یکایک از او بخت برگشته شد.
نور خانه، بامشیست. نیست و دلم صدبرابر دیشب گرفتهاست. برمیگردم خانه، چون بامشی هست؛ وگرنهٔ اعصابم کجا بود؟ مدام به این فکر میکنم که بعد من، او چه میشود و چطور میتوانم آسیبش را کم کنم.
خیلی خستهام. خیلی خیلی.
فعلاً هیچچیز خوب پیش نمیرود. غرق در اضطرابم. فقط دارم خرابکاری میکنم. بدجور کم آوردهام.
قرار بود بروم خانهٔ نازنین. قرار تازه این است که نروم؛ چون کار مؤسسه را عقب انداختم و تا شروع کلاسها وقت تمام کردنش را دارم. دلیل پنهان این است که نمیروم، چون آنقدری بیجانم که نمیتوانم اینهمه راه بروم و معاشرت کنم، حتی اگر طرف معاشرتم نازنین باشد. البته برای صادقتر بودن باید بگویم که دلم برایش یکذره شده است ولی هیچ حوصلهٔ آشنایی با آدم جدید را ندارم و پارتنرش برایم جدید جدید است.
باز هم آنجاییام که چشم دیدن خودم را ندارم؛ هیچکاری ازم برنمیآید و فقط میخواهم سرم بگذارم و بمیرم. میدانم عرضهٔ مردن ندارم.
خیلی خستهام.
خستهتر از ادامه دادن این یادداشت.
میان تکتک کلماتم ارتباط برقرار کردهام.