قبلاً بیشتر به این فكر می‌کردم که کاش اوضاع فلان‌طور شود. تازگی‌ها می‌گویم که کاش فلان‌طور بود. حسرت، بدون چنگ‌زدن به امید.

چیزی را درست نمی‌کند. تسکین هم نمی‌دهد. فقط خوره‌ای است که به جان ذهنم افتاده. توی پیچاپیچ مغزم می‌چرخد و می‌جودم.

وبلاگ‌ها را خاموش خواندم. می‌خواستم بنویسم. برای چندنفری هم نوشتم، نفرستاده پاکش کردم. کاش آدمی بودم با قدرت فرستادن کلمات.

اتفاق دیگری نیفتاد. فقط وسط یک‌سری موقعیتم که درست به‌نظر نمی‌رسند.

کاش بلد بودم بنویسم. کاش اضافی نبودم. کاش روانم آسوده‌تر بود. کاش نیازی به مسکن نبود. کاش توی این زمان نبودم. کاش روی این نقطه از جهان بزرگ بزرگ بزرگ نبودم. کاش زن نبودم. کاش این نبودم. کاش نبودم. کاش نبودم.