لبخند عکسهایش
گفت: ما آمدهایم خانهٔ باجی. البته باجی که دیگر نیست ولی اینجاییم.
گلویم سفت شد. گفت: دیگر نیست که ازش عکس بگیری.
چقدر اشک داشتم و نمیدانستم، رها!
+ [ یکشنبه ۱۴۰۱/۱۲/۰۷ ] [ 19:55 ] [ الف_کسره ]
گفت: ما آمدهایم خانهٔ باجی. البته باجی که دیگر نیست ولی اینجاییم.
گلویم سفت شد. گفت: دیگر نیست که ازش عکس بگیری.
چقدر اشک داشتم و نمیدانستم، رها!
میان تکتک کلماتم ارتباط برقرار کردهام.