خسته‌تر از آنم که به زندگی ادامه دهم. هرروز جنازه‌ام را می‌کشم به این‌طرف و آن‌طرف و جنازه‌تر برمی‌گردم خانه.
در مراتب مردگی بالا و پایین می‌شوم. منم، افتاده توی رختخواب، خسته برای نوشتن. خسته برای خواندن. خسته برای ادامه دادن.
هیچ‌کاری نمی‌کنم. جسدم روی صندلی، توی‌ مترو،‌ توی‌ رختخواب و زیر دوش حمام تجزیه می‌شود. بوی گند می‌گیرم و شامپوها منجی آدم‌های اطرافم نمی‌شوند.
به تحلیل می‌روم، کرم می‌افتد بر جسدم. پنهان شوید دشمن‌های صمیمی‌ام! نبینیدم آدم‌ها! کریه‌تر شده‌ام. کثیف‌تر شده‌ام. مغزم از کار افتاده است. منتظرم دیگر اندام‌هایم هم بمیرند، غذای به‌دردنخور کرم‌ها شوند و اثری ازم نمانَد.
درد می‌کشم. زخم‌هایم کهنه‌اند؛ تازه می‌شوند، کمتر درد دارم. مسکن‌هایم را می‌شناسم. درد کمتر، هنوز‌ بی‌درمان. هنوز ذره‌ذره خورده می‌شوم؛ تا چندسال؟ گور برایم تنگ است. تنگ‌تر از دلی که هنوز در سینه دارم.
کرم‌ها کارشان را بلدند. کارآموزان حرفه‌ای شکنجه‌های قرون وسطی. ذره‌ذره بمیر و تا آخرین لحظه نهایت درد را بچش.
مرگ! چه دور‌ی! معشوق‌ خیانتکار من! همبستر زنده‌های روی زمین شدی و مرا این‌جا و در گور‌ رها کردی. می‌خواهم منتظرت بمانم؛ با همین جسم ازهم‌پاشیده. چشم بر کارهایت می‌بندم، همان‌طور که تو نباید کارهایم را ببینی.
مرگ! من حتی از تو هم خیانتکارترم. در قلب سالم‌مانده‌ام زندگی دارم. می‌تپد، از شوق یا اضطراب.
من معنای دقیق زنده‌به‌گوری‌ام. مرتکب تنها خیانت اخلاقی دنیا شدم؛ بعد هم با همین چهرهٔ ازهم‌پاشیده لبخند زدم.
«جنازه! جنازه!» کسی فریاد نزد. چرا؟ فرار کرده‌ام. شاید حالا زندهٔ زنده‌ام.
بیدار شو.
بیدار شو.
قبر. هنوز‌ این‌جایم. زنده‌به‌گورِ متعفنِ متوهم.