سسسسسسس
دقایق آخر پنج فروردین صفر-چهار
سال نو مبارک. سال نویی که پنج روزش رفت. پنج روز رفت و هنوز انقلابی در من و زندگیام رخ ندادهاست. عمرم به سرعت نور میگذرد و من هنوز آنکه میخواهم، نیستم.
پنج روز از سال نو گذشته است. سرما خوردهام. انگار کاکتوس کاشتهاند ته گلویم. اگر حوا بودم، میوهٔ کاکتوس میچیدم؛ سیب و گندم ارزشش را ندارد. بعد نام سیب گلو میشد چیز دیگری. لابد به ریش میگفتیم کاکتوس صورت. هم سیب گلو جذاب است و هم کاکتوس صورت. الحق که شیطان مصداق بارز زیبایی مردانه است.
میگفتم، سرما خوردهام. نفسم بوی سرماخوردگی میدهد. حرف که میزنم، صدای سرماخوردگی میدهم. هر گوشهٔ اتاق یک ورق قرص پیدا میشود. قرار بود این عید هیچ ورق قرصی نبینم، چون اندازهٔ یکماهم قرص ریختم توی جای داروها. قسمت بود دیگر. خیلی هم بد نیست.
پنج روز از سال نو گذشته است. آنقدر اینستاگرام را شخم زدهام که دیگر اکسپلور برایم چیز جدیدی نداشت. دیگر نمیگردم. مسئولیت تأمین زبالههای اینترنتیام افتاده است گردن مهسا و حسن و علی. من راضیام. احتمالاً آنها هم راضیاند که یکهو با پنجاه پیام از طرف من مواجه نمیشوند.
پنج روز از سال جدید گذشته است. معشوقهٔ هیچکس نیستم. کسی را هم دوست ندارم، ولی سبکبال هم نیستم. دلم بندِ دوست داشتن میخواهد. احساسی که در عشق، در حالت کاملاً زمینیاش، مییابی. تمثیلی از شیطان میخواهم: سرکش و آگاهیبخش.
پنجروز از سال جدید گذشته است. نمیدانم میخواهم با عیدیهایم چه کار کنم. هنوز نرفتهام قبرستان. چراغ حمام دارد میسوزد. انگشترم زیباست. لاله بهم ماگ گربهای داده است. کرهٔ بادامزمینی دارد تمام میشود. یک مشت داروی بیربط سرماخوردگی، تأثیرش را میگذارد. سال نو مبارک. شب بهخیر.
میان تکتک کلماتم ارتباط برقرار کردهام.