برای فرار می‌خوابم. باید از‌ خودم دور شوم و اولین راهی که به ذهنم می‌رسد، بستن چشم‌هایم است.
خواب می‌بینم: نسخهٔ اغراق‌شدهٔ خرابکاری‌هایم،‌ سیاهی بی‌نورم و عمق دردم.
در نهایت تنها راه فرارم، من را با خودم روبه‌رو می‌کند. من و حفرهٔ خالی توی سینه‌ام که تمام روحم را می‌بلعد. حتی بر‌ اطرافیانم هم سایه می‌اندازم و خدا می‌داند چقدر آزارشان می‌دهم.
ارتباط با آدم غوطه‌ور در تاریکی سخت است. آشنای دور‌ هم که باشد، چنگ می‌کشد بر روانت. حالا تصور کن با یکی‌شان زندگی‌ می‌کنی. یعنی خودت همان غریقی. پایین‌تر و پایین‌تر می‌روی؛ جایی که نه صدایی هست، نه نور‌ی و نه هوایی. چرا هنوز زنده‌ای؟ نمی‌توانی نفس بکشی، باید خفه می‌شدی؛ ولی‌ زنده‌ای. زنده‌ای و هیچ تلاشی برای بالا آمدن نمی‌کنی.

درد می‌کشم. ناامیدم و دست‌آویزی ندارم. نمی‌توانم با کسی حرف بزنم. نوشتن برایم سخت شده‌است. دورهٔ سختِ تکراری را می‌گذرانم ولی باز هم درمانده‌ام. هرکاری بار اضافی‌ست و از خودم متنفرم.

نیاز دارم طولانی بخوابم. یک‌روز،‌ یک‌هفته، تا ابد. بخوابم و خواب نبینم.