینم. میترسم عزیزانم را نبینم؛ من تازه نردی را پیدا کردهام. تا یکجایی از مطهره و حسن و متینه خبر گرفتم. چرا سروناز جواب نداده است؟ خواب است؟ نارمک را بدجور زدهاند. لابد خوابش سنگین است.
کاش اینقدر دلبستهٔ آن شهر لعنتی نبودم. کاش تمام فکرم آنجا نبود. تهران لعنتی. کی فکرش را میکرد من هم به نفرینت دچار شوم؟ از اینکه دوستت دارم، متنفرم. بهم زندگی دادی؛ برای همین هم میتوانی ازم بگیریش. لطفاً نسوز. لطفاً باز هم پناهم بده.
میترسم و امیدی ندارم. جنگ بین شرّ و شرّ است. فقط میتوانم گریه کنم. همین.
میان تکتک کلماتم ارتباط برقرار کردهام.