خبر؟ خبر... خبر تازه‌ای نیست. خوب نیستم. دیدی؟ مثل همیشه. دختر لوس و ضعیفی که هیچ‌وقت خوب نیست.

فردا می‌روم مؤسسه. انتظار داشتم از ذوق خوابم نبرد، ولی فقط دارم دعا می‌کنم که خواب به خواب بروم. اضطراب؟ نه، فکر نکنم. فقط خسته‌ام. آن‌قدر خسته‌ام که بعید می‌دانم بتوانم به لحظهٔ «آخیش» برسم. تصور آینده، جای مرگ‌خواهی فکر خودکشی می‌اندازد به سرم. بله؛ آدم می‌تواند این‌قدر هم خسته باشد.

باجی نود را رد کرده بود که می‌گفت آرزویی جز مرگ ندارد. می‌ترسم من هم همان‌طور باشم. البته نمی‌دانم دقیقاً از کدام قسمت می‌ترسم: نودسال عمر کردن یا تا آخر عمر منفعلانه مرگ خواستن.

البته که باجی مرد و من هم دیر یا زود می‌میرم. احتمال قوی می‌دهم درست همان زمانی که شیفتگی زندگی می‌چربد، مرگ سراغم بیاید و بزند توی پرم‌.

خانمِ «من از مرگ نمی‌ترسم» بابت سوزش خفیف‌ زخمش، زمین و زمان را به فحش می‌بندد. مسخره! لوس! ضعیف!

آب گرم کیف می‌دهد. شامپو خوشبوست. حالم از تنم به‌هم می‌خورد. دوباره؟ دوباره. دوباره!

احتمالاً همین بدریختی چیزی باشد که در خاطر بقیه می‌ماند. من چیزی ندارم که خاص خودم باشد. چیزی نیست که آدم‌ها یک‌جایی ببینندش و یاد من بیفتند. چیزی ندارم که باعث شود کسی دل‌تنگم شود.

من تمام ویژگی‌های بد ظاهری را دارم. من بی‌نمکم. من حوصله‌سربرم. مزخرف، مسخره، لوس، ضعیف. من چیزی نیستم جز مجموعه‌ای از مشکلات روانی. من غم دائمی کشنده دارم. من اضطراب بختک‌وار دارم. من می‌ترسم رها شوم (و همیشه می‌شوم). من همیشه عصبانی‌ام. من بدترین فرزند دنیام. من بدترین خواهر دنیام. من بدترین دوستی‌ام که می‌توانید پیدا کنید. من پارتنری‌ام که باید هرچه زودتر ازش فرار کرد. من دانشجویی‌ام که صندلی اشغال کرده است. من مربیِ تربیت‌نشده‌ام.

من همین‌هایم. شاید کمتر و نه بیشتر.