آخرین امتحان را دادم و ترم اولی بودنم تمام شد.

نتیجه؟ خوب بود. گفتن این تنها به‌خاطر خوشحال بودن امروزم نیست. ترس‌های زیادی در من مرد: ترس از گربه‌ها، لمس شدن، بیرون رفتن، صحبت کردن با غریبه‌ها و توی جمع حرف زدن.

راستش دو ترس اولم نه تنها مرد، بلکه خودش را از آن طرف بوم پرت کرد. هر گربه‌ای که فرار نکند را نوازش می‌کنم و دنبال بهانه‌ام برای بغل کردن آدم‌های آشنا.

سود بعدی همین است: آدم‌های خوب. در ادامهٔ دیدن این آدم‌ها، توانایی دیدن خوبی‌های هرکس را هم پیدا کردم. قدم بعدی پذیرفتن نقص‌ها بود؛ نقص‌های خودم و دیگران.

دیگر مزیت‌های این ترم... بعضی‌ درس‌هایم آن‌قدر شیرین‌اند که باورم نمی‌شود جدی جدی «وظیفه‌ام» خواندن این‌هاست.

فکر می‌کنم گفتن این هم بد نباشد که روند روان‌درمانی را آغاز کردم. خوب بود؟ هنوز گاهی موجی که نباید می‌آید سراغم ولی در مجموع وضع بهتری دارم.

کمی برای خودم آزادی دست‌وپا کردم و سعی کردم شجاع شوم.

چیزهای دیگری هم هست که حال ندارم بگویم. خلاصه اینکه به‌نظر می‌رسد تصمیم خوبی گرفته باشم.

پ‌ن:این متن برای دو روز پیش است.