گفت: ما آمده‌ایم خانهٔ باجی. البته باجی که دیگر نیست ولی اینجاییم.

گلویم سفت شد. گفت: دیگر نیست که ازش عکس بگیری.

چقدر اشک داشتم و نمی‌دانستم، رها!